ولی اما وقتی سئو با کت شلوار مشکی و مرتب وارد اتاق شد نگا
ولی اما وقتی سئو با کت شلوار مشکی و مرتب وارد اتاق شد نگاهش بین عروس خانم و آقا داماد گذشت مات و مبهوت ایستاد آوا با لبخند ظاهری کنار سئو ایستاد .. وقتی سو آه نگاهش رو سئو گیر کرد دستش از اسیر دست جیهوپ سر خورد پایین .. جونگکوک اخم کرد و گامی جلو برداشت : س..لام سئو .. چطوری .. تنها میخواست آن فضا را عوض کند .. سئو پوزخند زد : سو آه ؟..
چشم های سو آه گرد شدند و گامی با ترس به عقب برداشت جیهوپ لبخند کنان گفت : چی.. شما همو میشناسید؟..
آوا با چشمهایی که از وحشت گرد شده و بدنی که ناخودآگاه منقبض شده، خیره به برادرش ایستاده انگار زمان برایش متوقف شده پس سو آه همون دوست دختر برادرش بود ..؟
صورتش رنگپریده و لبهایش از شوکِ شنیدن آن فریاد، کمی از هم باز مانده.
سئو با چهرهای برافروخته و صدایی که هنوز طنین خشم و استیصالش در فضا پیچیده، رو به او ایستاده است. او با تمام وجود فریاد زد: سو-آه، لطفاً با جیهوپ ازدواج نکن!
این التماسِ آمیخته به خشم، آوا را در جایش خشک کرده نگاه او بین چشمان نگران برادرش و حقیقتی که سئو سعی دارد از آن جلوگیری کند، سرگردان آوا دوید سمت جونگکوک بی اختیار آرنجش را گرفت سپس زمزمه کرد : لطفا یه کاری بکن ..
جونگکوک لب تر کرد و سعی کرد کنی آرام لحن خود را جلو ببرد : سئو آروم باش بزار حرف بزنیم ...
سو-آه در حالی که دانههای اشک در چشمانش حلقه زده و صدایش از بغضی سنگین میلرزد قدمی به عقب برمیدارد. او با نگاهی سرشار از درد و ناباوری به سئو خیره میشود و با لحنی که بین عشق و کینه دستوپا میزند، میگوید: من جیهوپ رو دوست دارم... تو چطور میتونی این رو ازم بخوای؟ همون وقتی که فهمیدی حاملم بهخاطر شرکت و موقعیتت منو له کردی و پشتمو خالی کردی!
او هقهق کنان که جیهوپ تنها کسی بوده که در تاریکترین لحظات کنارش مانده، در حالی که برادرش فقط به فکر تجارت و نام خانوادگیشان بوده
آوا سراسیمه خودش را به سو-آه میرساند، بازوی او را میگیرد و در حالی که با نگرانی در چشمان گریانش زل میزند، با صدایی ملایم و لرزان گفت : سو-آه، خواهش میکنم آروم باش... نفس بکش، این حال برات خوب نیست
سئو عصبی داد زد و گفت: کافیه .. چرت نگو من این همه مدت دنبالت گشتم .. رفتی تو بغل جیهوپ خوابیدی الان داری برای من نقشه سازی میکنی .. جونگکوک میان آن هیاهو انکار کودکی گیج مانند بود
جیهوپ که تا الان دندان روی جگر گذاشته بود، برافروخته و با رگهای گردنِ برآمده، فریاد کشید: خفه شو سئو! دیگه نمیخوام حتی یه کلمه از اون دهن کثیفت بیرون بیاد! تو چه حقّی داری که واسه زندگی زنی که تو سختترین روزا مثل تفاله دورش انداختی، تعیین تکلیف کنی؟ تو همون بزدلی هستی که بهخاطر چهارتا سهام و اعتبار شرکتت، پاره تن خودت و بچهاش رو قربانی کردی پس حالا با چه رویی اینجا ایستادی و دم از صلاح میزنی؟ واسه من ادای برادرهای دلسوز رو درنیار، چون تو از نظر من فقط یه معاملهگر بیرحمی که بوی گندِ خیانتش کل این عمارت رو برداشته - سیو مات ماند -
با لحنی دردمند و چشمانی پر از اشک زمزمه کرد: تو به من خیانت کردی جیهوپ... با دوستدختر من ازدواج کردی! حالا هم بگو ببینم، نکنه اون بچه هم مال توئه و تمام این مدت داشتم دنبال بچه خیانت کار میگشتم
سو-آه در حالی که هقهق گریه امانش را بریده بود، با دستانی لرزان به در اشاره کرد و فریاد زد: فقط برو سئو... خواهش میکنم برو! دیگه نمیخوام صداتو بشنوم، فقط از اینجا برو!
جونگکوک، برادر با آرامشی عجیب و تضادی آشکار نسبت به آن همه فریاد، به دیوار تکیه داده . او با خونسردی کامل دستهایش را در جیبش فرو برده و بدون اینکه حتی پلک بزند با نگاهی سرد و نافذ به سئو و سو-آه خیره شده
جیهوپ با صدایی که از خشم میلرزید اما قاطع بود، توی چشمهای سئو زل زد و گفت: من خیانت نکردم! وقتی تو بهخاطر شرکتت مثل یه تیکه آشغال ولش کردی و رفتی، من زیرِ پاشو گرفتم که زمین نخوره تو خودت اونو دستیدستی تقدیم من کردی، پس حالا حرف از خیانت نزن من سو آه و دخترشو خوشبخت میکنم
چشم های سو آه گرد شدند و گامی با ترس به عقب برداشت جیهوپ لبخند کنان گفت : چی.. شما همو میشناسید؟..
آوا با چشمهایی که از وحشت گرد شده و بدنی که ناخودآگاه منقبض شده، خیره به برادرش ایستاده انگار زمان برایش متوقف شده پس سو آه همون دوست دختر برادرش بود ..؟
صورتش رنگپریده و لبهایش از شوکِ شنیدن آن فریاد، کمی از هم باز مانده.
سئو با چهرهای برافروخته و صدایی که هنوز طنین خشم و استیصالش در فضا پیچیده، رو به او ایستاده است. او با تمام وجود فریاد زد: سو-آه، لطفاً با جیهوپ ازدواج نکن!
این التماسِ آمیخته به خشم، آوا را در جایش خشک کرده نگاه او بین چشمان نگران برادرش و حقیقتی که سئو سعی دارد از آن جلوگیری کند، سرگردان آوا دوید سمت جونگکوک بی اختیار آرنجش را گرفت سپس زمزمه کرد : لطفا یه کاری بکن ..
جونگکوک لب تر کرد و سعی کرد کنی آرام لحن خود را جلو ببرد : سئو آروم باش بزار حرف بزنیم ...
سو-آه در حالی که دانههای اشک در چشمانش حلقه زده و صدایش از بغضی سنگین میلرزد قدمی به عقب برمیدارد. او با نگاهی سرشار از درد و ناباوری به سئو خیره میشود و با لحنی که بین عشق و کینه دستوپا میزند، میگوید: من جیهوپ رو دوست دارم... تو چطور میتونی این رو ازم بخوای؟ همون وقتی که فهمیدی حاملم بهخاطر شرکت و موقعیتت منو له کردی و پشتمو خالی کردی!
او هقهق کنان که جیهوپ تنها کسی بوده که در تاریکترین لحظات کنارش مانده، در حالی که برادرش فقط به فکر تجارت و نام خانوادگیشان بوده
آوا سراسیمه خودش را به سو-آه میرساند، بازوی او را میگیرد و در حالی که با نگرانی در چشمان گریانش زل میزند، با صدایی ملایم و لرزان گفت : سو-آه، خواهش میکنم آروم باش... نفس بکش، این حال برات خوب نیست
سئو عصبی داد زد و گفت: کافیه .. چرت نگو من این همه مدت دنبالت گشتم .. رفتی تو بغل جیهوپ خوابیدی الان داری برای من نقشه سازی میکنی .. جونگکوک میان آن هیاهو انکار کودکی گیج مانند بود
جیهوپ که تا الان دندان روی جگر گذاشته بود، برافروخته و با رگهای گردنِ برآمده، فریاد کشید: خفه شو سئو! دیگه نمیخوام حتی یه کلمه از اون دهن کثیفت بیرون بیاد! تو چه حقّی داری که واسه زندگی زنی که تو سختترین روزا مثل تفاله دورش انداختی، تعیین تکلیف کنی؟ تو همون بزدلی هستی که بهخاطر چهارتا سهام و اعتبار شرکتت، پاره تن خودت و بچهاش رو قربانی کردی پس حالا با چه رویی اینجا ایستادی و دم از صلاح میزنی؟ واسه من ادای برادرهای دلسوز رو درنیار، چون تو از نظر من فقط یه معاملهگر بیرحمی که بوی گندِ خیانتش کل این عمارت رو برداشته - سیو مات ماند -
با لحنی دردمند و چشمانی پر از اشک زمزمه کرد: تو به من خیانت کردی جیهوپ... با دوستدختر من ازدواج کردی! حالا هم بگو ببینم، نکنه اون بچه هم مال توئه و تمام این مدت داشتم دنبال بچه خیانت کار میگشتم
سو-آه در حالی که هقهق گریه امانش را بریده بود، با دستانی لرزان به در اشاره کرد و فریاد زد: فقط برو سئو... خواهش میکنم برو! دیگه نمیخوام صداتو بشنوم، فقط از اینجا برو!
جونگکوک، برادر با آرامشی عجیب و تضادی آشکار نسبت به آن همه فریاد، به دیوار تکیه داده . او با خونسردی کامل دستهایش را در جیبش فرو برده و بدون اینکه حتی پلک بزند با نگاهی سرد و نافذ به سئو و سو-آه خیره شده
جیهوپ با صدایی که از خشم میلرزید اما قاطع بود، توی چشمهای سئو زل زد و گفت: من خیانت نکردم! وقتی تو بهخاطر شرکتت مثل یه تیکه آشغال ولش کردی و رفتی، من زیرِ پاشو گرفتم که زمین نخوره تو خودت اونو دستیدستی تقدیم من کردی، پس حالا حرف از خیانت نزن من سو آه و دخترشو خوشبخت میکنم
- ۳۱۹
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط