پارت هفتم: آرین برگشته بود 🥀🖤
پارت هفتم: آرین برگشته بود 🥀🖤
همه در حیاط خشکشان زده بود.
آرین آرام جلو آمد.
جونکوک فوراً جلوی ا.ت ایستاد.
— همینجا بمون.
ا.ت سرک کشید.
— من که چیزی نگفتم! 😐
— دقیقاً. همینطوری هم بمون.
آرین با دیدن جونکوک لبخند کمرنگی زد.
— هنوز هم بادیگارد شخصی هستی؟
جونکوک اخم کرد.
— تو منو از کجا میشناسی؟
— خیلی چیزها درباره تو میدونم.
ا.ت زیر لب گفت:
— خب این اصلاً نگرانکننده نیست... 😐
آرین نگاهش را به ا.ت برگرداند.
— تو باید خیلی سؤال داشته باشی.
ا.ت دست به سینه شد.
— آره. مثلاً اینکه چرا سه سال گم شدی و الان با انگشتر رز سیاه برگشتی؟
آرین خندید.
— مستقیم رفتی سر اصل مطلب.
— حوصله مقدمه ندارم.
یکی از نگهبانها خندهاش گرفت.
جونکوک با نگاه به او فهماند که ساکت شود.
رئیس جلو آمد.
— آرین، اینجا جایی برای تو نیست.
آرین لبخندش را از دست داد.
— بعد از ده سال هنوز هم همین حرف رو میزنی؟
ا.ت سریع پرسید:
— ده سال؟ ولی گفتن سه سال گم شده بودی!
آرین به رئیس نگاه کرد.
— چون کسی که باید حقیقت رو بهت میگفت، هیچوقت نگفت.
رئیس با عصبانیت گفت:
— کافی است!
آرین یک قدم جلو رفت.
— نه. دیگه کافیه.
جونکوک بین آن دو ایستاد.
— دعوا رو تموم کنید.
آرین به جونکوک نگاه کرد.
— من برای دعوا نیومدم.
— پس برای چی اومدی؟
آرین پاکتی از جیبش بیرون آورد و به سمت ا.ت گرفت.
— برای اینکه این رو بهش بدم.
جونکوک پاکت را گرفت و بررسی کرد.
داخلش یک کلید قدیمی بود.
روی کلید عدد ۱۳ حک شده بود.
ا.ت پرسید:
— این چیه؟
آرین گفت:
— کلید اتاقی که نباید هیچوقت باز میشد.
رئیس با شنیدن این جمله رنگش پرید.
ا.ت متوجه شد.
— اتاق ۱۳ کجاست؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک گفت:
— رئیس؟
سکوت.
آرین لبخند تلخی زد.
— زیرزمین عمارت.
ا.ت با تعجب گفت:
— ما زیرزمین داریم؟
یکی از نگهبانها زیر لب گفت:
— منم تازه فهمیدم. 😂
ا.ت برگشت سمتش.
— تو نگهبانی یا گردشگر؟!
نگهبان شانه بالا انداخت.
— من تازه استخدام شدم. 😭
برای چند لحظه فضای سنگین حیاط با خنده کوتاهی شکست.
اما جونکوک همچنان جدی بود.
— آرین، اگر این کلید واقعاً مربوط به اتاق ۱۳ باشه، چرا الان آوردیش؟
آرین نگاهش کرد.
— چون امشب، کسی قراره وارد اون اتاق بشه.
ا.ت پرسید:
— کی؟
آرین جواب داد:
— نمیدونم.
مکث کرد.
— ولی مطمئنم دنبال تو نیست.
ا.ت نفس راحتی کشید.
آرین ادامه داد:
— دنبال چیزی هست که پدرت اونجا پنهان کرده.
سکوت.
ا.ت آرام گفت:
— پدرم...؟
رئیس چشمهایش را بست.
جونکوک متوجه شد که بالاخره زمان گفتن حقیقت رسیده.
اما درست همان لحظه...
صدای کوبیده شدن چیزی از داخل عمارت آمد.
بووووم!
همه برگشتند.
پنجرههای طبقه پایین لرزیدند.
آژیرها روشن شدند.
جونکوک فوراً گفت:
— همه داخل!
آرین به سمت عمارت نگاه کرد.
— دیر شده.
ا.ت پرسید:
— برای چی؟
آرین به کلید ۱۳ اشاره کرد.
— چون کسی قبل از ما به اتاق ۱۳ رسیده.
جونکوک اسلحهاش را برداشت و گفت:
— پس وقتشه بفهمیم اون کیه.
و برای اولین بار...
درِ زیرزمین عمارت، خودش باز شد.
ادامه دارد... 🥀
همه در حیاط خشکشان زده بود.
آرین آرام جلو آمد.
جونکوک فوراً جلوی ا.ت ایستاد.
— همینجا بمون.
ا.ت سرک کشید.
— من که چیزی نگفتم! 😐
— دقیقاً. همینطوری هم بمون.
آرین با دیدن جونکوک لبخند کمرنگی زد.
— هنوز هم بادیگارد شخصی هستی؟
جونکوک اخم کرد.
— تو منو از کجا میشناسی؟
— خیلی چیزها درباره تو میدونم.
ا.ت زیر لب گفت:
— خب این اصلاً نگرانکننده نیست... 😐
آرین نگاهش را به ا.ت برگرداند.
— تو باید خیلی سؤال داشته باشی.
ا.ت دست به سینه شد.
— آره. مثلاً اینکه چرا سه سال گم شدی و الان با انگشتر رز سیاه برگشتی؟
آرین خندید.
— مستقیم رفتی سر اصل مطلب.
— حوصله مقدمه ندارم.
یکی از نگهبانها خندهاش گرفت.
جونکوک با نگاه به او فهماند که ساکت شود.
رئیس جلو آمد.
— آرین، اینجا جایی برای تو نیست.
آرین لبخندش را از دست داد.
— بعد از ده سال هنوز هم همین حرف رو میزنی؟
ا.ت سریع پرسید:
— ده سال؟ ولی گفتن سه سال گم شده بودی!
آرین به رئیس نگاه کرد.
— چون کسی که باید حقیقت رو بهت میگفت، هیچوقت نگفت.
رئیس با عصبانیت گفت:
— کافی است!
آرین یک قدم جلو رفت.
— نه. دیگه کافیه.
جونکوک بین آن دو ایستاد.
— دعوا رو تموم کنید.
آرین به جونکوک نگاه کرد.
— من برای دعوا نیومدم.
— پس برای چی اومدی؟
آرین پاکتی از جیبش بیرون آورد و به سمت ا.ت گرفت.
— برای اینکه این رو بهش بدم.
جونکوک پاکت را گرفت و بررسی کرد.
داخلش یک کلید قدیمی بود.
روی کلید عدد ۱۳ حک شده بود.
ا.ت پرسید:
— این چیه؟
آرین گفت:
— کلید اتاقی که نباید هیچوقت باز میشد.
رئیس با شنیدن این جمله رنگش پرید.
ا.ت متوجه شد.
— اتاق ۱۳ کجاست؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک گفت:
— رئیس؟
سکوت.
آرین لبخند تلخی زد.
— زیرزمین عمارت.
ا.ت با تعجب گفت:
— ما زیرزمین داریم؟
یکی از نگهبانها زیر لب گفت:
— منم تازه فهمیدم. 😂
ا.ت برگشت سمتش.
— تو نگهبانی یا گردشگر؟!
نگهبان شانه بالا انداخت.
— من تازه استخدام شدم. 😭
برای چند لحظه فضای سنگین حیاط با خنده کوتاهی شکست.
اما جونکوک همچنان جدی بود.
— آرین، اگر این کلید واقعاً مربوط به اتاق ۱۳ باشه، چرا الان آوردیش؟
آرین نگاهش کرد.
— چون امشب، کسی قراره وارد اون اتاق بشه.
ا.ت پرسید:
— کی؟
آرین جواب داد:
— نمیدونم.
مکث کرد.
— ولی مطمئنم دنبال تو نیست.
ا.ت نفس راحتی کشید.
آرین ادامه داد:
— دنبال چیزی هست که پدرت اونجا پنهان کرده.
سکوت.
ا.ت آرام گفت:
— پدرم...؟
رئیس چشمهایش را بست.
جونکوک متوجه شد که بالاخره زمان گفتن حقیقت رسیده.
اما درست همان لحظه...
صدای کوبیده شدن چیزی از داخل عمارت آمد.
بووووم!
همه برگشتند.
پنجرههای طبقه پایین لرزیدند.
آژیرها روشن شدند.
جونکوک فوراً گفت:
— همه داخل!
آرین به سمت عمارت نگاه کرد.
— دیر شده.
ا.ت پرسید:
— برای چی؟
آرین به کلید ۱۳ اشاره کرد.
— چون کسی قبل از ما به اتاق ۱۳ رسیده.
جونکوک اسلحهاش را برداشت و گفت:
— پس وقتشه بفهمیم اون کیه.
و برای اولین بار...
درِ زیرزمین عمارت، خودش باز شد.
ادامه دارد... 🥀
- ۱۲۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط