🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
وقتی که ا. ت به اونجا رسید... هیچکس نبود!
دو ساعت بعد
#جونگکوک
ویو جونگکوک
_بانو ا. ت اومدن!
ا. ت!؟
یهو یاد حرفاش افتادم... میگفت به اونجا نرم... دلیلش چی بود؟ اصلا نمیخواستم ب این فکر کنم که اون طرف دشمنامه... امکان نداره!
ا. ت وارد سالن شد... لباسش بهم ریخته بود... ب نظر میرسید با عجله پوشیده و اومده اینجا. زیر چشماش گود رفته بود... گریه کرده بود... پوستش عین گچ سفید شده بود!
با دیدن من یهو انگار خیالش راحت شد و رنگ صورتش برگشت و دویید سمتم: جونگکوکککک!!!!
کیفش از دستش افتاد. دویید و بغلم کرد... صدای هق هق کردنش توی سالن میپیچید!
لبخندی زدم و بغلش کردم: چرا گریه میکنی اخه!؟؟
لباسک از اشکای ا. ت خیس شد... همچنان توی بغلم گریه میکرد... بدنش میلرزید... ترسیده بود!
موهاشو نوازش کردم: خوشگل من؟؟ چرا گریه میکنییی؟؟؟ چیشدهه؟؟؟
یادم افتاد ک پشت تلفن هم همینجوری گریه میکرد!
بلاخره گریه ش بند اومد و بهم نگاه کرد...
دستمو روی گونه ش گذاشتم و اشکاشو پاک کردم: بیا بریم توی اتاق بهم بگو چیشده... دیگه هم گریه نکن خب؟
سری تکون داد و با هم ب سمت اتاق رفتیم... فکرم خیلی درگیر شده بود...
ب عنوان یه مافیا.. قطعا تا الان باید میفهمیدم چیشده... ولی الان.. نمیدونم چرا انگار فهمیدن دلیل رفتار ا. ت... سخت تر از چیزیه که فکر میکردم!!!
پس شاید داره تظاهر میکنه!؟
ا. ت روی صندلی نشست و هق هق کنان گفت: تو... خوبی؟
خندیدم: اره من خوبم! تو خوبی؟؟
هق هق کرد: من... من بهترم
اخم کردم: چرا گریه میکردی؟!؟ چیشده بهم بگوو!! اون چه حرفایی بود پشت تلفن میگفتی؟؟؟
ا. ت سرشو انداخت پایین...
درسته! این رفتارش قابل پیش بینی بود! بده... نه بد نیست... افتضاحههه!!! این رفتارش یعنی یه اجباری درکار بوده! و میخواد از من مخفی نگهش داره!
نه... هرگز نمیخواستم و نمیخوام ک پای ا. ت به این کثافتکاریا باز بشه! از وقتی ا. ت رو بزرگ کردم... میخواستم ا. ت یه دختر پاک باقی بمونه!
مشکلی نیست! خودم حلش میکنم...
جلو رفتم و دستای ا. ت رو گرفتم: قربون چشمای خوشگلت برم! بهم بگو چیشده! قول میدم به کسی نگم... من بهت کمک میکنم، خب؟
ویو ا. ت
لبخند گرم و دلنشینی ب لب داشت... باعث شد اروم بشم..
گفتم: راستش... من نگرانت بودم!
همین! دیگه نتونستم چیزی بگم!
دو دل بودم... اگه میگفتم... اگه جونگکوک از اون مرد مشکوک با خبر میشد، شاید بیشتر توی دردسر میوفتاد!
دوباره ترس قلبمو گرفت... من از هیچی خبر ندارم... میترسم... نمیدونم کار درست چیه!... من.... من فقط میخوام به جونگکوک کمک کنم!
کوک خواست چیزی بگه... که یهو متوجه یه چیزی روی لباسش شدم: د... جونگکوک...!؟
به لکه ی خون روی لباسش اشاره کردم: ا... اون!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
وقتی که ا. ت به اونجا رسید... هیچکس نبود!
دو ساعت بعد
#جونگکوک
ویو جونگکوک
_بانو ا. ت اومدن!
ا. ت!؟
یهو یاد حرفاش افتادم... میگفت به اونجا نرم... دلیلش چی بود؟ اصلا نمیخواستم ب این فکر کنم که اون طرف دشمنامه... امکان نداره!
ا. ت وارد سالن شد... لباسش بهم ریخته بود... ب نظر میرسید با عجله پوشیده و اومده اینجا. زیر چشماش گود رفته بود... گریه کرده بود... پوستش عین گچ سفید شده بود!
با دیدن من یهو انگار خیالش راحت شد و رنگ صورتش برگشت و دویید سمتم: جونگکوکککک!!!!
کیفش از دستش افتاد. دویید و بغلم کرد... صدای هق هق کردنش توی سالن میپیچید!
لبخندی زدم و بغلش کردم: چرا گریه میکنی اخه!؟؟
لباسک از اشکای ا. ت خیس شد... همچنان توی بغلم گریه میکرد... بدنش میلرزید... ترسیده بود!
موهاشو نوازش کردم: خوشگل من؟؟ چرا گریه میکنییی؟؟؟ چیشدهه؟؟؟
یادم افتاد ک پشت تلفن هم همینجوری گریه میکرد!
بلاخره گریه ش بند اومد و بهم نگاه کرد...
دستمو روی گونه ش گذاشتم و اشکاشو پاک کردم: بیا بریم توی اتاق بهم بگو چیشده... دیگه هم گریه نکن خب؟
سری تکون داد و با هم ب سمت اتاق رفتیم... فکرم خیلی درگیر شده بود...
ب عنوان یه مافیا.. قطعا تا الان باید میفهمیدم چیشده... ولی الان.. نمیدونم چرا انگار فهمیدن دلیل رفتار ا. ت... سخت تر از چیزیه که فکر میکردم!!!
پس شاید داره تظاهر میکنه!؟
ا. ت روی صندلی نشست و هق هق کنان گفت: تو... خوبی؟
خندیدم: اره من خوبم! تو خوبی؟؟
هق هق کرد: من... من بهترم
اخم کردم: چرا گریه میکردی؟!؟ چیشده بهم بگوو!! اون چه حرفایی بود پشت تلفن میگفتی؟؟؟
ا. ت سرشو انداخت پایین...
درسته! این رفتارش قابل پیش بینی بود! بده... نه بد نیست... افتضاحههه!!! این رفتارش یعنی یه اجباری درکار بوده! و میخواد از من مخفی نگهش داره!
نه... هرگز نمیخواستم و نمیخوام ک پای ا. ت به این کثافتکاریا باز بشه! از وقتی ا. ت رو بزرگ کردم... میخواستم ا. ت یه دختر پاک باقی بمونه!
مشکلی نیست! خودم حلش میکنم...
جلو رفتم و دستای ا. ت رو گرفتم: قربون چشمای خوشگلت برم! بهم بگو چیشده! قول میدم به کسی نگم... من بهت کمک میکنم، خب؟
ویو ا. ت
لبخند گرم و دلنشینی ب لب داشت... باعث شد اروم بشم..
گفتم: راستش... من نگرانت بودم!
همین! دیگه نتونستم چیزی بگم!
دو دل بودم... اگه میگفتم... اگه جونگکوک از اون مرد مشکوک با خبر میشد، شاید بیشتر توی دردسر میوفتاد!
دوباره ترس قلبمو گرفت... من از هیچی خبر ندارم... میترسم... نمیدونم کار درست چیه!... من.... من فقط میخوام به جونگکوک کمک کنم!
کوک خواست چیزی بگه... که یهو متوجه یه چیزی روی لباسش شدم: د... جونگکوک...!؟
به لکه ی خون روی لباسش اشاره کردم: ا... اون!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۴۳۹
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط