خیابون نزدیک مدرسه خلوت بود.

خیابون نزدیک مدرسه خلوت بود.
نه ماشینی رد می‌شد،
نه کسی بود که ببینه.

سوآ، آروم و ساکت، با قدم‌های کوتاه راه می‌رفت.
بینی‌اش هنوز می‌سوخت.
لباس مدرسه‌اش لکه‌های خون داشت.

صدای قدم‌ها از پشت سر اومد.

– «اِیست! وایسا ببینیم!»

سوآ ایستاد.
قبل از اینکه حتی بتونه کامل برگرده،
یه دست محکم هلش داد به دیوار کوچه.

سه نفر بودن.
دو پسر، یه دختر.
همون‌هایی که همیشه تو مدرسه می‌خندیدن،
ولی حالا دیگه فقط نمی‌خندیدن…
حمله می‌کردن.

– «چه خبر از دماغت، عینکی؟ امروز رکورد زدی!»

دختر موبلوند جلو اومد، گوشی رو بالا گرفت و ضبط رو زد.

– «ببینیم امروز چندبار دیگه می‌تونه خون بیاد ازت.»

پسر سمت راست، با مشت زد به بازوی سوآ.
اون یکی، از پشت، کیفش رو کشید.

– «اَه، این چیه؟ کتاب خونی؟ خونِ خودته؟»

خندیدن.
زور زدن.
کتاب‌ها افتاد روی زمین.
یکی‌شون لگد زد بهشون.

– «ببینیم اگه یه دونه محکم بزنم، بازم خون میاد یا نه.»

و بعد…
مشت.
مشت دوم.
زیر چشم.
روی دهان.

سوآ نه جیغ زد، نه التماس کرد.
فقط افتاد.
روی زمین،
با صدای ضعیف ضربان قلبی که داشت از شدت درد کند می‌شد.

دختر هنوز داشت فیلم می‌گرفت.
– «وای اینو ببین… وای ببین چطوری افتاده…»

سوآ پلک زد.
همه‌چی تارتر از همیشه بود.
صداها دور شدن،
ولی درد،
همچنان نزدیک بود.

بعد…
پاهاشون دور شدن.
خنده‌ها رفتن.
و فقط صدای ضعیف گوشی که ضبط رو قطع کرد، باقی موند.

سوآ
تو اون کوچه‌ی خلوت،
با صورت خونی و بدن خسته،
تنها مونده بود.
دیدگاه ها (۱)

بوی سوپ توی خونه پخش بود.شوگا جلوی اجاق ایستاده بود، آستین‌ه...

سوآ هنوز کنار اجاق ایستاده بود،نزدیک شوگا.بخار قابلمه‌ی روی ...

وقتی سوآ وارد حیاط مدرسه شد، چشم‌هاش نیمه‌باز بودن.نه از خست...

سوآ آخرین لقمه‌اش رو قورت داد.بی‌صدا، بدون اینکه حتی نگاهی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط