سناری:مرگ پنهان/پارت¹⁰

سناری:مرگ پنهان/پارت¹⁰
**ایزوکو**

آروم چشمامو باز کردم. سرم درد میکرد. برای چند لحظه جلوی چشممو تار دیدم ولی بعد دیدم درست شد. به اطرافم نگاه کردم که چشمم به آلمایت افتاد. کنار تخت نشسته بود و با حالت متفکری به زمین نگاه می‌کرد. سرم رو چرخوندم که کاچان رو دیدم. اون سمت تخت به دیوار تکیه داده بود و با اخم و دستای ضربدری،نگاهشو به زمین دوخته بود. تودوروکی هم داشت از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد.

با درد سرم گفتم" آل...مایت؟" همه برگشتن سمتم. چشمای آلمایت برقی زد و با لبخند اومد بالای سرم" میدوریا ی جوان! بهوش اومدی؟خداروشکر.!سرت درد میکنه؟"
خواستم بگم یکم درد داره، که کاچان اومد کنار تخت و داد زد" نفله‌ی ابله! به چه حسابی خودتو سپر اون دختر بچه قرار دادی؟ها؟!اگه یه روز دیگه هم بیهوش میموندی خودم با انفجار بهوش ات می‌آوردم!!"

جا خوردم. پرسیدم:بیهوش؟منظورت چیه؟!" کاچان گفت"منظورم اینه تو ی خرخون نفله دو روز بیهوش بودی! شیر فهم شد؟" نفس تو سینه ام حبس شد. حس کردم قلبم نمیزنه. وحشت زده گفتم" دو...دو روز؟..." این به این معنی بود که من فقط دو روز دیگه وقت داشتم. نفسم نمیومد. سعی کردم عادی جلوه بدم، ولی اونم برام سخت بود.

شوتو: هی باکوگو. بزار کامل بهوش بیاد بعد خبر ها رو بهش بده
باکوگو: تو ی دو تیکه نیاز نیست به من امر و نهی کنی! بهوش اومده! حواسش هم شیش دنگ جمع عه!

تو اون لحظه بی هیچی جز بعد مرگم فکر نمی‌کردم. اینکه بعد از مرگم تکلیف مامانم چی میشه؟ تکلیف آلمایت چی میشه؟ تکلیف بچه ها چی میشه؟ مهم تر از همه...تکلیف کاچان چی میشه؟...

***
دیدگاه ها (۵)

برگام ریخته...۲۰۰ تایی شدیم که هیچ...۲۵۰ تا یی هم شدیم.........

منم این ترند رو رفتمترند خاله کوکول @kokushibo_donoشما هم ان...

منم از اینا

دکوی شرور

پارت نهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکودکو:{کاچان حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط