خدمتکار من

خدمتکار من
پارت5
به سمت در رفت و درو باز کرد
+اوه..سلام ماریاچان
«چویا کجاست؟»
+اینجا هستن خانم
«گمشو کنار»
دازای و کنار زد و وارد اتاق شد
«سلام عشقم»
ـــ سلام
«عزیزم اینجوری نکن دیگه»
چجوری نکنم؟
«اینجوری حرف نزن»
ـــ کارتو بگو
«اومدم باهم خوشبگذرونیم»
ـــ من کار دارم
«عزیزم اذیت نکن»
دازای رفت نزدیکتر
+ماریاچان الان چویاسان درگیر هستن میتونید بعداً هم بهشون سر بزنید
«اصلا رابطه ی ما به تو چه ربطی داره هااااا»
+به من ربطی نداره
«پس چرا اینقدر گوه میخوری»
+ماریاچان خوا.....
حرفش با سوزشی کنار گوشش متوقف شد
«دهتنو ببند عوضی جنده»
ـــ ماریا گورتو گم کن بیرون
با غرشی وحشتناک اینو گفت
«و...ولی اون دخالت کرد عزیزم»
ـــ گفتم گورتو گم کن بیرون
شدت غرشش بیشتر از قبل شد
ماریا به دازای نگاه کرد که یه ظرف صورتش قرمز شده بود
با عصبانیت یه مشت خوابوند تو صورت دازای ولی ایندفعه دازای کم نیاورد درست بود چند بار دیگه هم درو از چشم چویا بهش کتک زده بود ولی دیگه خسته شده بود که از حقش دفاع نمیکرد
بلند شد و به سیلی محکم خوابوند تو صورت ماریا ولی نه به اندازه ی محکمی سیلی که خودش خورده بود
ماریا با تعجب بهش نگاه چون تا حالا کسی حتی پدر و مادرش هم نزده بودنش
+ ماریاچان خیلی مراعاتتونو کرده بودم اینم زدم تا بفهمید من از حقم دفاع میکنم و دفعه ی دیگه که بزنید محکم تر از این خواهید خورد
ماریا به چویا نگاه کرد
«ببین.ببین چی میگه نمی‌خوای یچی بهش بگی؟»
چویا به ماریا نگاه کرد
ـــ به نظر منکه دازای کار خوبی کرد و تا جایی که میدونم بهت گفتم که بری بیرون
به دازای نگاه کرد
«ازت متنفرم دازای.....تقاصشو پس میدی»
از اتاق بیرون رفت
چویا به سمت دازای رفت
ـــ ببینم حالت خوبه محکم زدت؟
+عیبی نداره چویاسان فقط شما باید ماریاچانو توی اتاق نگه میداشتید نه منو
ـــ اون عوضی اصلا واسم مهم نیس الان فقط تو مهمی
دازای لبخندی زد
+ممنونم ازتون چویاسان
ـــ سرچی اونوقت؟
+سر اینکه باهام اینقدر مهربونید
چویا بهش لبخند زد
دازای انگار چیزی یادش اومده بود به سمت چویا رفت و دقیقا روبه روشون وایستاد
+ام چویاسان
ـــ چیه؟
+خب.......
دیدگاه ها (۱)

اینم یادم رفت بگم نیکولای و آتسوشی و موری اینجا دخترن

خدمتکار منپارت4بعد از تموم کردن صبحونه به سمت اتاقش رفت ـــ ...

میگم اگر رمانم خوب نیس ادامه ندم

خدمتکار من پارت2+چو..چویاسان چیکار میکنیدـــ هی...هیچیدازای ...

خدمتکار منپارت3نوری به چشماش خورد و از خواب بیدار شد و روی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط