بنام خالق عشق... که دل را برده در بند

بنام خالق عشق... که دل را برده در بند

بنام حاکم حوت... پادشه رویای اسفند

سزای عشق و ایمان...صلابت مرد دوران

ز پای باید بایستد‌... درون برف و بوران

مرا اینگونه باور بود...چنین‌ست حال امروزم

اگر راوی صدایم زد، به حتم در قصه میسوزم

به سایه حس خوبی نیست...به شانه تکیه باید کرد

تورا در قصه‌ها دیدم...به عشقت سجده باید کرد

به چشمان تو محتاجم...مرا این قصه باور نیست

تو در آغوش من هستی و از عشق تو باید زیست
دیدگاه ها (۳)

سهمِ چشمم نیستی اما گرفتار توأمجرعه نوشِ چشمهایِ سبز و بیمار...

اسم زیبایت قرارش بین این اشعار نیستقلب تو درگیر اما مثل من ب...

نشسته ای به قلبِ من، خیالِ پا شدن مکنتو جفتِ خوب قلبمی ، فکر...

دلتنگ تو این خانه و از تو خبری نیستبر گردن شب دست دلم،پرده د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط