ساده به دستت نیاورده بودم،

ساده به دستت نیاورده بودم،
که یک روز 
بغضم را همسفرت کنم،
چمدانت را به دستت بدهم؛
و به خدا بسپارمت.
ساده به دستم نیاورده بودی،
که از سر ایوانت بپرم...
به روی خودت نیاوری،
و دیگر
هیچ گاه،
روی هره برف گرفته،
برایم خورده نان نریزی.

برو
ولی نگو مرا نمی شناسی.
سایه واژه هایم،
همیشه بر سر اندوه توست.
وقتی هنوز 
نیمه های شب،
از خواب می پری؛
و نمی دانی
گنجشکی 
که روزی عاشقت بود
چرا در سینه ات بال بال می زند؟

چمدانت را برندار؛
قبل از رفتن،
مرا در آغوش بگیر.

"نیلوفر لاری پور"
دیدگاه ها (۴)

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی امآرام وسرد گفت:که در طالع شم...

آنجا که تویی،روز استاین جا که منم،شبواین فاصله را پر نمی کند...

ته ... !! دیگِ " عشقِ اوَّل " را هَر چِقدر که بِسابی ، چِه...

می بینمت، بیش از همیشه بیقرارممی بیندت ... می بینی اش .... م...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روز بغضم را همسفرت کنم،چمدان...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روزبغضم را همسفرت کنم،چمدانت...

ساده به دستت نیاورده بودمکه یک روز بغضم را همسفرت کنمچمدانت ...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روز بغضم را همسفرت کنم،چمدان...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روزبغضم را همسفرت کنم،چمدانت...

ساده به دستت نیاورده بودم،که یک روز بغضم را همسفرت کنم،چمدان...

برو ..ولی نگو مرا نمی شناسی،سایه واژه هایمهمیشه بر سر اندوهِ...

بروولی نگو مرا نمی شناسی،سایه واژه هایمهمیشه بر سر اندوهِ تو...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط