𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 16
از زبان جونگکوک؛
یه دختر جواب داد...
- ا... الو؟
فکم از عصبانیت قفل شد..
جونگکوک: گوشیو بده صاحب حر...ومزادش!
صدای دختر لرزید..انگار داشت گریه میکرد..
- ببخشید... احتمالا مست شده و بهتون زنگ زده آقا، باور کنین مسته... همینجوری یه شماره گرفته! من دوست دخترشم... لطفا ببخشید...
برای چند ثانیه خشکم زد..
بعد بدون اینکه چیزی بگم تماس رو قطع کردم...
سرمو بالا گرفتم و به آسمون خیره شدم. یه نفس عمیق کشیدم،،
خدایا شکرت... حداقل چیزی که فکر میکردم نبود!
تهیونگ بدجور از کاری که کرده بود پشیمون بود.. خواست بره سمت ا.ت، ولی ا.ت یه قدم عقب رفت و با خندهای تلخ گفت،،
ا.ت: تو هم شدی عین بعضیا...
همون لحظه مامانش از جاش بلند شد؛
م/ا.ت: دهنتو ببند! به داداشت احترام بذار!
دیگه نتونستم ساکت بمونم.. و داد زدم؛
جونگکوک: چی میگین شما؟!
همه ساکت شدن... ادامه دادم؛
جونگکوک: مگه این دخترتون نیست؟! مگه همین الان صدای پشت گوشی رو نشنیدین؟! ها؟!
هیچکس جواب نداد... ا.ت دستشو روی سرش گذاشت انگار دیگه حتی توان ایستادن هم نداشت!
آروم راه افتاد سمت ماشینش.. همین بهونه کافی بود!
با خشم رو به بقیه گفتم:
جونگکوک: خانم کیم... همینو میخواستین؟
نگاهم روی تهیونگ ثابت موند!
جونگکوک: تهیونگ... همینو میخواستی؟
سکوت...
فقط سکوت...
مینجی اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی حتی اونم چیزی نمیگفت!
فکم رو روی هم فشار دادم و رو به همه گفتم:
جونگکوک: میبرمش بیمارستان، خداحافظ
تهیونگ سریع جلو اومد،،
تهیونگ: صبر کن، منم میام..
نگاهش کردم.. سرد.. بیاحساس!
جونگکوک: لازم نکرده...
یه مکث کردم؛؛
جونگکوک: تو نباشی بهتره!
رنگ صورتش پرید...
بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم، رفتم سمت ا.ت
دستشو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین
اما درست وقتی میخواست سوار بشه، زانوهاش خالی کرد...
و جلوی چشم همه روی زمین افتاد! ...
𝑷𝒂𝒓𝒕: 16
از زبان جونگکوک؛
یه دختر جواب داد...
- ا... الو؟
فکم از عصبانیت قفل شد..
جونگکوک: گوشیو بده صاحب حر...ومزادش!
صدای دختر لرزید..انگار داشت گریه میکرد..
- ببخشید... احتمالا مست شده و بهتون زنگ زده آقا، باور کنین مسته... همینجوری یه شماره گرفته! من دوست دخترشم... لطفا ببخشید...
برای چند ثانیه خشکم زد..
بعد بدون اینکه چیزی بگم تماس رو قطع کردم...
سرمو بالا گرفتم و به آسمون خیره شدم. یه نفس عمیق کشیدم،،
خدایا شکرت... حداقل چیزی که فکر میکردم نبود!
تهیونگ بدجور از کاری که کرده بود پشیمون بود.. خواست بره سمت ا.ت، ولی ا.ت یه قدم عقب رفت و با خندهای تلخ گفت،،
ا.ت: تو هم شدی عین بعضیا...
همون لحظه مامانش از جاش بلند شد؛
م/ا.ت: دهنتو ببند! به داداشت احترام بذار!
دیگه نتونستم ساکت بمونم.. و داد زدم؛
جونگکوک: چی میگین شما؟!
همه ساکت شدن... ادامه دادم؛
جونگکوک: مگه این دخترتون نیست؟! مگه همین الان صدای پشت گوشی رو نشنیدین؟! ها؟!
هیچکس جواب نداد... ا.ت دستشو روی سرش گذاشت انگار دیگه حتی توان ایستادن هم نداشت!
آروم راه افتاد سمت ماشینش.. همین بهونه کافی بود!
با خشم رو به بقیه گفتم:
جونگکوک: خانم کیم... همینو میخواستین؟
نگاهم روی تهیونگ ثابت موند!
جونگکوک: تهیونگ... همینو میخواستی؟
سکوت...
فقط سکوت...
مینجی اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی حتی اونم چیزی نمیگفت!
فکم رو روی هم فشار دادم و رو به همه گفتم:
جونگکوک: میبرمش بیمارستان، خداحافظ
تهیونگ سریع جلو اومد،،
تهیونگ: صبر کن، منم میام..
نگاهش کردم.. سرد.. بیاحساس!
جونگکوک: لازم نکرده...
یه مکث کردم؛؛
جونگکوک: تو نباشی بهتره!
رنگ صورتش پرید...
بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم، رفتم سمت ا.ت
دستشو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین
اما درست وقتی میخواست سوار بشه، زانوهاش خالی کرد...
و جلوی چشم همه روی زمین افتاد! ...
- ۴۱۸
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط