پارت پایانیییییی
پارت پایانیییییی
.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۳۶:
خونهی جیمین پر از مهمون بود. چراغهای رنگی، موسیقی ملایم، و آدمهای با لباسهای گرونقیمت. جیمین با یه کت مشکی رسمی، توی جمع پدرش بود و لبخند میزد، ولی چشاش مدام دنبال آت میگشت که توی گوشهی سالن ایستاده بود.
پدر جیمین با صدای بلند گفت:
· «جیمین، بیا کنارم، میخوام یه اعلامیه بدم.»
جیمین رفت کنار پدرش. پدرش به مهمونا گفت:
· «امشب شب خیلی خاصیه. پسر من، جیمین، قراره رسماً مدیریت بخش بینالملل دانشگاه رو به عهده بگیره.»
همه کف زدن. جیمین لبخند زد، ولی توی چشاش یه تصمیم دیگه بود.
نصفههای شب، جیمین رفت توی دفتر پدرش. گاوصندوق رو پیدا کرد. رمز رو از چند روز پیش، وقتی پدرش مست بود، شنیده بود. دستش لرزید، ولی گاوصندوق رو باز کرد. مدرک رو برداشت و گذاشت توی جیبش.
همون لحظه، پدرش وارد شد:
· «جیمین؟ اینجا چی کار میکنی؟»
جیمین برگشت و با صدای محکمی گفت:
· «پدر، دیگه نمیتونم توی این دروغ زندگی کنم. تو به خانوادهی شوگا خیانت کردی. و من عاشق خواهرش هستم. این مدرک رو میبرم، مگه اینکه خودت بری اعتراف کنی.»
پدرش با عصبانیت داد زد:
· «جیمین! اگه این کار رو بکنی، دیگه پسر من نیستی!»
جیمین با چشمانی پر از اشک گفت:
· «پدر، تو خودت انتخاب کردی که پدر من نباشی، وقتی به مردم خیانت کردی. من راه خودم رو انتخاب میکنم.»
و رفت بیرون. آت و شوگا توی ماشین منتظرش بودن. جیمین سوار شد و مدرک رو داد دست شوگا:
· «بگیر. این آزادیتونه. ولی بدون که من دیگه خانوادهای ندارم.»
آت دستش رو گرفت و گفت:
· «جیمین، تو خانوادهای داری. من و شوگا.»
شوگا هم با یه لبخند نادر گفت:
· «جیمین، تو از امروز جزیی از خانواده ی مایی!»
این فیک هم تموممممم
فیک بعدی رو با شرطه
.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۳۶:
خونهی جیمین پر از مهمون بود. چراغهای رنگی، موسیقی ملایم، و آدمهای با لباسهای گرونقیمت. جیمین با یه کت مشکی رسمی، توی جمع پدرش بود و لبخند میزد، ولی چشاش مدام دنبال آت میگشت که توی گوشهی سالن ایستاده بود.
پدر جیمین با صدای بلند گفت:
· «جیمین، بیا کنارم، میخوام یه اعلامیه بدم.»
جیمین رفت کنار پدرش. پدرش به مهمونا گفت:
· «امشب شب خیلی خاصیه. پسر من، جیمین، قراره رسماً مدیریت بخش بینالملل دانشگاه رو به عهده بگیره.»
همه کف زدن. جیمین لبخند زد، ولی توی چشاش یه تصمیم دیگه بود.
نصفههای شب، جیمین رفت توی دفتر پدرش. گاوصندوق رو پیدا کرد. رمز رو از چند روز پیش، وقتی پدرش مست بود، شنیده بود. دستش لرزید، ولی گاوصندوق رو باز کرد. مدرک رو برداشت و گذاشت توی جیبش.
همون لحظه، پدرش وارد شد:
· «جیمین؟ اینجا چی کار میکنی؟»
جیمین برگشت و با صدای محکمی گفت:
· «پدر، دیگه نمیتونم توی این دروغ زندگی کنم. تو به خانوادهی شوگا خیانت کردی. و من عاشق خواهرش هستم. این مدرک رو میبرم، مگه اینکه خودت بری اعتراف کنی.»
پدرش با عصبانیت داد زد:
· «جیمین! اگه این کار رو بکنی، دیگه پسر من نیستی!»
جیمین با چشمانی پر از اشک گفت:
· «پدر، تو خودت انتخاب کردی که پدر من نباشی، وقتی به مردم خیانت کردی. من راه خودم رو انتخاب میکنم.»
و رفت بیرون. آت و شوگا توی ماشین منتظرش بودن. جیمین سوار شد و مدرک رو داد دست شوگا:
· «بگیر. این آزادیتونه. ولی بدون که من دیگه خانوادهای ندارم.»
آت دستش رو گرفت و گفت:
· «جیمین، تو خانوادهای داری. من و شوگا.»
شوگا هم با یه لبخند نادر گفت:
· «جیمین، تو از امروز جزیی از خانواده ی مایی!»
این فیک هم تموممممم
فیک بعدی رو با شرطه
- ۴۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط