سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۶ }
||پارت ششم ||
   نام سناریوی:
{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }

باکوگو بعد چند دقیقه این سکوت رو شکوند ...

باکوگو:  ایزوکو ... من ... من خیلی نگرانت شدم وقتی رفتی .... خیلی زیاد و اون نامه مسخره ای که گزاشتی وقتی وقتی دیدمش فکرد .... فکردم مهم نیست ... خب بیبن نفله .... اگه..... اگه فقط و فقط یه بار دیگه قهرمان بازی در آوردی و تن به خود گوشی محظ دادی خودم میکشمت قبل از اینکه .... دیگه نمیزارم دیوانه بازی در بیاری بدون .... من
من خیلی دلم برات تنگ شد ... خیلی

(جمله آخر رو به قدری آرام گفت که اگر میدوریاتوی بغلش نبود نمی شنید)

میدوریا میخواست چیزی بگه که دوباره باکوگو دهنش رو گرفت 😐

باکوگو:  بیبن نفله الا حوصله ندارم پس خفه شو بزار آروم بمونم

میدوریا آهی کشید و همون جوری که باکوگو میخواست توی بقلش موند البته میدوریا باور داشت این فقط یه خواب 😂

باکوگو موهای میدوریا رو نوازش میکرد ...

**میدوریا خوابش برد **

باکوگو میدوریا رو گرفت و میخواست ببرش پایین نگاهی به میدوریا کرد و گفت

{ لعنتی چرا انقدر ... ناز }

بعد به همه گفت میدوریا سر پشت بام بی هوش شد😅
میدوریا هم حرف باکوگو رو به بقیه میگفت 🤣

__________________پایان____________________

من عاشق کلمه پایانم 🤤
دیدگاه ها (۱۷)

{سناریوی شماره ۷ } || پارت = معرفی || نام سناریوی:《شوخی مر...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت اول || نام سناریوی:《شوخی مرگبار...

باکوگو کاتسوکی

با این عکس که کراش منه آشنا بشید بشدت عاشق این عکسم پس بزاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط