𝖕𝖆𝖗𝖙1

𝖕𝖆𝖗𝖙1


ساعت پنج و نیم صبح بود که لیسا چشم باز کرد.

اتاقش کوچک بود. یک تخت، یک پاتختی چوبی، یک پنجره که رو به حیاط خلوت عمارت باز می‌شد. دیوارها ساده بودند، بدون هیچ تزئینی. اما لیسا دوستش داشت. اینجا مال خودش بود. تنها جایی که مجبور نبود لبخند بزند.

از تخت بلند شد. پتو را مرتب کرد. لباس فرمش را از صندلی برداشت. سفید و ساده، با یقه‌ای که کمی ساییده شده بود.

به آینه نگاه کرد. موهای بلوندش را بست. صورتش خسته بود. همیشه خسته بود.

از اتاق بیرون آمد. راهروی خدمتکارها باریک بود و بوی مواد شوینده می‌داد. صدای پای کسی از آشپزخانه می‌آمد.

جیسو بود.

جیسو پشت میز آشپزخانه نشسته بود، یک فنجان چای جلویش. تا لیسا را دید، لبخند زد.

«صبح بخیر، خواب‌آلود.»

لیسا کنارش نشست.

«صبح بخیر. چند ساعت خوابیدی؟»

«سه ساعت. دیشب مهمونی بود، یادت هست؟ تا دوازده شب ظرف شستم.»

لیسا آهی کشید.

«من هم. پاهام هنوز درد می‌کنه.»

جیسو چایش را برداشت.

«امروز مهمون مهمی داریم. خانوم یونگ گفت همه چیز باید بی‌نقص باشه.»

لیسا ابرو بالا انداخت.

«کی؟»

«نمی‌دونم. فقط گفتن یکی از شرکای آقای کانگ میاد. یه آدم مهم.»

لیسا شانه بالا انداخت.

«برای من فرقی نمی‌کنه. مهمون مهم باشه یا نه، من باید ظرف بشورم.»

جیسو خندید.

«چقدر تلخ.»

«واقع‌بین.»

از آشپزخانه بیرون رفتند. عمارت بزرگ بود. سه طبقه، باغی وسیع، سالنی که صد نفر در آن جا می‌شدند. اما برای لیسا، فقط راهروها و اتاق‌هایی مهم بودند که باید تمیز می‌کرد.

اول سالن اصلی.

لیسا جاروبرقی را برداشت. جیسو گردگیری می‌کرد. سکوت بین‌شان راحت بود. نیازی به حرف نبود.

نزدیک ساعت نه، خانم یونگ — مدیر خدمتکارها — وارد شد.

خانم یونگ زنی بود چهل‌وپنج ساله با موهای خاکستری و نگاهی که همیشه سرد بود. هیچ‌وقت لبخند نمی‌زد. هیچ‌وقت تعریف نمی‌کرد.

«لیسا.»

لیسا سرش را بلند کرد.

«بله؟»

«امروز تو مسئول اتاق پذیرایی اصلی هستی. مهمون ساعت یازده میاد. باید همه چیز آماده باشه. گل‌ها تازه، شیشه‌ها براق، هیچ گردی نباشه.»

لیسا سر تکان داد.

«چشم.»

خانم یونگ نگاهش کرد.

«و لیسا...»

«بله؟»

«امروز مهمون ما آدم مهمیه. اگه کوچک‌ترین اشتباهی بکنی، خودت جوابگو هستی.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«فهمیدم.»

خانم یونگ رفت.

جیسو نزدیک شد.

«چقدر ازش بدم میاد.»

لیسا لبخند ضعیفی زد.

«بی‌خیال. بریم کار کنیم.»

---

ساعت ده و نیم بود که همه چیز آماده شد.

لیسا در اتاق پذیرایی ایستاده بود. گل‌های رز سفید را در گلدان مرتب کرد. شیشه‌های کریستال را برق انداخت. مبل‌های چرمی را جابه‌جا کرد تا زاویه‌شان درست باشد.

جیسو کنارش بود.

«چقدر سختگیری. مگه رئیس جمهور میاد؟»

لیسا خندید.

«شاید بدتر.»

جیسو ابرو بالا انداخت.

«بدتر از رئیس جمهور؟»

«آقای کانگ آدم خطرناکیه. شرکاش هم احتمالاً خطرناک‌ترن.»

جیسو سکوت کرد.

صدای ماشین از حیاط آمد.

لیسا سمت پنجره رفت. سه ماشین مشکی وارد شدند. مردهایی با کت‌های تیره پیاده شدند.

و بعد...

مردی از ماشین وسط پیاده شد.

لیسا نفسش را حبس کرد.

مرد بلندقد بود. با کتی مشکی که روی شانه‌هایش خوب نشسته بود. موهایش سیاه و کمی آشفته. چشمانش تیره و نافذ.

راه می‌رفت مثل کسی که دنیا مال اوست.

لیسا عقب کشید.

«جیسو...»

«چی شده؟»

«اون... اون کیه؟»

جیسو از پنجره نگاه کرد.

«نمی‌دونم. ولی مهم به نظر می‌رسه.»

لیسا چیزی نگفت.

قلبش تند می‌زد. نمی‌دانست چرا.

❤️🖤

بچه ها راه کارید دارید که وقتی کلی گریه کردم چشمام پف کرد پفش رو بگیرم که معلوم نشه ؟
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

رمان انفجار و امید

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

P7اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت...

فاصله یک لبخند تا جنون

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

.....پارت ششم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط