قمار عشق
« قمار عشق »
Part 7
بعد از رفتن تهیونگ از اتاق کارش از روی اعصبانیت دستشو میکنه تو موهاش
- تا کی باید به خاطر تو عذاب بکشیم عوضی.
از اتاقش خارج میشه به سمت اتاق پدرش حرکت میکنه ، درو باز میکنه وارد میشه .
به پدرش که نشسته بود و بطری سوجو شو سرمیکشید نزدیک میشه
با چهره ای جدی و اخمی که بین ابرو هاش اومده بود .
پدرش سرشو میاره بالا و به پسرش نگاه میکنه ، میتونست حدس بزنه دلیل اعصبی بودن پسرش چیه .
اما نامجون از اون چیزی که تو ذهنش بود مطمئن نبود ، فقط با توجه به حرفایی که دونسنگش زده بود حدس هایی زده بود. فقط میخواست که اون چیزایی که تو ذهنشه دروغ باشه .
به پدرش که نزدیک شده بود .. شیشه سوجو رو از دستش میگیره میزاره رو کمد ..
- خسته نشدی از این همه کثافت کاری ؟ به خودت نگاه کردی ببینی چه ریختی شدی ؟
میدونی من چقدر دارم به خاطر تو ..که حتی نمیدونم به تو چی بگم ،دارم کار میکنم که پول قمار های کثیفتو بدم ...میبینی منو چه ریختی شدم از دست تو ..بسته خجالت بکش بسته خستم کردی ( با حالت جدی تن صدای نسبتاً بلند )
- سر من داد نزن پسره بی ادب من پدرتم اینجوری حرف میزنی
- ببین به کجا رسوندی منو ، منی که تا الان کار کردم و پول قمار هاتو دادم چیزی نگفتم به حرف اومدم
- میخواستی ندی تقصیر خودته چرا اومدی منت میزاری به سر من ؟
با حرف پدرش بیشتر اعصبی میشه
- نمیدادم که میومدن خونه زندگیمون و میبردن ...یا هروز یکیشون میومد جلوی در و دنبال پولش
معذرت میخوام پدر من ..من به خاطر امگا های زندگیم این اجازه رو نمیدم که آدمایی کثیف تر از تو نزدیک این خونه بشن .
- بسته نامجون حوصله ندارم سرم درد میکنه ....گند زدم به زندگیم انقدر چرت و پرت بهم نگو ( بلند )
در جواب پدرش اونم تن صداشو میبره بالا
- تازه الان فهمیدی گند زدی تو زندگیت الان که پنچاه هشت سالته!
- اره ...اره الان فهمیدم که یکی از خون خودمو فروختم به یه آدمی عوضی.
اره الان فهمیدم که از فردا دیگه ندارمش
با حرف پدرش حدس هایی که تو سرش اومده بود و سعی میکرد باور نکنه ، به این فکر کنه که دروغه، دوباره براش یاد آور میشن.
از حرصی که داشت میره جلو پدرش یقیش و میگیره بلندش میکنه
- چه غلطی کردیییی...بگو اونی که فکر میکنم نیست بگو( بلند )
پدر که از رفتار های پسرش و داد زدن های پسرش ،سرش درد گرفته بود با اخم به پسرش نگاه میکنه .
- صدای لعنتیتو ببر کیم نامجون سرم درد گرفته انقدر زر زدی
اره فروختمش..به پولش نیاز داشتم اصلا هم بابت کاری که کردم پشیمون نیستم .
نامجون که اعصبی تر شده بود بیشتر یقه پدرش و تو دستاش میگیره و تو صورت پدرش غرشی میکنه
-میفهمی داری چی میگی مرتیکه ، اسم خودتم گذاشتی پدررر
اون پسرته روانییی... .به کی فروختی بگو ..بگو که خودم برم حلش کنم تویی که اسمت پدره هیچ گوهی نمیتونی بخوری .
پدرش که اصلا ذره ای هم پشیمونی تو چهرش دیده نمیشد جواب پسرش و میده .
- تو نمیتونی کاری کنی ، اون معروف ترین مافیا توی کره است انقدر پول داره که به پولی نیاز نداره فقط دنبال امگاعه
- بعد تو عوضی پسرتو تقدیمش کردی ..وای بابا واییی
الان من چه غلطی بکنم چطوری تو رویه اون بچه نگاه کنم که نمیتونم کاری کنم؟
پس اون الفایی که بهم داشت میگقت اذیتم میکنه همون عوضیه که میخواد بیاد ببرتش.
نه- ازت متنفرم ...متنفرر
یقشو ول میکنه و از اتاق میره بیرون میره تو اتاق کارش هرچی رو میز بود و میزنه میشکنه.
میشینه رو کاناپه و دستشو میکنه تو موهاش
-خدایا ...من چیکار کنم ،اون گناه داره من نمیتونم بزارم همینطوری بیان ببرنش.شده میرم التماسش میکنم به پاش میفتم که منصرف بشه .
.
.
.
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه
بابت تاخیر پارت جدید معذرت میخوام ..درسام سنگین شدن اصلا وقت ندارم زیاد .
نظرتون و درمورد داستان تو کامنت ها بگید 🤍
Part 7
بعد از رفتن تهیونگ از اتاق کارش از روی اعصبانیت دستشو میکنه تو موهاش
- تا کی باید به خاطر تو عذاب بکشیم عوضی.
از اتاقش خارج میشه به سمت اتاق پدرش حرکت میکنه ، درو باز میکنه وارد میشه .
به پدرش که نشسته بود و بطری سوجو شو سرمیکشید نزدیک میشه
با چهره ای جدی و اخمی که بین ابرو هاش اومده بود .
پدرش سرشو میاره بالا و به پسرش نگاه میکنه ، میتونست حدس بزنه دلیل اعصبی بودن پسرش چیه .
اما نامجون از اون چیزی که تو ذهنش بود مطمئن نبود ، فقط با توجه به حرفایی که دونسنگش زده بود حدس هایی زده بود. فقط میخواست که اون چیزایی که تو ذهنشه دروغ باشه .
به پدرش که نزدیک شده بود .. شیشه سوجو رو از دستش میگیره میزاره رو کمد ..
- خسته نشدی از این همه کثافت کاری ؟ به خودت نگاه کردی ببینی چه ریختی شدی ؟
میدونی من چقدر دارم به خاطر تو ..که حتی نمیدونم به تو چی بگم ،دارم کار میکنم که پول قمار های کثیفتو بدم ...میبینی منو چه ریختی شدم از دست تو ..بسته خجالت بکش بسته خستم کردی ( با حالت جدی تن صدای نسبتاً بلند )
- سر من داد نزن پسره بی ادب من پدرتم اینجوری حرف میزنی
- ببین به کجا رسوندی منو ، منی که تا الان کار کردم و پول قمار هاتو دادم چیزی نگفتم به حرف اومدم
- میخواستی ندی تقصیر خودته چرا اومدی منت میزاری به سر من ؟
با حرف پدرش بیشتر اعصبی میشه
- نمیدادم که میومدن خونه زندگیمون و میبردن ...یا هروز یکیشون میومد جلوی در و دنبال پولش
معذرت میخوام پدر من ..من به خاطر امگا های زندگیم این اجازه رو نمیدم که آدمایی کثیف تر از تو نزدیک این خونه بشن .
- بسته نامجون حوصله ندارم سرم درد میکنه ....گند زدم به زندگیم انقدر چرت و پرت بهم نگو ( بلند )
در جواب پدرش اونم تن صداشو میبره بالا
- تازه الان فهمیدی گند زدی تو زندگیت الان که پنچاه هشت سالته!
- اره ...اره الان فهمیدم که یکی از خون خودمو فروختم به یه آدمی عوضی.
اره الان فهمیدم که از فردا دیگه ندارمش
با حرف پدرش حدس هایی که تو سرش اومده بود و سعی میکرد باور نکنه ، به این فکر کنه که دروغه، دوباره براش یاد آور میشن.
از حرصی که داشت میره جلو پدرش یقیش و میگیره بلندش میکنه
- چه غلطی کردیییی...بگو اونی که فکر میکنم نیست بگو( بلند )
پدر که از رفتار های پسرش و داد زدن های پسرش ،سرش درد گرفته بود با اخم به پسرش نگاه میکنه .
- صدای لعنتیتو ببر کیم نامجون سرم درد گرفته انقدر زر زدی
اره فروختمش..به پولش نیاز داشتم اصلا هم بابت کاری که کردم پشیمون نیستم .
نامجون که اعصبی تر شده بود بیشتر یقه پدرش و تو دستاش میگیره و تو صورت پدرش غرشی میکنه
-میفهمی داری چی میگی مرتیکه ، اسم خودتم گذاشتی پدررر
اون پسرته روانییی... .به کی فروختی بگو ..بگو که خودم برم حلش کنم تویی که اسمت پدره هیچ گوهی نمیتونی بخوری .
پدرش که اصلا ذره ای هم پشیمونی تو چهرش دیده نمیشد جواب پسرش و میده .
- تو نمیتونی کاری کنی ، اون معروف ترین مافیا توی کره است انقدر پول داره که به پولی نیاز نداره فقط دنبال امگاعه
- بعد تو عوضی پسرتو تقدیمش کردی ..وای بابا واییی
الان من چه غلطی بکنم چطوری تو رویه اون بچه نگاه کنم که نمیتونم کاری کنم؟
پس اون الفایی که بهم داشت میگقت اذیتم میکنه همون عوضیه که میخواد بیاد ببرتش.
نه- ازت متنفرم ...متنفرر
یقشو ول میکنه و از اتاق میره بیرون میره تو اتاق کارش هرچی رو میز بود و میزنه میشکنه.
میشینه رو کاناپه و دستشو میکنه تو موهاش
-خدایا ...من چیکار کنم ،اون گناه داره من نمیتونم بزارم همینطوری بیان ببرنش.شده میرم التماسش میکنم به پاش میفتم که منصرف بشه .
.
.
.
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه
بابت تاخیر پارت جدید معذرت میخوام ..درسام سنگین شدن اصلا وقت ندارم زیاد .
نظرتون و درمورد داستان تو کامنت ها بگید 🤍
- ۲.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط