پارت ۳: بازیِ قدرت و جذابیت
پارت ۳: بازیِ قدرت و جذابیت
اسلاید دوم لباس لیها
دربهای تالار باز شدند و نورِ خیرهکننده، حضور او را اعلام کرد. لیها نه تنها وارد نشده بود، بلکه با هر قدم، قلمرو خود را تصاحب میکرد. او در یک کتوشلوار جیگریِ خیرهکننده غرق شده بود که با کفشهای پاشنهبلند و اکسسوریهای درخشانش، ترکیبی از جسارت و شکوه بود. موهایش با یک گلسرِ بزرگِ شبیه به سنجاقِ جنگی، به شکلی ترند و در عین حال خطرناک آرایش شده بود؛ گویی میخواست به همه یادآوری کند که پشت این زیبایی، تیغی پنهان است.
هاله او چنان قدرتمند بود که تقریباً پنج نفر، همزمان و ناخودآگاه، دور او حلقه زده بودند؛ انگار که او مرکز ثقلِ آن شب بود.
در آن سوی سالن، پشت میزِ مخصوص، جونگکوک نشسته بود. او با آرامشی مهارشده، تماشایش میکرد. وقتی چشمهای لیها با مسیرِ او برخورد کرد، پوزخندِ کوتاهی بر لبان جونگکوک نشست. او در دلش با خود فکر کرد: *«پس این همان دخترک است؟ همان که با لبخندهای ظاهری، تمام تاجرانِ جهان را به زانو درآورده؟... راست است، جذاب است، اما هنوز بویِ خودنماییِ بچهسالهها را میدهد.»*
اما لیها، که با شعورِ تیز و نگاهِ نافذش، متوجهِ آن نگاهِ تحقیرآمیز شده بود، کوچکترین واکنشی نشان نداد. او با وقاری مثالزدنی به سمت میز رفت. در یک حرکتِ حسابشده و با اعتمادبهنفسی که ریشه در قدرت داشت، کت خود را درآورد و روی صندلی گذاشت. سپس، با حرکتی که همزمان ظریف و مردانه به نظر میرسید، آستینهای پیراهن سفیدش را تا روی آرنج بالا زد.
او نشست. نگاهش را به چشمان جونگکوک دوخت و لیوان شراب را میان انگشتان ظریفش گرفت. اولین جرعه را، آرام و با نگاهی که لبریز از چالش بود، نوشید. سکوتِ میان آن دو، سنگینتر از هر کلامی بود که تا به حال رد و بدل شده بود.
اسلاید دوم لباس لیها
دربهای تالار باز شدند و نورِ خیرهکننده، حضور او را اعلام کرد. لیها نه تنها وارد نشده بود، بلکه با هر قدم، قلمرو خود را تصاحب میکرد. او در یک کتوشلوار جیگریِ خیرهکننده غرق شده بود که با کفشهای پاشنهبلند و اکسسوریهای درخشانش، ترکیبی از جسارت و شکوه بود. موهایش با یک گلسرِ بزرگِ شبیه به سنجاقِ جنگی، به شکلی ترند و در عین حال خطرناک آرایش شده بود؛ گویی میخواست به همه یادآوری کند که پشت این زیبایی، تیغی پنهان است.
هاله او چنان قدرتمند بود که تقریباً پنج نفر، همزمان و ناخودآگاه، دور او حلقه زده بودند؛ انگار که او مرکز ثقلِ آن شب بود.
در آن سوی سالن، پشت میزِ مخصوص، جونگکوک نشسته بود. او با آرامشی مهارشده، تماشایش میکرد. وقتی چشمهای لیها با مسیرِ او برخورد کرد، پوزخندِ کوتاهی بر لبان جونگکوک نشست. او در دلش با خود فکر کرد: *«پس این همان دخترک است؟ همان که با لبخندهای ظاهری، تمام تاجرانِ جهان را به زانو درآورده؟... راست است، جذاب است، اما هنوز بویِ خودنماییِ بچهسالهها را میدهد.»*
اما لیها، که با شعورِ تیز و نگاهِ نافذش، متوجهِ آن نگاهِ تحقیرآمیز شده بود، کوچکترین واکنشی نشان نداد. او با وقاری مثالزدنی به سمت میز رفت. در یک حرکتِ حسابشده و با اعتمادبهنفسی که ریشه در قدرت داشت، کت خود را درآورد و روی صندلی گذاشت. سپس، با حرکتی که همزمان ظریف و مردانه به نظر میرسید، آستینهای پیراهن سفیدش را تا روی آرنج بالا زد.
او نشست. نگاهش را به چشمان جونگکوک دوخت و لیوان شراب را میان انگشتان ظریفش گرفت. اولین جرعه را، آرام و با نگاهی که لبریز از چالش بود، نوشید. سکوتِ میان آن دو، سنگینتر از هر کلامی بود که تا به حال رد و بدل شده بود.
- ۱۹۱
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط