عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
قسمت ششم
[مکان: بندر غربی – ساعت ۲۲:۵۸]
مه غلیظی بندر رو در آغوش گرفته. نور مهتاب روی سطح دریا افتاده، کشتیهای متروکه، صداهای تیز مرغهای دریایی، و سکوتی که فریاد میزنه قراره اتفاقی بیفته.
آیلا، با کلاه هودی مشکی و شنل بلند، کنار یکی از کانتینرها منتظر ایستاده. گوشیش رو نگاه میکنه. ساعت میزنه ۲۳:۰۰.
صدای مین جی (از پشت):
«فکر نمیکردم کیم لونا دست راستش رو بفرسته. فکر میکردم خودش اونقدر مغروره که مستقیم بیاد.»
آیلا (لبخند محو):
«وقتی ملکه شکار رو طراحی میکنه، خودش طعمه نمیشه.»
مین جی جلو میاد. بادیگاردهاش پشت سرش.
ولی آیلا فقط یه نیملبخند دیگه میزنه.
آیلا:
«راستی... داشتم فراموش میکردم. یه چیزی واست دارم.»
یه چراغ قرمز کوچیک روی سینه آیلا روشن میشه.
مین جی (با تعجب):
«چی؟»
آیلا:
«یه خداحافظی قشنگ... از طرف لونا.»
صدای تیر بلند میشه. از یه نقطهی دور، پشت تپههای ساحلی... اسنایپ.
گلوله، صاف میخوره وسط پیشونی مینجی.
همه چی یخ میزنه. بادیگاردهای مین جی تو شوک، فقط چند ثانیه سر جاشون وایمیستن، تا اینکه...
صدای لونا توی هندزفری آیلا میپیچه:
«بیاین بیرون.»
[لحظاتی بعد]
از پشت سایهها، لونا با قدمهای سنگین جلو میاد. لباسش یه کتبلند مشکی با جلیقه ضدگلوله، شلوار چرم و یه اسنایپر فوقمدرن رو دوشش. پشت سرش: جنی، جیسو، رزی، یوکو، ماریا، لیسا، سانا و آیلا که حالا کنار باندشه.
تهیونگ (از سمت دیگه با بیسیم):
«کوک، برو کنار. داره میاد. مثل یه سایهی واقعی.»
ادامه دارد .....................
قسمت ششم
[مکان: بندر غربی – ساعت ۲۲:۵۸]
مه غلیظی بندر رو در آغوش گرفته. نور مهتاب روی سطح دریا افتاده، کشتیهای متروکه، صداهای تیز مرغهای دریایی، و سکوتی که فریاد میزنه قراره اتفاقی بیفته.
آیلا، با کلاه هودی مشکی و شنل بلند، کنار یکی از کانتینرها منتظر ایستاده. گوشیش رو نگاه میکنه. ساعت میزنه ۲۳:۰۰.
صدای مین جی (از پشت):
«فکر نمیکردم کیم لونا دست راستش رو بفرسته. فکر میکردم خودش اونقدر مغروره که مستقیم بیاد.»
آیلا (لبخند محو):
«وقتی ملکه شکار رو طراحی میکنه، خودش طعمه نمیشه.»
مین جی جلو میاد. بادیگاردهاش پشت سرش.
ولی آیلا فقط یه نیملبخند دیگه میزنه.
آیلا:
«راستی... داشتم فراموش میکردم. یه چیزی واست دارم.»
یه چراغ قرمز کوچیک روی سینه آیلا روشن میشه.
مین جی (با تعجب):
«چی؟»
آیلا:
«یه خداحافظی قشنگ... از طرف لونا.»
صدای تیر بلند میشه. از یه نقطهی دور، پشت تپههای ساحلی... اسنایپ.
گلوله، صاف میخوره وسط پیشونی مینجی.
همه چی یخ میزنه. بادیگاردهای مین جی تو شوک، فقط چند ثانیه سر جاشون وایمیستن، تا اینکه...
صدای لونا توی هندزفری آیلا میپیچه:
«بیاین بیرون.»
[لحظاتی بعد]
از پشت سایهها، لونا با قدمهای سنگین جلو میاد. لباسش یه کتبلند مشکی با جلیقه ضدگلوله، شلوار چرم و یه اسنایپر فوقمدرن رو دوشش. پشت سرش: جنی، جیسو، رزی، یوکو، ماریا، لیسا، سانا و آیلا که حالا کنار باندشه.
تهیونگ (از سمت دیگه با بیسیم):
«کوک، برو کنار. داره میاد. مثل یه سایهی واقعی.»
ادامه دارد .....................
- ۳.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط