طناب دار رو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتند چرا

طناب دار رو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتند چرا میخندی
گفت:از اینجا چشمم افتاد به مادرم-داره گریه میکنه،یاد بچگی هام افتادم...
یاد حرف مامانم-بهم میگفت:هر وقت تو میخندی غم و غصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده،ولی اون هنوز داره گریه میکنه...
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

Enemys Embrsce [ part ۲۲ ]

پارت ۳

★دستبند ما؟!...p³ادامه داد:"ببخشید جونگ‌کوک واقعا عذر می‌خوا...

پارت چهارم: نقابِ دوستکلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام ...

ادامه ی داستان اوسیم اگه پارت قبلی رو ندیدید لینکشو این زیر ...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁵ | پارتـ ⁵🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط