مه آلود
مه آلود
Part ²
ویو کلارا
از اون اتفاق بد بیست سال میگذره...
بعد از پرت شدنم از پله ها من ضربه مغزی کردم و متاسفانه هیچ چیزی از گذشته ام یادم نمیاد.. دکتر گفت به مرور زمان حافظه ام دوباره برمیگرده
من الان بیست سه سالمه و دانشجوی
رشته حقوقم از چهار سالگیم علاقه داشتم وکیل بشم تا حق به حق دار برسونم...
مثل همیشه لباس دلخواهم پوشیدم یه ارایش لایتی کردم کیف و گوشیمم ورداشتم و از اتاقم اومدم بیرون...
م/ ک دخترم داری میری دانشگاه؟
+ بله مامان
م/ ک بیا این قلمه رو توی راه بخور
ممنوننن (خوشحال)
+ اومم به به
م/ ک نوش جونت
داشتم لقمه رو میخوردم که بابام بی اعتنا از کنارم رد شد از بچگی همینطوری بود نه به من نه به نیکول اهمیت میداد
پ/ ک شب زود بیا صحبتی باهات دارم
م/ ک یعنی واقعا این همه باهات حرف زدم جواب گو نبود؟
پ/ ک تو کار من دخالت نکن (داد)
م/ ک....(ناراحت)
چیشده مامان؟
پ/ ک مگه نمیگم شب بیا میفهمی؟ عصبی
خیله خب باشه اروم باشید
من میرم دانشگاه داره دیرم میشه خدافظظ
م/ ک خدافظ دخترم
ویو کلارا
روی لپ مامانم یه بوسه سطحی زدم و از عمارت بیرون رفتم
هوففف تا وقتی مادرم تو اون عمارت کوفتیه طمع هیچ خوشبختی و نمیچشه.. همینطوری داشتم تو حیاط به سمت در قدم برمیداشتم که از صدای داد نیکول برگشتم سمتش
= ابجیییییی (داد دوید)
+ اروم باش دختر (لبخند)
= میری دانشگاه دیگه؟
+اره خواهر میرم دانشگاه.. چیزی میخوای؟
= نه ابجی فقط زود برگرد
+باشه نیکول کوچولووو خدافظظ
=خدافظ
اسلاید دوم لباس کلارا برای دانشگاه
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
Part ²
ویو کلارا
از اون اتفاق بد بیست سال میگذره...
بعد از پرت شدنم از پله ها من ضربه مغزی کردم و متاسفانه هیچ چیزی از گذشته ام یادم نمیاد.. دکتر گفت به مرور زمان حافظه ام دوباره برمیگرده
من الان بیست سه سالمه و دانشجوی
رشته حقوقم از چهار سالگیم علاقه داشتم وکیل بشم تا حق به حق دار برسونم...
مثل همیشه لباس دلخواهم پوشیدم یه ارایش لایتی کردم کیف و گوشیمم ورداشتم و از اتاقم اومدم بیرون...
م/ ک دخترم داری میری دانشگاه؟
+ بله مامان
م/ ک بیا این قلمه رو توی راه بخور
ممنوننن (خوشحال)
+ اومم به به
م/ ک نوش جونت
داشتم لقمه رو میخوردم که بابام بی اعتنا از کنارم رد شد از بچگی همینطوری بود نه به من نه به نیکول اهمیت میداد
پ/ ک شب زود بیا صحبتی باهات دارم
م/ ک یعنی واقعا این همه باهات حرف زدم جواب گو نبود؟
پ/ ک تو کار من دخالت نکن (داد)
م/ ک....(ناراحت)
چیشده مامان؟
پ/ ک مگه نمیگم شب بیا میفهمی؟ عصبی
خیله خب باشه اروم باشید
من میرم دانشگاه داره دیرم میشه خدافظظ
م/ ک خدافظ دخترم
ویو کلارا
روی لپ مامانم یه بوسه سطحی زدم و از عمارت بیرون رفتم
هوففف تا وقتی مادرم تو اون عمارت کوفتیه طمع هیچ خوشبختی و نمیچشه.. همینطوری داشتم تو حیاط به سمت در قدم برمیداشتم که از صدای داد نیکول برگشتم سمتش
= ابجیییییی (داد دوید)
+ اروم باش دختر (لبخند)
= میری دانشگاه دیگه؟
+اره خواهر میرم دانشگاه.. چیزی میخوای؟
= نه ابجی فقط زود برگرد
+باشه نیکول کوچولووو خدافظظ
=خدافظ
اسلاید دوم لباس کلارا برای دانشگاه
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
- ۶.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط