___________________
___________________
☆SECRET LOVE★
___________________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
خورشید، مثل یک سکهی طلاییِ داغ، در دلِ آسمانِ آبیِ تابستان میدرخشید. باد، خنک و لطیف، میان موهای ینا میپیچید و عطرِ گلهای کاج را با خود میآورد. پارک ینا، خواهرِ کوچکترِ پارک جیمین، گوشهای از استودیوی تمرینِ گروهِ پسرانِ BTS، ایستاده بود و با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، به پسرهایی که با شور و حرارت میرقصیدند، نگاه میکرد.
رابطهاش با اعضای BTS، چیزی فراتر از یک آشناییِ معمولی بود. سالها رفتوآمد، تمرینهای مشترک، و شبنشینیهای بیخیال، آنها را به خانوادهای تبدیل کرده بود که همیشه در کنار هم بودند. اما در میانِ تمامِ این قلبهای مهربان، دو قلب بودند که بیصدا، و مخفیانه، برای هم میتپیدند: قلبِ ینا و قلبِ کیم تهیونگ.
عشقشان، مثل بذری بود که در سکوت کاشته شده بود؛ بدونِ شکوفاییِ آشکار، اما با ریشههایی عمیق و قوی. هر نگاهِ دزدکی، هر لبخندِ معنیدار، و هر کلمهای که بینِ خطوطِ حرفهایشان رد و بدل میشد، نشانهای از این عشقِ پنهان بود. تهیونگ، گاهی وقتی فکر میکرد کسی حواسش نیست، نگاهش روی ینا ثابت میماند؛ انگار دنیایش در همان چند لحظه خلاصه میشد. و ینا، با گونههایی که از شدتِ هیجان گل میانداخت، سعی میکرد این نگاهِ مرموز را نادیده بگیرد.
اما همیشه یک مانعِ بزرگ وجود داشت: پارک جیمین. برادرِ بزرگتر و به شدت محافظهکارش. جیمین، ینا را مثل نورِ چشمش دوست داشت و از هر کسی که سعی میکرد به او نزدیک شود، با نگاهی تیز و با حسِ غیرتِ برادرانهاش، استقبال میکرد. او نمیدانست که همین نزدیکیِ بیش از حدِ تهیونگ به خواهرش، چیزی جز دوستیِ ساده است.
آن روز، بعد از تمرین، همه دور هم جمع شده بودند. خنده و شوخی فضا را پر کرده بود. تهیونگ، طبقِ معمول، نزدیکِ ینا نشسته بود و با هم در موردِ فیلمی که ینا تازه دیده بود، صحبت میکردند. جیمین، که متوجهِ این نزدیکیِ بیش از حد شده بود، با ابروهایی درهم، به آنها نگاه میکرد.
«هی، تهیونگ، ینا! دیگه کافی نیست؟ حسودیم شد، ها!» جیمین با لحنی شوخی گفت، اما در چشمهایش برقِ جدیتری دیده میشد.
ینا با لبخندی که سعی میکرد عادی باشد، گفت: «وای جیمین! چی میگی؟ داریم در موردِ فیلم حرف میزنیم!»
تهیونگ هم با شوخی گفت: «آره جیمین، آروم باش. فقط دوستیم!»
اما کلمهی "فقط" در نگاهِ تهیونگ، معنای عمیقتری داشت. او میدانست که این "دوستی" برای هر دویشان، دیگر کافی نیست. این عشقِ پنهان، داشت مثلِ آتشی زیرِ خاکستر، شعله میکشید و دیگر نمیتوانست آن را پنهان کند.
همان شب، بعد از اینکه بقیه اعضا رفتند، تهیونگ به بهانهیِ حرف زدن در موردِ یک پروژه، ینا را تنها نگه داشت. استودیوی تمرین، حالا ساکت و خلوت بود، فقط صدایِ کولر میآمد و نورِ کمسویِ چراغها، فضایی رؤیایی ساخته بود.
تهیونگ، که قلبش مثلِ طبل در سینهاش میکوبید، به ینا نگاه کرد. چشمهایش، که همیشه شیطنت در آنها موج میزد، حالا پر از تردید و عشق بود.
«ینا...» صدایش کمی گرفته بود.
ینا متوجهِ تغییرِ حالتش شد. «چی شده تهیونگ؟ چرا اینجوری شدی؟»
تهیونگ یک نفسِ عمیق کشید. «من... باید یه چیزی بهت بگم.»
ینا کمی جلوتر رفت. «چی؟ بگو.»
«من... من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
«اینجوری چجوری؟» ینا با نگرانی پرسید.
تهیونگ به چشمهایش خیره شد. «اینجوری که فقط دوست باشیم. وقتی میبینمت، وقتی حرف میزنیم... وقتی تو فقط لبخند میزنی... من...» او مکث کرد، انگار کلمات را پیدا نمیکرد. «من عاشقت شدم، ینا.»
سکوت.
انگار تمامِ دنیا برای لحظهای ایستاد. ینا، با چشمانی گرد شده، به تهیونگ نگاه میکرد. گونههایش سرخ شده بود و قلبش، با سرعتی باورنکردنی میتپید.
تهیونگ، با دیدنِ سکوتِ ینا، ترسید. «یعنی... یعنی من اشتباه کردم؟ تو...»
اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، ینا جلو رفت و لبای او را بوسید.نفسِ تهیونگ از شوک بند آمد.
ینا به آرامی از لبای تهیونگ دل کند...
«نه، تهیونگ! اشتباه نکردی!» ینا با صدایی که از هیجان میلرزید، گفت. «منم... منم عاشقتم. خیلی وقته... از وقتی که...»
"ادامه در کامنتا"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SECRET LOVE★
___________________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
خورشید، مثل یک سکهی طلاییِ داغ، در دلِ آسمانِ آبیِ تابستان میدرخشید. باد، خنک و لطیف، میان موهای ینا میپیچید و عطرِ گلهای کاج را با خود میآورد. پارک ینا، خواهرِ کوچکترِ پارک جیمین، گوشهای از استودیوی تمرینِ گروهِ پسرانِ BTS، ایستاده بود و با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، به پسرهایی که با شور و حرارت میرقصیدند، نگاه میکرد.
رابطهاش با اعضای BTS، چیزی فراتر از یک آشناییِ معمولی بود. سالها رفتوآمد، تمرینهای مشترک، و شبنشینیهای بیخیال، آنها را به خانوادهای تبدیل کرده بود که همیشه در کنار هم بودند. اما در میانِ تمامِ این قلبهای مهربان، دو قلب بودند که بیصدا، و مخفیانه، برای هم میتپیدند: قلبِ ینا و قلبِ کیم تهیونگ.
عشقشان، مثل بذری بود که در سکوت کاشته شده بود؛ بدونِ شکوفاییِ آشکار، اما با ریشههایی عمیق و قوی. هر نگاهِ دزدکی، هر لبخندِ معنیدار، و هر کلمهای که بینِ خطوطِ حرفهایشان رد و بدل میشد، نشانهای از این عشقِ پنهان بود. تهیونگ، گاهی وقتی فکر میکرد کسی حواسش نیست، نگاهش روی ینا ثابت میماند؛ انگار دنیایش در همان چند لحظه خلاصه میشد. و ینا، با گونههایی که از شدتِ هیجان گل میانداخت، سعی میکرد این نگاهِ مرموز را نادیده بگیرد.
اما همیشه یک مانعِ بزرگ وجود داشت: پارک جیمین. برادرِ بزرگتر و به شدت محافظهکارش. جیمین، ینا را مثل نورِ چشمش دوست داشت و از هر کسی که سعی میکرد به او نزدیک شود، با نگاهی تیز و با حسِ غیرتِ برادرانهاش، استقبال میکرد. او نمیدانست که همین نزدیکیِ بیش از حدِ تهیونگ به خواهرش، چیزی جز دوستیِ ساده است.
آن روز، بعد از تمرین، همه دور هم جمع شده بودند. خنده و شوخی فضا را پر کرده بود. تهیونگ، طبقِ معمول، نزدیکِ ینا نشسته بود و با هم در موردِ فیلمی که ینا تازه دیده بود، صحبت میکردند. جیمین، که متوجهِ این نزدیکیِ بیش از حد شده بود، با ابروهایی درهم، به آنها نگاه میکرد.
«هی، تهیونگ، ینا! دیگه کافی نیست؟ حسودیم شد، ها!» جیمین با لحنی شوخی گفت، اما در چشمهایش برقِ جدیتری دیده میشد.
ینا با لبخندی که سعی میکرد عادی باشد، گفت: «وای جیمین! چی میگی؟ داریم در موردِ فیلم حرف میزنیم!»
تهیونگ هم با شوخی گفت: «آره جیمین، آروم باش. فقط دوستیم!»
اما کلمهی "فقط" در نگاهِ تهیونگ، معنای عمیقتری داشت. او میدانست که این "دوستی" برای هر دویشان، دیگر کافی نیست. این عشقِ پنهان، داشت مثلِ آتشی زیرِ خاکستر، شعله میکشید و دیگر نمیتوانست آن را پنهان کند.
همان شب، بعد از اینکه بقیه اعضا رفتند، تهیونگ به بهانهیِ حرف زدن در موردِ یک پروژه، ینا را تنها نگه داشت. استودیوی تمرین، حالا ساکت و خلوت بود، فقط صدایِ کولر میآمد و نورِ کمسویِ چراغها، فضایی رؤیایی ساخته بود.
تهیونگ، که قلبش مثلِ طبل در سینهاش میکوبید، به ینا نگاه کرد. چشمهایش، که همیشه شیطنت در آنها موج میزد، حالا پر از تردید و عشق بود.
«ینا...» صدایش کمی گرفته بود.
ینا متوجهِ تغییرِ حالتش شد. «چی شده تهیونگ؟ چرا اینجوری شدی؟»
تهیونگ یک نفسِ عمیق کشید. «من... باید یه چیزی بهت بگم.»
ینا کمی جلوتر رفت. «چی؟ بگو.»
«من... من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
«اینجوری چجوری؟» ینا با نگرانی پرسید.
تهیونگ به چشمهایش خیره شد. «اینجوری که فقط دوست باشیم. وقتی میبینمت، وقتی حرف میزنیم... وقتی تو فقط لبخند میزنی... من...» او مکث کرد، انگار کلمات را پیدا نمیکرد. «من عاشقت شدم، ینا.»
سکوت.
انگار تمامِ دنیا برای لحظهای ایستاد. ینا، با چشمانی گرد شده، به تهیونگ نگاه میکرد. گونههایش سرخ شده بود و قلبش، با سرعتی باورنکردنی میتپید.
تهیونگ، با دیدنِ سکوتِ ینا، ترسید. «یعنی... یعنی من اشتباه کردم؟ تو...»
اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، ینا جلو رفت و لبای او را بوسید.نفسِ تهیونگ از شوک بند آمد.
ینا به آرامی از لبای تهیونگ دل کند...
«نه، تهیونگ! اشتباه نکردی!» ینا با صدایی که از هیجان میلرزید، گفت. «منم... منم عاشقتم. خیلی وقته... از وقتی که...»
"ادامه در کامنتا"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط