PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁵²
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(جیسو✿)
وقتی جیسو وارد آشپزخونه میشه سوآ به سمتش میچرخه و شروع به صحبت میکنه
+اوه سلام کوچولو...خوب خوابیدی؟
سوآ با تردید پرسید میترسید جیسو دوباره با تندی باهاش رفتار کنه
✿صبحت بخیر مامان...مامان من معمعذرت میخوام...کمی تند رفتار کردم...منو میبخشی؟
سوآ به سمت جیسو خم میشه و بغض میکنه
+معلومه که میبخشمت!چطور ممکنه دخترم رو نبخشم؟بغلت کنم؟
جیسو سر تکون میده و میره توی آغوش مادرش و سوآ مدام میبوستش که جیسوک هم تازه بیدار شده بود وارد آشپزخونه میشه
◍پس من چی؟منم مامان میخوام
سوآ میخنده و دستش رو باز میکنه و به جیسوک اشاره میکنه اونم بیاد توی این بغلش و جیسوک سریع میدوه سمت مادرش و خواهرش...هر سه همدیگه رو در آغوش گرفته بودن که یهو دوتا دست بزرگتر دورشون حلقه میشه جین بود اومده بود داخل آشپزخونه
–بغل خانوادگی؟
همه میخندن
+عاشق همتونم
✿◍–خب هممون این حس رو نسبت به هم داریم
همه داشتن از آغوش لذت میبردن،جین بو میکشه
–بوی سوختن میاد...
سوآ سریع یاد غذاش میفته
+وای برنج سرخ شدم سوختتت
سوآ سریع از آغوش خانوادگیشون خارج میشه و میره غذاش رو چک میکنه و نفس عمیقی میکشه
+خوب نزدیک بود بسوزه،بشینید،تا چند مین دیگه صبحانه آماده میشه
بچه ها میرن روی صندلی میشینن و جین میره از پشت سوآ رو بغل میکنه و باهم آروم حرف های شاید کمی رمانتیک میزدن
+یااا حس نمیکنی مزاحمی؟
–نه همچین حسی ندارم،دلم برای اینطوری در آغوش گرفتنت تنگ شده بود
جین سرش رو توی گردن سوآ فرو میبره و میبوسه
+بچه ها دارن نگاه میکنننننن!
–نگاه کنن!بزار ببینن چقدر مادرشون رو دوست دارم
+دیوونه
–اوهوم صد درصد من دیوونه ام و تقصیر خودته که منو دیوونه خودت کردی
+میدونستی خیلی عاشق پیشه تشریف داری؟
–اوهوم میخوای چیکار کنی؟
سوآ میچرخه سمت جین و دستاش رو میندازه دور گردن جین
+هیچکار!با کمال میل میپذیرمش
سوآ و جین داشتن صورتاشون رو نزدیک میکردن برای بوسیدن که با صدای جیسو و جیسوک کارشون رو متوقف میکنن
✿اهم اهم آشپزخونه جای غذا پختنه نه عاشق بازی
◍فراموش کردید ما اینجاییم و گشنگی داریم میمیریم؟به نظرم کارای عاشقانتون رو بزارید برای بعد!
✿خجالت هم خوب چیزیه!انگار نه انگار ما بچه ایم
+اوه اوه این زبون درازی ها رو از کجا یاد میگیرید؟حرف های بزرگتر از دهنتون میزنیدا(خنده)
✿◍بابا
سوآ دست به سینه میشه و به جین نگاه میکنه که داره به دور نگاه میکنه و دستش رو برده پشت گردنش
+خب؟
–چیه من کاری نکردم
+صد البته
سوآ میخنده و صبحانه رو درست میکنه و بعد از خوردن صبحانه بچه ها رو میبرن مهد کودک
«پرش زمانی 13 سال بعد»
به مرور زمان جین و سوآ پیر شده بودن ولی هردو هنوز مثل آدم های 30 ساله جذاب بودن و خب بچه ها الان 18 سالشون بود و الان جین و سوآ رو مبل نشسته بودن چه جیسوک با عصبانیت وارد خونه شد و پشت سرش جیسو با چهره گناهکار اومد داخل و هردو روی مبل های رو به روی والدینشون نشستن
+چه خبره؟دوباره مثل موش و گربه دعوا کردید؟
◍مامان خانم دخترت رو تحویل بگیر!امروز زنگ آخر غیبش زد وقتی رفتم دنبالش دیدم پشت حیاط مدرسه با پسر عمو دارن همو میــبوسن
+چی امکان نداره؟
◍داره!خودم دیدم!مگه خودتون تعریف نمیکردید پسر عمو میخواسته بچتون دختر بشه که باهاش ازدواج کنه؟
–دخترم؟
✿بابااااااا!من و اون همدیگه رو دوست داریم!
+چه حرفا!کمی حیااااااا...اون ازت 4 سال بزرگتره مشکلی نداری؟
✿4 سال که چیزی نیست!خودت و بابا 8 سال تفاوت سنیتونه
–هی مگه من بهت نگفتم با مادرت محترمانه صحبت کن؟
◍بابا نمیخواید جلوش رو بگیرید؟
–نه خب خواهرت سنش داره به ازدواج نزدیک میشه باید بره خونه بخت!
+درسته پسرم!ولی حواست بهشون باشه کاری نکنن
–دقیقا!دخترم...درسته اون پسر برادرمه ولی اگر دست از پا خطا کنید و بفهمم کاری کردید خودم حسابتون رو میرسم
جیسو میپره بغل جین
✿ممنون باباییییییییییی
جیسو برای جیسوک زبون در میاره
+هی مودب باش!
✿راستی مامان بهتون گفتم گلپسرتون از یه دختره توی مدرسه خوشش میاد و هروقت میبینتش سرخ میشه تازه بهش اعتراف هم کرده
◍چییییی؟نهههههههه
✿دست منو رو کردی منم دستت تو رو!
◍دیگه توی درسا کمکت نمیکنم!
✿پس منم پیش مامان و بابا میگم که
حرف جیسو با قرار گرفتن دست جیسوک روی دهنش بدون پایان میمونه
+دعوا نکنید!
چون اینجا دیگه محدودیت داره توی کامنتا ادامش رو میزارم
«پایان»
ــــــــᵀʰᵉ ᴱⁿᵈــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁵²
(سوآ+)(جین–)(جیسوک◍)(جیسو✿)
وقتی جیسو وارد آشپزخونه میشه سوآ به سمتش میچرخه و شروع به صحبت میکنه
+اوه سلام کوچولو...خوب خوابیدی؟
سوآ با تردید پرسید میترسید جیسو دوباره با تندی باهاش رفتار کنه
✿صبحت بخیر مامان...مامان من معمعذرت میخوام...کمی تند رفتار کردم...منو میبخشی؟
سوآ به سمت جیسو خم میشه و بغض میکنه
+معلومه که میبخشمت!چطور ممکنه دخترم رو نبخشم؟بغلت کنم؟
جیسو سر تکون میده و میره توی آغوش مادرش و سوآ مدام میبوستش که جیسوک هم تازه بیدار شده بود وارد آشپزخونه میشه
◍پس من چی؟منم مامان میخوام
سوآ میخنده و دستش رو باز میکنه و به جیسوک اشاره میکنه اونم بیاد توی این بغلش و جیسوک سریع میدوه سمت مادرش و خواهرش...هر سه همدیگه رو در آغوش گرفته بودن که یهو دوتا دست بزرگتر دورشون حلقه میشه جین بود اومده بود داخل آشپزخونه
–بغل خانوادگی؟
همه میخندن
+عاشق همتونم
✿◍–خب هممون این حس رو نسبت به هم داریم
همه داشتن از آغوش لذت میبردن،جین بو میکشه
–بوی سوختن میاد...
سوآ سریع یاد غذاش میفته
+وای برنج سرخ شدم سوختتت
سوآ سریع از آغوش خانوادگیشون خارج میشه و میره غذاش رو چک میکنه و نفس عمیقی میکشه
+خوب نزدیک بود بسوزه،بشینید،تا چند مین دیگه صبحانه آماده میشه
بچه ها میرن روی صندلی میشینن و جین میره از پشت سوآ رو بغل میکنه و باهم آروم حرف های شاید کمی رمانتیک میزدن
+یااا حس نمیکنی مزاحمی؟
–نه همچین حسی ندارم،دلم برای اینطوری در آغوش گرفتنت تنگ شده بود
جین سرش رو توی گردن سوآ فرو میبره و میبوسه
+بچه ها دارن نگاه میکنننننن!
–نگاه کنن!بزار ببینن چقدر مادرشون رو دوست دارم
+دیوونه
–اوهوم صد درصد من دیوونه ام و تقصیر خودته که منو دیوونه خودت کردی
+میدونستی خیلی عاشق پیشه تشریف داری؟
–اوهوم میخوای چیکار کنی؟
سوآ میچرخه سمت جین و دستاش رو میندازه دور گردن جین
+هیچکار!با کمال میل میپذیرمش
سوآ و جین داشتن صورتاشون رو نزدیک میکردن برای بوسیدن که با صدای جیسو و جیسوک کارشون رو متوقف میکنن
✿اهم اهم آشپزخونه جای غذا پختنه نه عاشق بازی
◍فراموش کردید ما اینجاییم و گشنگی داریم میمیریم؟به نظرم کارای عاشقانتون رو بزارید برای بعد!
✿خجالت هم خوب چیزیه!انگار نه انگار ما بچه ایم
+اوه اوه این زبون درازی ها رو از کجا یاد میگیرید؟حرف های بزرگتر از دهنتون میزنیدا(خنده)
✿◍بابا
سوآ دست به سینه میشه و به جین نگاه میکنه که داره به دور نگاه میکنه و دستش رو برده پشت گردنش
+خب؟
–چیه من کاری نکردم
+صد البته
سوآ میخنده و صبحانه رو درست میکنه و بعد از خوردن صبحانه بچه ها رو میبرن مهد کودک
«پرش زمانی 13 سال بعد»
به مرور زمان جین و سوآ پیر شده بودن ولی هردو هنوز مثل آدم های 30 ساله جذاب بودن و خب بچه ها الان 18 سالشون بود و الان جین و سوآ رو مبل نشسته بودن چه جیسوک با عصبانیت وارد خونه شد و پشت سرش جیسو با چهره گناهکار اومد داخل و هردو روی مبل های رو به روی والدینشون نشستن
+چه خبره؟دوباره مثل موش و گربه دعوا کردید؟
◍مامان خانم دخترت رو تحویل بگیر!امروز زنگ آخر غیبش زد وقتی رفتم دنبالش دیدم پشت حیاط مدرسه با پسر عمو دارن همو میــبوسن
+چی امکان نداره؟
◍داره!خودم دیدم!مگه خودتون تعریف نمیکردید پسر عمو میخواسته بچتون دختر بشه که باهاش ازدواج کنه؟
–دخترم؟
✿بابااااااا!من و اون همدیگه رو دوست داریم!
+چه حرفا!کمی حیااااااا...اون ازت 4 سال بزرگتره مشکلی نداری؟
✿4 سال که چیزی نیست!خودت و بابا 8 سال تفاوت سنیتونه
–هی مگه من بهت نگفتم با مادرت محترمانه صحبت کن؟
◍بابا نمیخواید جلوش رو بگیرید؟
–نه خب خواهرت سنش داره به ازدواج نزدیک میشه باید بره خونه بخت!
+درسته پسرم!ولی حواست بهشون باشه کاری نکنن
–دقیقا!دخترم...درسته اون پسر برادرمه ولی اگر دست از پا خطا کنید و بفهمم کاری کردید خودم حسابتون رو میرسم
جیسو میپره بغل جین
✿ممنون باباییییییییییی
جیسو برای جیسوک زبون در میاره
+هی مودب باش!
✿راستی مامان بهتون گفتم گلپسرتون از یه دختره توی مدرسه خوشش میاد و هروقت میبینتش سرخ میشه تازه بهش اعتراف هم کرده
◍چییییی؟نهههههههه
✿دست منو رو کردی منم دستت تو رو!
◍دیگه توی درسا کمکت نمیکنم!
✿پس منم پیش مامان و بابا میگم که
حرف جیسو با قرار گرفتن دست جیسوک روی دهنش بدون پایان میمونه
+دعوا نکنید!
چون اینجا دیگه محدودیت داره توی کامنتا ادامش رو میزارم
«پایان»
ــــــــᵀʰᵉ ᴱⁿᵈــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۱۰۵
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط