پیرزنه داشت خورشت درست میکرد و گریه میکرد،!

پیرزنه داشت خورشت درست میکرد و گریه میکرد،!
ازش پرسیدن چرا گریه میکنی؟

.

.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
گفت لیمو خشکا منو یاد تخمای حاجی میندازه
دیدگاه ها (۱)

‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌‌...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت ۴ (سرنوشت)

رمان عشق ممنوع

سناریو باکودکو

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:7نویسنده:جونگ...

(توکیو ریونجرز به عنوان دوست پسر )‌☆میتسویا ☆‌_ایشون خیلی آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط