ی تو مهتاب تنهای دشتم

ی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو، ‌ای دوست! شاملو



تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست! شاملو



سکوت‏آب
می‏تواند
خشکی ‏باشد و فریاد عطش:
سکوت‏گندم
می‏تواند
گرسنه‏گی ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ی قحط:
همچنان که ‏سکوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سکوت ‏آدمی فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر کن!شاملو



مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟ شاملو
دیدگاه ها (۱)

نحوه تدریس دبیران محترم:علی آمد!علی: نهادآمد: گزارهنحوه سوال...

دقت کردیدانسانهای صادق به صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند و حرفِ ...

و عشق را کنار تیرک راه بندتازیانه می زنندعشق را در پستوی خان...

دیشب خیلی خوابم میومد حوصلم نشد برم دستشویی تا صبح خواب میدی...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط