یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود

. یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود

شرم ناز گونه هایت دست من را خوانده بود

دست می انداخت عطر گیسوانت یاس را

وه که پیچ و تاب مویت باد را پیچانده بود

خواستم آدم شوم حوای چشمت حیله کرد!

لابد آدم را چنین از باغ جنت رانده بود
هی زدی رو دست و دست تو برایم رو نشد

ساده لوحی های من یک شهر را خندانده بود

وعده هایت بر دل دیوانه صابون میزد و

پای پرهیز مرا هم بی وفا لغزانده بود! 
دیدگاه ها (۳)

. یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بودشرم ناز گونه هایت دس...

گفتی ازباران بسازم دفتری خواهم نوشتاینکه من راتاکجاهامی بری ...

بزن که سوز دل من به ساز میگوییزساز دل چه شنیدی که باز میگویی...

بد نکن با دلم اینگونه ، که بد می بینیمی نشینی لبِ دلشوره و غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط