مثلث عشقی
«مثلث عشقی»
«پارت دوم»
ـ
ـ
ـ
ـ
یوری اروم اروم نزدیک ا.ت میشه و میپرسه:
ـ
یوری: برای چی انقدر خوبمو میگی؟ نقشه ای تو سرته؟(با نگاهی ترسناک و مست)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت قلبش تند تند میزد، کسی که عاشقش بود خیلی بهش نزدیک شده بود، ا.ت از حرف یوری هم تعجب کرد.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: نه اقا!! قسم میخورم نیت بدی ندارم و نخواهم داشت، فقط سعی کردم حالتونو بهتر کنم.(با صدای لرزون و صورت سرخ شده)
ـ
ـ
ـ
یوری: چرا سعی کردی حالمو بهتر کنی؟
ـ
ـ
ـ
( ا.ت نمیدونست چی بگه توی مغزش جواب داد: چون من بهت علاقه دارم و وقتی تورو ناراحت میبینم قلبم تیر میکشه یوری عزیز!)
(اما جرعت این رو نداشت که بلند بگه)
پس گفت:
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب... شما مشتری خوب ما هستین و بخاطر همین نمیخواستم ناراحت باشین.(دروغ)
ـ
ـ
ـ
یوری: اینجوری که اهمیت میدی فرق داره.(با صدایی بم و جذاببب)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب.. ببخشید ولی باید برم(دستاشو میگیره جلو صورتش و سعی میکنه یوری رو کنار بزنه و فرار کنه)
ـ
ـ
ـ
ـ
(یوری دستشو دور کمر ا.ت میذاره و سمت خودش میکشه و میگه:)
ـ
ـ
ـ
یوری: کجا با این عجله؟ نمیزارم بری تا وقتی واقعیتو بهم نگی.(درواقع یوری منظورش این نیست و دوست داره ا.ت پیشش بمونه چون حالش خوب نیست)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت با این حرکت یوری انقدر قلبش تند میزنه و هات میشه که زبونش بند میاد)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چ.. چی، م.. من من.. واقعیت رو گ.. گفتم»(دروغ)
ـ
ـ
ـ
(یوری انگشتش رو میزاره رو لب ا.ت و میگه:)
ـ
ـ
ـ
یوری: ششش، اروم باش، قرار نیست اذیتت کنم، باید پیشم بمونی کوچولو)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چرا باید پیشت بمونم؟(دوست داره پیش یوری بمونه اما میترسه)
ـ
ـ
ـ
یوری: چون قراره حرف بزنیم، خودتم دیدی که چیشد، فکر کنم نیازت دارم!)
ـ
ـ
ـ
(یوری از همون اول که وارد خشکشویی شده بود از کیوت بودن و کوچولو بودن ا.ت خوشش اومده بود، اما نمیخواست به دوست دخترش خیانت کنه، اما حالا که با دوست دخترش کات کرده، و حرفای ا.ت رو میشنوه، قلبش تند میزنه و عاشق ا.ت میشه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: دوست داشتم بمونم اما مادر و پدرم نگرانم میشن، امیدوارم اون دختر رو فراموش کنی.(ا.ت با شک و تردید این رو گفت و ناراحتی توی قیافش مشخص بود.)
ــ
ـ
ـ
ـ
(ا.ت دست یوری رو از روی کمرش برداشت و سمت در رفت، ناگهان یوری دستش رو محکم کشید و سمت خودش کشید و.. لب های ا.ت رو چند دقیقه بوسید، در همین حالت، یوری ا.ت رو اروم روی تخت خوابوند، و کیس رفتن)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: وای خدایا این داره چیکار میکنه! اما خیلیم بد نیست:(داخل مغزش)
ـ
ـ
ـ
(اونها باهم روی تخت خوابیدن،(اما هیچکاری نکردن جز کیس) فرداش ا.ت توی تخت یوری از خواب بیدار میشه و میبینه یوری داره توی اشپز خونه صبحانه درست میکنه برای ا.ت.
ـ
ـ
ـ
P۳
ـ
ـ
ـ
(برای پارت سوم کلیی حمایت کنیدد)
«پارت دوم»
ـ
ـ
ـ
ـ
یوری اروم اروم نزدیک ا.ت میشه و میپرسه:
ـ
یوری: برای چی انقدر خوبمو میگی؟ نقشه ای تو سرته؟(با نگاهی ترسناک و مست)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت قلبش تند تند میزد، کسی که عاشقش بود خیلی بهش نزدیک شده بود، ا.ت از حرف یوری هم تعجب کرد.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: نه اقا!! قسم میخورم نیت بدی ندارم و نخواهم داشت، فقط سعی کردم حالتونو بهتر کنم.(با صدای لرزون و صورت سرخ شده)
ـ
ـ
ـ
یوری: چرا سعی کردی حالمو بهتر کنی؟
ـ
ـ
ـ
( ا.ت نمیدونست چی بگه توی مغزش جواب داد: چون من بهت علاقه دارم و وقتی تورو ناراحت میبینم قلبم تیر میکشه یوری عزیز!)
(اما جرعت این رو نداشت که بلند بگه)
پس گفت:
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب... شما مشتری خوب ما هستین و بخاطر همین نمیخواستم ناراحت باشین.(دروغ)
ـ
ـ
ـ
یوری: اینجوری که اهمیت میدی فرق داره.(با صدایی بم و جذاببب)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب.. ببخشید ولی باید برم(دستاشو میگیره جلو صورتش و سعی میکنه یوری رو کنار بزنه و فرار کنه)
ـ
ـ
ـ
ـ
(یوری دستشو دور کمر ا.ت میذاره و سمت خودش میکشه و میگه:)
ـ
ـ
ـ
یوری: کجا با این عجله؟ نمیزارم بری تا وقتی واقعیتو بهم نگی.(درواقع یوری منظورش این نیست و دوست داره ا.ت پیشش بمونه چون حالش خوب نیست)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت با این حرکت یوری انقدر قلبش تند میزنه و هات میشه که زبونش بند میاد)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چ.. چی، م.. من من.. واقعیت رو گ.. گفتم»(دروغ)
ـ
ـ
ـ
(یوری انگشتش رو میزاره رو لب ا.ت و میگه:)
ـ
ـ
ـ
یوری: ششش، اروم باش، قرار نیست اذیتت کنم، باید پیشم بمونی کوچولو)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چرا باید پیشت بمونم؟(دوست داره پیش یوری بمونه اما میترسه)
ـ
ـ
ـ
یوری: چون قراره حرف بزنیم، خودتم دیدی که چیشد، فکر کنم نیازت دارم!)
ـ
ـ
ـ
(یوری از همون اول که وارد خشکشویی شده بود از کیوت بودن و کوچولو بودن ا.ت خوشش اومده بود، اما نمیخواست به دوست دخترش خیانت کنه، اما حالا که با دوست دخترش کات کرده، و حرفای ا.ت رو میشنوه، قلبش تند میزنه و عاشق ا.ت میشه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: دوست داشتم بمونم اما مادر و پدرم نگرانم میشن، امیدوارم اون دختر رو فراموش کنی.(ا.ت با شک و تردید این رو گفت و ناراحتی توی قیافش مشخص بود.)
ــ
ـ
ـ
ـ
(ا.ت دست یوری رو از روی کمرش برداشت و سمت در رفت، ناگهان یوری دستش رو محکم کشید و سمت خودش کشید و.. لب های ا.ت رو چند دقیقه بوسید، در همین حالت، یوری ا.ت رو اروم روی تخت خوابوند، و کیس رفتن)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: وای خدایا این داره چیکار میکنه! اما خیلیم بد نیست:(داخل مغزش)
ـ
ـ
ـ
(اونها باهم روی تخت خوابیدن،(اما هیچکاری نکردن جز کیس) فرداش ا.ت توی تخت یوری از خواب بیدار میشه و میبینه یوری داره توی اشپز خونه صبحانه درست میکنه برای ا.ت.
ـ
ـ
ـ
P۳
ـ
ـ
ـ
(برای پارت سوم کلیی حمایت کنیدد)
- ۳.۰k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط