نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم

فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند
بگو که من دل خونی ازین لقب دارم

و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم

ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم

تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟

بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم !
دیدگاه ها (۱)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

عاشقانه براعزیزترینم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارمخودت بفهم که حالم بد است و تب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط