آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت:"یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟"شیخ گفت:"نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است."راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین تسليم نمودند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:"قاعدتن نباید این طور می شد!"سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟"پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد:-D:-D
دیدگاه ها (۲۰)

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ری...

"طنز شیخ فداکار!"آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر ...

آوردند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می‌کردندی و به ریل ق...

اوردند روزی شیخ و مردان در کوهستان سفر میکردندی و به ریل قطا...

اورده ان روزی شیخی همراه مریداندر کوهستان سفر همی میکردند،به...

شیخ فداکار و هوشنگِ کارکشته😂نقل است روزی شیخ و مریدان در کوه...

حکایت اونی که ادعای مدیریت جهانی داشت!! آورده اند که روزی شی...

داستان کوتاه در مورد دراکو مالفوی نوشته شده توسط جی کی رولین...

داستان نویسی پارت ۶ فصل شانزدهم: بیداری باستانیسه ماه پس از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط