((م͒ع͒ج͒ز͒ه͒))

((م͒ع͒ج͒ز͒ه͒))
𝕞𝕚𝕣𝕒𝕔𝕝𝕖
𝕡𝕒𝕣𝕥: ⑤
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس رو باز کرد دید عکس یادگاری برای آخر سال مدرسه بود.
همینطور دنبال خودش توی اون عکس دسته جمعی شلوغ بود . خودشو پیدا کرد دسته راستش جونگ سونگ و دست چپش هم یه پسر ایستاده بود.

★مینجی ویو★
ببینم ..‌اون ... اون جونگکوکه ؟ مگه این عکس مال چه سالیه؟ حالا یادم اومد پس اون پسره هم جونگکوک بود آره خودشه .

مینجی نگاهی به پایین عکس کرد یه تاریخ بود ۲۰۱۲/۷/۲۵ آره این همون تاریخ بود  همیه ی خاطرات مینجی توی اون سال مثل یک فیلم از جلو چشماش در شد همه‌ی خاطرات تلخ و شیرینش .
مینجی غرق افکارش‌ شده بود که با تقه ی در  به خودش اومد:

𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:بفرمایید
درباز شد و مینجی با چهره جیمین مواجه شد :
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "چرا اینجوری نگاه میکنی مگه جن دیدی؟ اومدم خواهر کوچولوم رو توی محل کارش ببینم مشکلیه؟
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:نه هیچ مشکلی نیس چرا وایسادی‌ بشین ،جلستون‌ تموم شد؟
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "آره تموم شد
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:جیمین
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "جانم؟
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:یه سوال بپرسم‌ واقعی جواب میدی؟
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "آره چرا که نه
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:اون همگروهیت که توی جلسه کنار دستت‌ نشسته بود جونگکوک بود؟
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "عاممم‌..... آره ... خودش بود.
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:همون جئون جونگکوک؟
𝕛𝕚𝕞𝕚𝕟 "همون...  جئون جونگکوک

مینجی نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:الان متوجه شدم که چرا اون روز اونطوری‌ باهام‌ رفتار کرد

°•فلش بک•° (تابستان سال ۲۰۱۲ <۱۴سالگی>)
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:خوب برای چی گفتی بیام؟
𝕜𝕠𝕜^عامم‌... چیزه... همینجوری فق، میخواستم ببینمت.
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:مطمئنی؟!.. من اون حالت رو میشناسم یه چیزی هست که میخوای بم‌بگی ولی خوب .. نمیتونی درسته هوووم؟
𝕜𝕠𝕜^آره خوب .. معلومه منو شناختی خوب‌.. چیزه ..... بیا از هم جدا شیم ... بیا کات کنیم.

★مینجی ویو ★
ببینم درس شنیدم اون بم گفت بیا جدا شیم ؟! سرم‌گیج رفت ولی نیافتادم‌ کنجکاو بودم که چرا ،پرسیدم:
𝕞𝕚𝕟𝕛𝕚:آخه چرا واسه چی از من اشتباهی دیدی؟! چرااا آخه؟
𝕜𝕠𝕜^چون ...چون دوسِت ندارم الان متوجه شم اوایل فک میکردم دوست دارم الان متوجه رفتارات شدم تو آدم سردی هستی . بهم توجه نمیکنی همیشه... همیشه عصبانی آدم‌ معاشرت طلبی نیستی خلاصه نمیتونم باهات باشم چون.. چون
دوست ندارم

★کوک ویو★
همه ی حرفام دروغ محض بود همش حرف به حرفش کلش دروغ بود نمیخواستم متوجه بشه که من شغلم خواستم ارزوم رپ به مینجی ترجیح دادم .

ادامه پارت : کامنت ها
دیدگاه ها (۲)

~مادر پسری که اخیراً قهرمان پست جونگکوک شده بود، این عکس رو ...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

ادامه پارت ۲تهیونگ به کفِ سنگیِ خونه نگاه کرد. اون واقعاً به...

part ۴۰جونگکوک« خوب بیا از این طرف آهان رسدیم»& وایی اینا خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط