P
P⁵
چشم زمردی من
ویو ات
با این سختگیری های ته من باید چیکار کنم یه لباس انتخاب کردم (عکسشو بالا گذاشتم)
شب یک ساعت قبل از مهمونی
بلند شدم و یکم آرایش کردم،موهامو باز گذاشتم لباس پوشیدم و منتظر ته موندم ته اومد
ته:ات؟چقد خوشگل شدی
ات:(لبخند)
ته:بریم؟
ات:بریم
با ته رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم
بعد از رسیدن
ته:زیاد ازم دور نشو،زیاد الکل نخور
ات:مگه بچه یه سالم که اینجوری صحبت میکنی
ته:فقط خواستم بدونی
ات:هوفففف
ته دستمو گرفت و رفتیم داخل بعد تقریبا یه 20 دقیقه یه پسره اومد پیشمون
هیون:اووو تهیونگ این خوشگله کیه
ته:برو کنار جلو چشمم نباش
هیون:هی خوشگله......دوس
دخترشی؟
ته:گفتم برو کنار
ته و هیون از بچگی با هم مشکل داشتن و چن وقت پیش هیون محلول های ته رو لو داده بود
یک دقیقه نگذشت که یه بحث افتضاح بینشون اتفاق افتاد هیون خیلی بد عصبی شد ولی ته خونسرد رفتار میکرد
بعد از تموم شدن مهمونی رفتیم بیرون میخواستم سوار ماشین شم که هیون گردنمو گرفت و اسلحه رو گذاشت رو سرم
ته:هیون ولش کن
هیون:چراا؟...من خوشم میاد وقتی اینطوری خواهش میکنی
ته:هیون (داد)
هیون ماشه رو کشید
خیلی ترسیده بودم و فقط اشک میریختم البته آدمای ته از چهار طرف رو هیون اسلحه شیده بودن ولی هیون اسلحه رو پایین نمی آورد ته که دیگه صبرش تموم شده بود اسلحهشو در آورد و یه تیر تو سر هیون خالی کرد منم سریع رفتم تو بغل ته و با صدای بلند گریه کردم
ته:چیزی نیس آروم باش
ات:اون میخواست منو بکشه(گریه)
ته:فک کردی من میزارم...آرومباش بیا سوار ماشین شو اینجا نمونیم هوا سرده
سعی کردم خودمو آروم کنم و سوار ماشین شدم ساکت بودم و به یه نقطه خیره شدم
ته:ات حالت خوبه؟.....ات؟
ات:چطور خوب باشم بخاطر تو مجبور شدماز خانوادهام دور باشم و تو اون امارت بمونم بخاطر تو امشب کم مونده بود بمیرم بخاطر کسی که ذرهای هم دوسش ندارم
ته ساکت بود و چیزی نمیگفت یه سکوت سنگین بینمون بود ولی نمیخواستم کسی اون سکوت رو بشکنه وقتی رسیدیم امارت بدون گفتن چیزی از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل،تو اتاقم لباس عوض کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم وقتی ته اومد رو تخت از پشت منو بغل کرد
ات:تهیونگ.....ولم کن
ته ولم نکرد وقتی سعی کردم بلندشم ته منو کشید سمت خودش و افتادم تو بغلش فاصلهی بینمون خیلی کم بود ته لبشو گذاشت رو لبم بعد⅕دقیقه ولم کرد و من نمیخواستم اونجا بمونم کتم رو برداشتم و رفتم تو بالن رو صندلی غرق فکر خوابم برد
ویو نویسنده
وقتی که ات خوابش برد ته یه پتو برد و انداخت روش
____________________________
ببخشید کم پارت میزارم واقعا سرم شلوغه
چشم زمردی من
ویو ات
با این سختگیری های ته من باید چیکار کنم یه لباس انتخاب کردم (عکسشو بالا گذاشتم)
شب یک ساعت قبل از مهمونی
بلند شدم و یکم آرایش کردم،موهامو باز گذاشتم لباس پوشیدم و منتظر ته موندم ته اومد
ته:ات؟چقد خوشگل شدی
ات:(لبخند)
ته:بریم؟
ات:بریم
با ته رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم
بعد از رسیدن
ته:زیاد ازم دور نشو،زیاد الکل نخور
ات:مگه بچه یه سالم که اینجوری صحبت میکنی
ته:فقط خواستم بدونی
ات:هوفففف
ته دستمو گرفت و رفتیم داخل بعد تقریبا یه 20 دقیقه یه پسره اومد پیشمون
هیون:اووو تهیونگ این خوشگله کیه
ته:برو کنار جلو چشمم نباش
هیون:هی خوشگله......دوس
دخترشی؟
ته:گفتم برو کنار
ته و هیون از بچگی با هم مشکل داشتن و چن وقت پیش هیون محلول های ته رو لو داده بود
یک دقیقه نگذشت که یه بحث افتضاح بینشون اتفاق افتاد هیون خیلی بد عصبی شد ولی ته خونسرد رفتار میکرد
بعد از تموم شدن مهمونی رفتیم بیرون میخواستم سوار ماشین شم که هیون گردنمو گرفت و اسلحه رو گذاشت رو سرم
ته:هیون ولش کن
هیون:چراا؟...من خوشم میاد وقتی اینطوری خواهش میکنی
ته:هیون (داد)
هیون ماشه رو کشید
خیلی ترسیده بودم و فقط اشک میریختم البته آدمای ته از چهار طرف رو هیون اسلحه شیده بودن ولی هیون اسلحه رو پایین نمی آورد ته که دیگه صبرش تموم شده بود اسلحهشو در آورد و یه تیر تو سر هیون خالی کرد منم سریع رفتم تو بغل ته و با صدای بلند گریه کردم
ته:چیزی نیس آروم باش
ات:اون میخواست منو بکشه(گریه)
ته:فک کردی من میزارم...آرومباش بیا سوار ماشین شو اینجا نمونیم هوا سرده
سعی کردم خودمو آروم کنم و سوار ماشین شدم ساکت بودم و به یه نقطه خیره شدم
ته:ات حالت خوبه؟.....ات؟
ات:چطور خوب باشم بخاطر تو مجبور شدماز خانوادهام دور باشم و تو اون امارت بمونم بخاطر تو امشب کم مونده بود بمیرم بخاطر کسی که ذرهای هم دوسش ندارم
ته ساکت بود و چیزی نمیگفت یه سکوت سنگین بینمون بود ولی نمیخواستم کسی اون سکوت رو بشکنه وقتی رسیدیم امارت بدون گفتن چیزی از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل،تو اتاقم لباس عوض کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم وقتی ته اومد رو تخت از پشت منو بغل کرد
ات:تهیونگ.....ولم کن
ته ولم نکرد وقتی سعی کردم بلندشم ته منو کشید سمت خودش و افتادم تو بغلش فاصلهی بینمون خیلی کم بود ته لبشو گذاشت رو لبم بعد⅕دقیقه ولم کرد و من نمیخواستم اونجا بمونم کتم رو برداشتم و رفتم تو بالن رو صندلی غرق فکر خوابم برد
ویو نویسنده
وقتی که ات خوابش برد ته یه پتو برد و انداخت روش
____________________________
ببخشید کم پارت میزارم واقعا سرم شلوغه
- ۶۷۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط