بگذار برای دل خود اشک بریزم
بگذار برای دل خود اشک بریزم
من "کاشف" عشق تو شدم آه عزیزم...
تو "لعبتی منجمد کافه مهتاب"
من سایه ای از "هالهء شمعِ" لب میزم
تو آس ترین مهره شطرنج" خدایی
در بارگه عشق تو من عبد و کنیزم
نه رسم خوشی نیست که در بند تو باشم
باید که تحصن کنم از جای بخیزم...
با تو دل من زرد و خزان است بهارش
باید که به دامان خداوند گریزم...
من "کاشف" عشق تو شدم آه عزیزم...
تو "لعبتی منجمد کافه مهتاب"
من سایه ای از "هالهء شمعِ" لب میزم
تو آس ترین مهره شطرنج" خدایی
در بارگه عشق تو من عبد و کنیزم
نه رسم خوشی نیست که در بند تو باشم
باید که تحصن کنم از جای بخیزم...
با تو دل من زرد و خزان است بهارش
باید که به دامان خداوند گریزم...
- ۷۳۰
- ۱۱ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط