بگذار برای دل خود اشک بریزم

بگذار برای دل خود اشک بریزم
من "کاشف" عشق تو شدم آه عزیزم...
تو "لعبتی منجمد کافه مهتاب"
من سایه ای از "هالهء شمعِ" لب میزم
تو آس ترین مهره شطرنج" خدایی
در بارگه عشق تو من عبد و کنیزم
نه رسم خوشی نیست که در بند تو باشم
باید که تحصن کنم از جای بخیزم...
با تو دل من زرد و خزان است بهارش
باید که به دامان خداوند گریزم...
دیدگاه ها (۶)

از دست رفتن های من دست خودم نیستمگذار آن را پای من، دست خودم...

سخت است که با بغض بخندی که نبیننددر چشم تو جز شبنم لغزنده نب...

پندها دادم به دل، اما دلم عاقل نشد،،،""،،هیچکس مانند او دلدا...

قفس داران سکوتم راشکستنددل دائم صبورم راشکستند بجرم پابه پای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط