𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐
#parte_4
#رمان_اژدهای_سیاه

ـ خیلی شبیه بچه‌هایی
یولی با خجالتی که سلول های بدنشو پر کرده بود سریع از مایک جدا شد و مایک با نیش خند به کاراش گفت:
ـ اولگا (با صدای بلند)
اولگا سریع اومد تو اتاق
×بله آقا
ـ به خانوم اتاقشو نشون بده و هر چیزی خواست بگو رز براش انجام بده و همیشه کنارش باشه
×چشم
اولگا به سمت اتاق راه افتاد و یولی کنارش وقتی رسید به اتاقش دید یه اتاق بزرگ که با
ریز ترین جزئیات مورد علاقش چیده شده بود دهنشو بست و با حرف های اولگا به خودش اومد
×خانم این رز خدمتکار شخصیتونه کاری داشتید بهش بگید (با دستش به رز اشاره کرد)
+مرسی
-خواهش میکنم (از اتاق رفتن بیرون )
یولی رفت روی تخت دراز کشید و نفهمید کی خوابش برد

پرش زمانی فردا صبح
از دید یولی...
نفهمیدم کی خوابم برد و با خودم گفتم شاید چند ساعت خوابیدم اما با چک کردن گوشیم فهمیدم صبح شده و ساعت ۹ عه
بدو بدو رفتم دستشویی کار های مربوطه رو انجام دادم و رفتم پایین دیدم مایک نشسته و داره قهوشو هم میزنه آروم رفتم کنارش نشستم که دیدم بلند شد و برام یه بشقاب که توش پنکیک و سس شکلات بود آورد برام عجیب بود که چطور چیزای مورد علاقمو با جزئیات حفظه

- غذاتو کامل بخور غرم نزن
همینکه خواستم جوابشو بدم سوار ماشین شد و رفت
منم بعد چند ساعت حوصلم سر رفته بود و خواستم یه چرخی توی عمارت بزنم و توی همین حین رسیدم به اتاق مایک با کنجکاوی در رو باز کردم و رفتم تو ، فضای خنثی و سردی داشت دقیقا مثل چیزی که نشون میداد وقتی داشتم از کنار یه تابلو رد میشدم توجهم به دکمه ریزی که کنارش بود جمع شد وقتی فشارش دادم یه اتاق مخفی پیدا کردم رفتم داخل و کلی عکس خانوادگی و وسیله هایی که انگار یادگاری بود و یه عروسک که روش کمی خون ریخته بود و کنارش دفترچه ای که معلوم بود دفترچه خاطراته بود همین که خواستم بازش کنم یهو...
دیدگاه ها (۰)

همون‌طور که قول دادم پارت ۲و ۳و ۴ رو باهم آپ کردم حمایت ها ب...

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐#parte_3#رمان_اژدهای_سیاهاز دید مایک...یولی کسی ب...

parte_۲ رمان_اژدهای_سیاه یولی بی خبر برای دادن پول ارون ...

𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐭𝐚𝐫🌜⭐#parte_1 #رمان_اژدهای_سیاهاز دید یولی ...مثل همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط