part

#part_6
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...

_من نلا رو خیلی کم می‌بینم پدر... اون که مورد اعتمادت بود!

_من مشکلی با رفتن به قلمرو پری‌ها یا دیدن نلا ندارم، مشکل من شیطنت‌های شما دو نفره. یادت رفته چندین بار بی‌اجازه از قصر پری‌ها رفتین بین انسان‌ها؟ با مرد های انسان مچ میندازی ! شرط میبندی...! ممکنه شک کنن بهت تو دردسر بندازی همه رو...

چشمامو تنگ کردم...

_اینارو تامی بهت گفته، نه؟ می‌دونستم اون مردک فضول یه روز مارو لو می‌ده!

پدر لبخند تلخی زد:

_نه، اون چیزی نگفت. ولی دختر کوچولوی من... تو فکر می‌کنی من حواسم بهت نیست، در حالی که همیشه خیلی نزدیک‌ترم..‌.. از اونی که تصور می‌کنی...

سکوت کردم. جمله‌ش مثل پتک خورد توی دلم. نکنه اون قضیه رو فهمیده؟ نه... من که همه‌چیزو تموم کرده بودم. فقط... فقط می‌خوام یه بار ببینمش، مطمئن شم حالش خوبه. همین.

پدر لحنشو عوض کرد، مهربون‌تر شد...

_یه هدیه برات تدارک دیدم...

متعجب نگاهش کردم. یه صندوقچه‌ی چوبی خوش‌تراش روی میز گذاشت.

_با تامی رفته بودیم بازار تا از حال مردم باخبر بشم.... چشمم افتاد به اینا. گفتم شاید خوشت بیاد. ژانر مورد علاقته، نه؟

درش رو باز کردم...
چند جلد رمان عاشقانه با جلدای جادویی و فانتزی. لبخندم از ته دل بود.

_مرسی پاپا... خیلی قشنگن...

_بهتره بری. تامی و یورا پشت در منتظرن.

خم شد و پیشونیمو بوسید. صندوقچه رو بغل کردم و از اتاق زدم بیرون.
با اینکه برنامه سفرم لغو شده بود... اما دلم هنوز توی جنگل‌های نورانی پری‌ها پرسه می‌زد. باید یا راهی پیدا میکردم وگرنه دق میکردم...
دیدگاه ها (۰)

#Part_7#My_dream_destiny...سرنوشت رویایی من...پشت در، تامی ر...

#Part_8#My_dream_destiny...سرنوشت رویایی من...روی صندلی راک ...

نشان رسمی و سلطنتی پادشاه خوناشام ها...

کی میتونه باشه این...🥲🎀یعنی خطرناکه؟!

بر اساس داستان واقعی : تا اونجایی که یادمه منم دلم می‌خواست ...

پارت سیزدهم - قاتل عاشق من

قلب های مرده پارت ¹⁴ دوروز بعد*داشتم وسایلمو جمع میکردم که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط