موسیو

موسیو....
موسیوی زیبای من...
دلبر چشم قهوه ای من....
هر وقت این کلمات را روی کاغذ آوردم تا نامه ای برایت بنویسم غرق در پوچی ذهنم شدم..
ذهنی که فقط میخواست کلمات غرق در التماسی را برای طلبیدندت روی کاغذ بنویسد...
ذهنی که با غرورم در جنگی سخت بود..
ولی چه غروری؟چه غروری در برابر دریای چشمانت قامت خم نمی‌کند؟
دیدگاه ها (۰)

داستانمان داستانی بود که حتی رومئو هم پای آن اشک ریخت. . .:)

مانند پرنده ای بودکه غم و اندوه را میان پر های خود پنهان کرد...

غم دوری تو چه بود موسیو. . .؟مانند بلای طبیعی که بی خبر بر س...

⛓🖤

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط