مجلس میهمانی بود…

مجلس میهمانی بود…
پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛
اما وقتی بلند شد عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
و چون دسته عصا بر زمین بود تعادل کامل نداشت ؛
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده است
دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه احوال خود نیست؛
و به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:
پس چرا عصایت را برعکس گرفتی؟!!
پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است ، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود …
" مواظب قضاوت هایمان باشیم "
می گویند:
انسان های خوب به بهشت میروند …
اما من میگویم:
انسان های خوب هر جا که باشند آنجا بهشت است …


الی
دیدگاه ها (۴)

سر تا پایم را خلاصه کنندمی شوم "مشتی خاک"که ممکن بود "خشتی" ...

در زندگی دنبال «با» نباش!دنبال «بی» باش!تو نیامده ای که با ک...

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیمبیرون بیم...

چه زیباگفت نادرابراهیمی:درزندگی یک" مرد"مخدری هست؛ به نام" ز...

جای عدالت ....با کلمه برابری ...سر ملت کلاه گذاشتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط