The eyes that were painted for me

The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"


part 1۴



چند روز گذشته بود.
روزهایی خاکستری، بی‌سروصدا.

دانشگاه شلوغ بود، ولی برای تو و جیمین، همه‌چیز انگار در مه فرو رفته بود.

جیمین کمتر حرف می‌زد، کمتر می‌خندید، و نگاهش گاهی به نقطه‌ای دور خیره می‌موند، انگار چیزی یا کسی رو می‌دید که فقط خودش می‌تونست ببینه.

وقتی ازش پرسیدی:

– خوبی؟

جواب داد:

– فقط خسته‌ام… ذهنم شلوغه.

اما نگاهش یه لحظه خالی شد، درست مثل بوم سفیدی که همه‌ی رنگ‌هاش پاک شده باشن.

در کلاس طراحی، استاد ازتون خواست روی احساساتتون نقاشی کنین.
تو طرح زدی از نوری که از دل تاریکی بیرون می‌اومد،
اما وقتی نوبت جیمین شد، همه‌ی کلاس ساکت موند.

او طرحی کشیده بود از خودش،
اما در پشت سرش، زنی ایستاده بود با چتری سفید و چشمانی بی‌حالت.
همه گفتند شاهکار بود، اما تو فقط لرزیدی.

بعد از کلاس، دنبالش رفتی.

– جیمین، چرا اون طرحو کشیدی؟

مکث کرد.

– کدوم طرح؟

نگاهت رنگ حیرت گرفت، با بهت گفتی:

– همون که الان نشون دادی.

ابروهاش بالا انداخت.

– من... من طرحی نکشیدم.


قلبت فرو ریخت. روی میز کار هنوز بومش بود.
او واقعاً نمی‌دونست یا...


شب، وقتی از خوابگاه بیرون اومدی تا کمی هوا بخوری، باران نم‌نم می‌بارید. از دور دیدی جیمین کنار درخت‌های کنار مسیر ایستاده.
صداش زدی، اما جواب نداد.
آرام نزدیک شدی.


او داشت با کسی حرف می‌زد.
صدای زنانه‌ای در باد پخش بود، خیلی آرام، مثل موجی در دریا.

– تو هنوز منو یادت میاد، نه؟

– نمی‌دونم… چرا اسم تو همیشه تو ذهنمه؟

– چون هنوز تموم نشده… هنوز نه.

نفست برید.
هیچ‌کس کنارش نبود.
فقط خودش بود و باران.

به عقب برگشتی، ترسیده و گیج.
صبح که بیدار شدی، تلفنت پر از پیام بود.
از جیمین:


> «من دیشب جایی نبودم. خوابم برده بود.»
«ولی یه نفر توی خواب گفت هنوز بیداری… اون صدام می‌کرد.»



اون روز، در کارگاه نقاشی، دفتر جیمین روی زمین افتاد. تو کمک کردی برش داره،
اما وقتی صفحه باز شد، دیدی جمله‌ای تکرار شده:

> «او فقط در سایه‌ها زنده است.»

با خطی نامنظم، بارها و بارها، مثل کسی که می‌خواسته چیزی رو یادش بمونه.



بعدازظهر، وقتی با هم راه می‌رفتین، باد وزید و برگه‌ای از دفترش بیرون افتاد.
رفتی تا برش داری، اما برگه خیس‌شده از آب، به کف خیابون چسبیده بود.
روی اون نوشته بود:

> «تا وقتی او در نور باشه، من نمی‌تونم از خواب بیدار شم.»



به جیمین نگاه کردی.
او فقط خیره شده بود به آسمون.

– چی گفتی؟

– هیچی... من چیزی نگفتم.

ولی صدای همون جمله دوباره توی ذهنت تکرار شد، با صدای زنی که از دور می‌خوند،
آرام، مثل لالایی:

> «تا وقتی او در نور باشه، من نمی‌تونم از خواب بیدار شم…»



شب، قبل از خواب، پیامی ناشناس برات اومد:

> «نگرانش نباش. اون فقط داره یادش می‌افته.»



و تو نمی‌دونستی کدوم بدتره این‌که یورا هنوز یه سایه‌ست… یا این‌که قراره خیلی زود، دوباره زنده بشه.




ادامه دارد....
دیدگاه ها (۳)

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

Best bonds... 🫠

‌اكنون بيشتر از هميشه به تو فكر می کنم. امروز باران می آید، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط