𝐰𝐞𝐫𝐫𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐫𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟗
آشنایی این جمله..
نمیدونم..
پس چرا حس میکنم مامانم یه بار این جمله رو دم گوشم زمزمه کرده..
مطمئن نیستم ولی چرا حس میکنم..
ـ ورا..حواست به منه ؟!
سرمو از کتاب بلند کردم و به معلم که نگران داشت نگاهم میکرد مواجه شدم..
ورا: بله بله...حواسم با شماس
معلم نفسشو بیرون داد و ادامه حرفشو گفت:
ـ ورا...مسئول این کار فقط تویی..
چند ثانیه سکوت سنگین..
ـ ما..فقط امیدمون به توست..
نمیدونم چرا اما این حرف معلم سنگینی بزرگی به روی دوشام انداخت..
اونا فقط میتونن به من اعتماد کنن..
من کسیم که..
یا هر لحظه ممکنه قربانی گرگینه ها باشه..
یا..
هر لحظه ممکنه با گرگینه ها بجنگه..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اصلا نمیتونستم به درس گوش بدم..
فقط..
اون جمله..
« نیت میکنم بر عهده خودم
این روح را به بدنت برمیگردونم با قدرت خودم »
چرا حس میکنم شنیدم..
بلاخره کلاس تموم شد..
معلم کلا از چیزای چرت و پرتی حرف میزد..
خداروشکر که تموم شد..
از کلاس بیرون اومدم..
و به طرف حیاط رفتم..
چشمم افتاد به دکه گوشه حیاط..
این..
همون دکه ای بود که روز اول رفتم و یه کیک شاهکار خریدم..
ولی الان اصلا اشتها ندارم که دوباره برم چیزی بخرم..
فقط اون جمله از مغزم بیرون نمیره..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟗
آشنایی این جمله..
نمیدونم..
پس چرا حس میکنم مامانم یه بار این جمله رو دم گوشم زمزمه کرده..
مطمئن نیستم ولی چرا حس میکنم..
ـ ورا..حواست به منه ؟!
سرمو از کتاب بلند کردم و به معلم که نگران داشت نگاهم میکرد مواجه شدم..
ورا: بله بله...حواسم با شماس
معلم نفسشو بیرون داد و ادامه حرفشو گفت:
ـ ورا...مسئول این کار فقط تویی..
چند ثانیه سکوت سنگین..
ـ ما..فقط امیدمون به توست..
نمیدونم چرا اما این حرف معلم سنگینی بزرگی به روی دوشام انداخت..
اونا فقط میتونن به من اعتماد کنن..
من کسیم که..
یا هر لحظه ممکنه قربانی گرگینه ها باشه..
یا..
هر لحظه ممکنه با گرگینه ها بجنگه..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اصلا نمیتونستم به درس گوش بدم..
فقط..
اون جمله..
« نیت میکنم بر عهده خودم
این روح را به بدنت برمیگردونم با قدرت خودم »
چرا حس میکنم شنیدم..
بلاخره کلاس تموم شد..
معلم کلا از چیزای چرت و پرتی حرف میزد..
خداروشکر که تموم شد..
از کلاس بیرون اومدم..
و به طرف حیاط رفتم..
چشمم افتاد به دکه گوشه حیاط..
این..
همون دکه ای بود که روز اول رفتم و یه کیک شاهکار خریدم..
ولی الان اصلا اشتها ندارم که دوباره برم چیزی بخرم..
فقط اون جمله از مغزم بیرون نمیره..
ادامه دارد...
- ۳.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط