#اخرین_پیچ

#اخرین_پیچ
#پارت_38

آخرین پیچ در اسکله
(اینجاست که داستان اخرین پیچ اتفاق می افته )
صبح روز بعد، خورشید به جای گرمای همیشگی، نوری سرد و بی‌رمق بر سئول می‌تاباند. ا.ت با لبخندی که هنوز یادگار روز قبل بود، سوار ماشین قرمزش شد تا برای خرید به مرکز شهر برود. جونگ‌کوک اصرار داشت همراهش برود، اما ا.ت با شوخی گفته بود: «کوک، تو خودت گفتی برای رانندگی با این ماشین باید تمرین کنم، بذار خودم تنها یه دوری بزنم!»

او نمی‌دانست که این آزادی، طعمه‌ای است که برایش پهن شده.

ا.ت در مرکز خرید، غرق در انتخاب بود که ناگهان حس کرد هوای اطرافش سنگین شده است. موبایلش لرزید. پیامی از یک شماره‌ی ناشناس: «نگاهت رو به سمت خروجی پشتی بنداز.»

قلبش برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. با دستانی لرزان سرش را چرخاند. در فاصله‌ی کمی از او، مردی با کلاهی لبه‌دار و صورتی خسته، اما چشمانی که شعله‌های جنون در آن می‌سوخت، ایستاده بود. پدرش.

او از زندان فرار کرده بود.

ا.ت سعی کرد راهش را به سمت خروجی اصلی کج کند، اما مرد با سرعتی غیرمنتظره خودش را به او رساند. دست سرد و استخوانی‌اش بازوی ا.ت را مثل یک گیره گرفت.

«سلام دخترم… فکر کردی می‌تونی از ریشه‌هات فرار کنی؟» صدای پدرش زمزمه‌ای بود که مو بر تن ا.ت راست می‌کرد.

ا.ت سعی کرد فریاد بزند، اما صدای مرد در گوشش پیچید: «اگه بخوای جیغ بزنی، همین‌جا بهت شلیک می‌کنم. به نفعته که آروم بیای.»
ا.ت در مرکز خرید بود که ناگهان با دستانی قدرت من که به کمرش اسلحه فشرده بود راه افتاد به طرف ماشین سرخش . او در صندلی راننده BMW قرمز خودش بود و پدرش، با چهره‌ای که نیمی از آن در سایه بود، دیوانه‌وار مسیر را به ا. ت می گفت.

در آینه‌ی وسط، ا.ت چراغ‌های روشن ماشین جونگ‌کوک را دید که با مأمور پلیس در تعقیبشان بودند. ا.ت می‌دانست که اگر به انتهای اسکله برسند، پدرش هیچ رحمی نخواهد کرد. او باید کاری می‌کرد.

وقتی به انتهای اسکله رسیدند، راهی جز دور زدنِ تند وجود نداشت. جونگ‌کوک و مأمور پلیس با سرعت نزدیک می‌شدند. در همان لحظه، ا.ت به ماشین جونگ‌کوک خیره شد. در میان لرزش ماشین و ترسِ مرگ، نگاهش با نگاه جونگ‌کوک تلاقی کرد.

یک نگاهِ کوتاه. یک پیامِ بی‌صدا.
ا.ت با چشمانش به جونگ‌کوک فهماند: *«همون حرکتی که توی فیلم دیدیم... الان وقتشه.»*

جونگ‌کوک که متوجه شد، سرش را خیلی جزئی به نشانه تأیید تکان داد.

ا.ت با مهارتی که از متخصص بودن‌اش داشت، ناگهان دستش را روی فرمان گذاشت و با تمام قدرت آن را به سمت راست چرخاند و همزمان ترمز دستی را کشید. ماشین با یک چرخش ۱۸۰ درجه‌ای ناگهانی، در مسیری مورب، درست روبروی ماشین جونگ‌کوک قرار گرفت.

ماشین‌ها با سرعتی سرسام‌آور به هم نزدیک شدند. درست در کسری از ثانیه که ماشین‌ها در کمترین فاصله از هم قرار داشتند، ا.ت و جونگ‌کوک به طور همزمان سرشان را پایین آوردند.

*بنگ!*

مأمور پلیس که از قبل هدف‌گیری کرده بود، از پنجره‌ی بازِ ماشین جونگ‌کوک شلیک کرد. گلوله دقیقاً به دستِ مسلح پدر ا.ت نشست. اسلحه از دستش رها شد و با برخورد به داشبورد، به بیرون پرتاب شد. ماشینِ قرمز با شدت به گاردریل اسکله برخورد کرد و متوقف شد.

جونگ‌کوک قبل از اینکه ماشینش کاملاً بایستد، بیرون پرید. ا.ت در را باز کرد و با وجود سرگیجه، به سمت جونگ‌کوک دوید. مأمور پلیس سریعاً پدر ا.ت را که بی‌دفاع مانده بود، دستبند زد.

جونگ‌کوک ا.ت را در آغوش کشید، محکم‌تر از همیشه. ا.ت در آغوش او لرزید. جونگ‌کوک صورت او را بین دستانش گرفت و به چشمانش خیره شد: «دیگه تمومه ا.ت ... دیگه تمومه.»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

#اخرین_پیچ#پارت_39"𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐏𝐚𝐫𝐭"«زیر نور ماه » آن شب، ساحل ...

𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐉𝐮𝐧𝐠𝐤𝐨𝐨𝐤𝐈 𝐝𝐨𝐧'𝐭 wanna 𝐚 𝐁𝐎𝐘 , 𝐈 𝐧𝐞𝐞𝐝 𝐚 𝐌𝐀𝐍این پیج دور ا...

#اخرین_پیچ#پارت_37"درخشش سرخ" روز سئول با طعم قهوه و بوی تند...

#اخرین_پیچ#پارت_36 «پیامی که نباید می‌آمد» بعد از هیجان پیست...

پرنسس من 21

پرنسس من ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط