پارت سوم:
پارت سوم:
وقتی کمیل بالاخره سرش را از روی کاغذها بلند کرد، اولین چیزی که نگاهش را گرفت، ساعت روی دیوار بود.
چند لحظه خیره ماند.
۳:۰۰ بعدازظهر.
چشمهایش گرد شد.
_ چی؟!
مداد را همان لحظه روی میز انداخت و از جایش بلند شد.
فشنشو ساعت پنج شروع میشد!
با عجله از اتاق بیرون رفت.
پشت در، همهچیز حتی شلوغتر از قبل شده بود. مدلها یکییکی در حال آماده شدن بودند، میکاپآرتیستها مشغول آخرین اصلاحات بودند و لباسها با دقت روی رگالها قرار گرفته بودند.
کمیل نگاهی به ساعت انداخت.
وقت زیادی باقی نمانده بود.
سریع خودش را به مدیر برنامه رساند.
_ همهشون باید تا ساعت چهار و نیم آماده باشن. نمیخوام حتی یه چیز کوچیک هم خراب بشه، فهمیدی؟
مدیر برنامه سریع سر تکان داد.
کمیل نفسش را بیرون داد و دستی به موهایش کشید.
_ من میرم خونه یه سر به خودم برسم. با این وضع نمیتونم برگردم!
کیفش را برداشت و با عجله از شرکت خارج شد.
مسیر خانه را سریع طی کرد و به محض اینکه وارد آپارتمان شد، مستقیم به سمت حمام رفت.
چند دقیقه بعد، بخار گرم حمام فضای اتاق را پر کرده بود و خستگی چند ساعت گذشته کمکم از تنش بیرون میرفت.
بعد از دوش گرفتن، موهایش را کمی حالت داد و جلوی آینه ایستاد.
امروز قرار نبود فقط یک طراح پشت صحنه باشد.
امروز اسم کمیل لورنت قرار بود روی یکی از مهمترین شبهای زندگی حرفهایاش بدرخشد.
لباسی را که خودش طراحی کرده بود از کمد بیرون آورد؛ لباسی شیک و تقریباً رسمی که برای چنین شبی کاملاً مناسب بود.
این بار برخلاف صبح، آرایشش را کمی بیشتر کرد.
نگاهی به تصویر خودش در آینه انداخت.
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
بالاخره آماده بود.
نگاهش به ساعت افتاد.
۴:۰۰ بعدازظهر.
_ وقتشه.
کیفش را برداشت، عینک آفتابیاش را روی صورت گذاشت و از آپارتمان بیرون آمد.
صدای قدمهایش روی پلههای ساختمان پیچید و چند لحظه بعد، دوباره در خیابانهای پاریس قرار گرفت.
هوا هنوز روشن بود و خیابانها مثل همیشه پر از آدمهایی بودند که هرکدام به سمت مقصد خودشان میرفتند.
کمیل اما فقط به یک چیز فکر میکرد؛ فشنشو.
به لباسهایی که ماهها برایشان وقت گذاشته بود.
بیاین کامنت
وقتی کمیل بالاخره سرش را از روی کاغذها بلند کرد، اولین چیزی که نگاهش را گرفت، ساعت روی دیوار بود.
چند لحظه خیره ماند.
۳:۰۰ بعدازظهر.
چشمهایش گرد شد.
_ چی؟!
مداد را همان لحظه روی میز انداخت و از جایش بلند شد.
فشنشو ساعت پنج شروع میشد!
با عجله از اتاق بیرون رفت.
پشت در، همهچیز حتی شلوغتر از قبل شده بود. مدلها یکییکی در حال آماده شدن بودند، میکاپآرتیستها مشغول آخرین اصلاحات بودند و لباسها با دقت روی رگالها قرار گرفته بودند.
کمیل نگاهی به ساعت انداخت.
وقت زیادی باقی نمانده بود.
سریع خودش را به مدیر برنامه رساند.
_ همهشون باید تا ساعت چهار و نیم آماده باشن. نمیخوام حتی یه چیز کوچیک هم خراب بشه، فهمیدی؟
مدیر برنامه سریع سر تکان داد.
کمیل نفسش را بیرون داد و دستی به موهایش کشید.
_ من میرم خونه یه سر به خودم برسم. با این وضع نمیتونم برگردم!
کیفش را برداشت و با عجله از شرکت خارج شد.
مسیر خانه را سریع طی کرد و به محض اینکه وارد آپارتمان شد، مستقیم به سمت حمام رفت.
چند دقیقه بعد، بخار گرم حمام فضای اتاق را پر کرده بود و خستگی چند ساعت گذشته کمکم از تنش بیرون میرفت.
بعد از دوش گرفتن، موهایش را کمی حالت داد و جلوی آینه ایستاد.
امروز قرار نبود فقط یک طراح پشت صحنه باشد.
امروز اسم کمیل لورنت قرار بود روی یکی از مهمترین شبهای زندگی حرفهایاش بدرخشد.
لباسی را که خودش طراحی کرده بود از کمد بیرون آورد؛ لباسی شیک و تقریباً رسمی که برای چنین شبی کاملاً مناسب بود.
این بار برخلاف صبح، آرایشش را کمی بیشتر کرد.
نگاهی به تصویر خودش در آینه انداخت.
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
بالاخره آماده بود.
نگاهش به ساعت افتاد.
۴:۰۰ بعدازظهر.
_ وقتشه.
کیفش را برداشت، عینک آفتابیاش را روی صورت گذاشت و از آپارتمان بیرون آمد.
صدای قدمهایش روی پلههای ساختمان پیچید و چند لحظه بعد، دوباره در خیابانهای پاریس قرار گرفت.
هوا هنوز روشن بود و خیابانها مثل همیشه پر از آدمهایی بودند که هرکدام به سمت مقصد خودشان میرفتند.
کمیل اما فقط به یک چیز فکر میکرد؛ فشنشو.
به لباسهایی که ماهها برایشان وقت گذاشته بود.
بیاین کامنت
- ۱۲۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط