حس ناشناس

حس ناشناس
پارت۱۱❤

امیل و دوین اومدن
امیل:سلام ارباب دامیان و سلام انیا

دامیان:زهرمار و سلام

دوین:چیزی شده ارباب دامیان

دامیان:دامیان خالی کافیه

امیل و دوین:باشه حتما

انیا:تا الان کجا بودین

امیل:رفته بودیم گیاه های دارویی جمع کنیم

انیا:برای چی؟

دوین:برای اینکه میخواستیم برای دامیان یه چیزی درست کنیم تا بزنه به زخماش و سوزش زخماش و از بین ببره

انیا:شما واقعا مهربونید،متمئنم‌ دامیان هیچ وقت نمیتونه دوست دیگه به خوبه شما ها پیدا کنه

امیل و دوین:ممنون

دامیان:خب دیگه بریم

امیل:دامیان دستت داره خون میاد

انیا:اگه به این سنگ نگاه کنید می فهمید چرا

دوین یه نگاه به اون سنگی خرس و بسته بودن می ندازه و میگه:وای این خرس به دامیان آسیب زده

دامیان:اره چیز خواستی نیست بیاید بریم پیش بقیه

انیا:اول بای بریم اون کرمای تو رو برداریم

دامیان:موقع ی خواب خودم میزنم

انیا سرخ میشه و میگه:نه،من برات میزنم

{دامیان❌گوجه✔}

امیل:خخخخخخخ(خنده)خب دیگه بریم وسایل دامیان و برداریم و بریم پیش بقیه

انیا:اره بریم

بعدش راه افتادن اول رفتن سمت چادر انیا و دامیان وسایل دامیان و باند برداشتن بعد رفتن سمت چادر بکی

امیل و دوین:وای چه چادر بزرگی

انیا:اره،بکیه دیگه

امیل:برای بلک بل؟

انیا:اره،شرت می بندم الان داخلش و کلی عروسک چیده و خوراکی گذاشته و نور

دامیان:اره

وقتی رفتن داخل دیدن بکی واقعا اون کارا رو کرده

انیا:دیدی گفتم

بکی:کدو من گوری بودین میدونید چقدر نگرانتون شدیم

انیا:داستانش طولانیه

بکی و جولیکا:می شنویم

انیا:باشه

بعد نشست همه چیو به بکی و جولیکا گفت

قیافه های بکی و جولیکا:😦😦😦😦😨😨😨😨😨😰😰😰😰😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱🤔🤔🤔😭😭😭😭😭😭🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🙄🙄🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤯

انیا:اره دیگه اخرشم دست دامیان و چنگ انداخت

بکی:خب ببرش دکتر

دامیان:نه بابا نمیخواد طبیعیه

جولیکا:جان!!!!!!!!!!!!!!!🤯

بکی:خب دیگه بیاید بازی کنیم

انیا:چی بازی؟

بکی:خاک تو سرت فراموشیم گرفتی،جرعت و حقیقت دیگه اسکل

انیا:آها راست میگی

بکی رفت یه بطری آورد و چرخوند و افتاد به بکی و انیا

بکی:جرعت ای حقیقت

انیا:جرعت

بکی:امشب من میگم کی پیش کی بخوابه

انیا:بکیییییییییی

بکی:خودت گفتی جرعت

انیا:باشه بابا بگو

بکی:امیل و دوین پیش هم

من و جولیکا پیش هم

تو و دامیان پیش هم

(انیا و دامیان از بین رفتن الان ما ربع گوجه فرنگی داریم با گوجه ی اضافه🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅)

انیا:بکی دارم برات
بکی:باشه،خب دیگه وقت خوابه

همه طبق چیزی که بکی گفته بود خوابیدن صبح که بلند شدن بکی دید انیا و دامیان تو خواب هم و بغل کردن بعد بچه ها رو بیدار کرد تا عکس بگیرن خودشم عکس گرفت

نویسنده:ای خدا بکی بکی فاتحه ت خوندس🤦‍♀️

اینم از این پارت😊
دوست داشتید؟🤗
دیدگاه ها (۵)

حرفی ندارم😊لایک و کامنت با خودت😘سوال پست:ماهی که توش به دنیا...

حس ناشناس پارت۱۰❤دامیان و انیا باهم میرن سمت چادر امیل و دوی...

بازم پارت ده پست نشد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ستاره دنباله دار پارت:۶

کله پوک صورتی ✨️پارت ۴۴ 《 فصل دوم پارت ۲ ادامه 》از زبان دامی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط