باید آنقدر آمدنت

باید آنقدر آمدنت
بوےِ ماندن بدهد
که من از صد قدمےِ راه
شهر را خبر کنم
در میدانِ شهر باله برقصم
و همه را وادار به خندیدن کنم
باید آنقدر دستانت
محکم دستانم را بگیرد
که مردم خیال کنند
ما به هم چسبیده ایم
و ما در دل بخندیم به دلسوزیشان
و من در دل ذوق کنم
از عاشقیمان
باید قهر کردنمان تازه باشد
من خسته ام از قهرهاےِ تکرارے
از این قهرهایے باشد که
من با اخم یقه ےپیراهنت
را صاف مےکنم
تو با لبخند نگاهم مےکنے
من باز به کارم ادامه مے دهم
و تو یواش در گوشم مےگویے :
یقه که کنده شد هیچ
این دل هم از این همه اخم
تکه تکه شد
مےشود آشتےکنے؟
باید آنقدر چاے دارچین بنوشیم
که دیگر چاےفروشِ محله
نامِ چاے دارچین را
بگذارد :
چاے عشق
باید یاد بگیرے
دستِ رابطه در دستانِ توست
یا رهایش مےکنےبه امانِ روزگار
یا در آغوشش مےگیرے
نوازشش مے کنے
بزرگش مے کنے
پیر مےشوے به پایش ...
دیدگاه ها (۱)

حس دوست داشتن که مے پیچد در وجودمدوست دارم،آسمان رادرآغوش بگ...

نمے بینید ؟بهار از راه رسیده؟!گنجشک ها هم هر روز صبحپشتِ پنج...

فال گیر مےگفت:برایت آینده اےمےبینم روشن،مےگفت: سفر کرده اےدا...

من، تو را، فروختمتبه تمام خاطرات خوب!من، تو را بے نیاز شدم،...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟏

سفیر کبیر Grand Ambassador

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟔。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط