حلقه مار

حلقه مار
P:16
نیمه‌شب. خانه‌ی تام ریدل.
باد خنکی از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید. نور مهتاب روی کف چوبی می‌تابید. لیا بی‌صدا لباس‌هایی ساده به تن داشت، موهایش را جمع کرده بود و فقط یک کوله‌ی سبک همراهش بود. توی دلش هزار صدا پیچیده بود: ترس، تردید، امید… اما بیشتر از همه شوقِ آزادی.

او نگاهی به حلقه‌ی ظریفی که تام چند ماه پیش مجبورش کرده بود دست کند انداخت… در یک حرکت آرام، آن را از انگشتش درآورد و روی میز گذاشت.

سپس به سمت در حرکت کرد، چوب‌دستی‌اش را در جیب پنهان کرد و بی‌صدا از پله‌ها پایین رفت. قلبش با هر قدم محکم‌تر می‌زد. فقط یک اشتباه کافی بود تا همه‌چیز تمام شود…

اما موفق شد.

در چوبی خانه را آرام باز کرد، هوای سرد شب به صورتش خورد. حالا فقط چند لحظه با آزادی فاصله داشت.

**

در همان لحظات — خانه‌ی مالفوی‌ها

دراکو کنار در باغ ایستاده بود، شنل تیره‌ای به تن داشت و چشم‌های نگرانش به راه خیره بود.

و بعد… او را دید.

دختری با قدم‌هایی آرام و لرزان، با کوله‌ای بر دوش، و چشمانی که برق امید داشت.

دراکو لبخندی زد و جلو رفت.

لیا با تمام قدرتش خودش را به دراکو رساند و برای اولین بار در مدت‌ها، بی‌دفاع در آغوشش فرو رفت. صدای نفس‌هایش می‌لرزید، اما صدای دراکو آرام و محکم بود:

— «دیگه تموم شد لیا... دیگه پیش منی... و هیچ‌کس نمی‌تونه دوباره ازم بگیرتت.»

لیا با صدایی خفه، بین گریه و خنده، گفت:

— «تو تنها جایی هستی که حس می‌کنم امنم.»

و در آن لحظه، خانه‌ی مالفوی، برای لیا نه فقط پناهگاه، که خانه شد.
فردا
نور خاکستری صبح تازه از پنجره‌های بلند عمارت می‌تابید، اما هوا عجیب سنگین بود. یکی از خدمتکارها، با چهره‌ای رنگ‌پریده و مضطرب، وارد سالن اصلی شد. صدای قدم‌های تندش روی سنگ‌فرش‌ها می‌پیچید و بالاخره مقابل تام ایستاد که با لباس رسمی مشکی، پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن یادداشت‌های شب قبل بود.

خدمتکار با صدایی لرزان گفت:
– «قربان... خانم لیا... ایشون توی اتاقشون نیستن. تختشون... به‌هم‌ریخته‌س. در هم از داخل قفل نشده...»

تام ابتدا فقط سرش رو بالا آورد، بدون هیچ عکس‌العملی. ولی نگاهش یخ زده بود.
یک سکوت مرگ‌بار کل فضا رو گرفت. لبخند آرامش‌بخشی زد—از همون‌هایی که آدم رو بیشتر از فریاد می‌ترسونه.

تام با صدایی آهسته اما وحشت‌زا:
– «می‌تونی یه بار دیگه بگی؟»

خدمتکار عقب رفت، پلک زد، با ترس گفت:
– «لیا نیست قربان... از پنجره ردپا هست... فکر کنم از اون راه فرار کردن...»

تام بلند شد. صندلی چوبی با صدای بلندی عقب رفت.
کف دستش روی میز کوبیده شد. محکم. بی‌رحم.
یک گلدان روی طاقچه ترک برداشت.

تام با چشمان تیره و صدایی خش‌دار زمزمه کرد:
– «فرار کرده...»

بعد با سرعت به سمت اتاق لیا رفت. پنجره باز بود. پرده‌ها در باد می‌رقصیدند، رد پاها روی قاب چوبی مشخص بود.
روی میز، هیچ چیز خاصی نبود—به جز یک شانه‌ی مو و همون انگشتری که لیا به اجبار به دست کرده بود... و جای خالی دختری که دیگه نبود.

تام بین دندان‌های قفل‌شده‌اش گفت:
– «کجا رفتی لیا... با کی...؟»

او نمی‌دونست کجا رفته، ولی خوب می‌دونست چه کسی پشت این فرار ممکنه باشه.
چشماش باریک شد و زمزمه کرد:
– «مال من بودی... هنوزم هستی. فرقی نداره کجایی، برت می‌گردونم.»

و بعد... صحنه تاریک شد. تام، آماده‌ی پیدا کردنش بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صحبتی ندارم سیسی ها 😔🤌🏻
لایک:9
دیدگاه ها (۱۲)

حلقه مار P:17 ساختمان وزارت جادو - دفتر ثبت احوال جادویی، حو...

حلقه مار P:18 صبحی خاکستری، عمارت مالفوی‌– یک ماه بعدهوا نیم...

حلقه مار P:15 خانه‌ی قدیمی و پنهان لیا — شبلیا روی صندلی کن...

حلقه مار P:14غروب، اتاق تاریک دراکو داخل عمارت مالفویهمه‌چیز...

*rainy night*

چند پارتی از متئو ریدل

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط