spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۲۸•
از تو بلندگو: دانش آموز های کالج ادن میتونید به جشن پیش خانواده ها برید و لذت ببرید
(هجوم دانش آموز ها...)
آسامی: مامانییی... بابایییییی.....
آنیا: سلام عزیزم..... چطور بود؟؟؟ هی تقریبا داشت یادم میرفت.....کاش بکی هم اینجا بود.
دامیان:مگه بچه داره؟
آنیا: اون حتی شوهرم نداره.
آنیا: راستی عزیزکم... تو صورت اون پسره هیروشی مشتی نزدی؟
دامیان دستنش یه لیوان شامپاین (بابا جومونگ ) بود که رو لیوان یکدونه زیتون هم بود(دیگه نویسنده رد داده) که یکهو شروع میکنه به سرفه زدن
دامیان: اهم اهم وا آنیا این چه حرفیه
آنیا: یعنی اون پسره مغرور برات قلدری نکرد و. نگفت از این به بعد برات قلدری میکنم کله صورتی ؟و دو تا نوچه نداشت که به من پا کوتاه ... چیز یعنی به تو بگن پا کوتاه ؟؟؟؟؟
دامیان چشماش ریز شده دهنش باز مونده
دامیان: ا...ا... آنیا ؟ اینقدر عقده داشتی؟؟؟؟
آسامی: نه مامان اصلا اگه به همچین آدمی باشه که لیاقتش یه مشت جانانه است...
دامیان قرمز شده از عصبانیت
آنیا میزنه زیر خنده رو به دامیان: وای دامیان 🥹🤣 دستش رو . رو صورت دامیان میکشه و میگه: الان لیاقت یه بوسه جانانه است.
و همو میبوسن.
آسامی جلو چشماش رو میگیره: اااااههههه مامانی باباییی.... تو مدرسههه؟؟؟؟
دامیان که هنوز داره آنیا رو میبره یه زیر چشمی نگاه به آسامی میکنه میگه: هی بچه ساکت شیش....
و خلاصه....
آسامی : مامان بابا من دو تا نوچه پیدا کردم
دامیان: وای خدای من آسامی این چه حرفیه😂
آنیا: چی ؟؟؟ نه نه آسامی اینکار بدیه
آسامی: این چه بدی داره ؟ به من میگن ارباب آسامی .... خیلی خوبه حتی پترا رو هم منو اینجوری صدا نمیزنهه
دامیان: هی .... یاد جوونیام افتادم...
آنیا میزننه به شونه دامیان: خب آسامی نهم نیست ولی باهاشون خوب رفتار کن اوکی ؟
آسامی: من خیلی دوستشون دارم... همه میخوان باهام دوست شن ولی معلومه فقط یه مگس دور اسم دزموند ان(سرش رو انداخته پایین و اینو میگه)
آنیا: (: عزیزم.. سخت نگیر
دامیان که رفته تو دوران خودش ..
آنیا دستش رو رو شونه دامیان میزاره: جناب دزموند . دخترت نمونه کوچیک خودته... میدونی که.
دامیان میخنده(خیلی کم) : اوم اره. آسامی به نظرم بهتره بری داخل سالن
اسم نوچه های آسامی
لیلی و جاناست
(فلش بک به تو کلاس وقتی تازه رفتن)
آسامی میشینه میز بالا
لیلی: سلام آسامی جان. من خیلی دوست دارم از نزدیک پیش شما باشم
اسامی؛ خب میتونی
لیلی: ممنون ارباب آسامی
اسامی،: ارباب؟
لیلی: اره . ارباب شما از ارباب هم با ارزش ترین به هرحال دزموند هستید.
جانا: سلام ارباب من خواهر لیلی هستم
آسامی: سلام.....
(خلاصه اینطوری آشنا شدن)
«ویو زمان حال»
دامیان آه میکشه
دامیان: عزیزم بهتره بریم.
آنیا: اره منم کار دارم.
فصل•۳•پارت•۲۸•
از تو بلندگو: دانش آموز های کالج ادن میتونید به جشن پیش خانواده ها برید و لذت ببرید
(هجوم دانش آموز ها...)
آسامی: مامانییی... بابایییییی.....
آنیا: سلام عزیزم..... چطور بود؟؟؟ هی تقریبا داشت یادم میرفت.....کاش بکی هم اینجا بود.
دامیان:مگه بچه داره؟
آنیا: اون حتی شوهرم نداره.
آنیا: راستی عزیزکم... تو صورت اون پسره هیروشی مشتی نزدی؟
دامیان دستنش یه لیوان شامپاین (بابا جومونگ ) بود که رو لیوان یکدونه زیتون هم بود(دیگه نویسنده رد داده) که یکهو شروع میکنه به سرفه زدن
دامیان: اهم اهم وا آنیا این چه حرفیه
آنیا: یعنی اون پسره مغرور برات قلدری نکرد و. نگفت از این به بعد برات قلدری میکنم کله صورتی ؟و دو تا نوچه نداشت که به من پا کوتاه ... چیز یعنی به تو بگن پا کوتاه ؟؟؟؟؟
دامیان چشماش ریز شده دهنش باز مونده
دامیان: ا...ا... آنیا ؟ اینقدر عقده داشتی؟؟؟؟
آسامی: نه مامان اصلا اگه به همچین آدمی باشه که لیاقتش یه مشت جانانه است...
دامیان قرمز شده از عصبانیت
آنیا میزنه زیر خنده رو به دامیان: وای دامیان 🥹🤣 دستش رو . رو صورت دامیان میکشه و میگه: الان لیاقت یه بوسه جانانه است.
و همو میبوسن.
آسامی جلو چشماش رو میگیره: اااااههههه مامانی باباییی.... تو مدرسههه؟؟؟؟
دامیان که هنوز داره آنیا رو میبره یه زیر چشمی نگاه به آسامی میکنه میگه: هی بچه ساکت شیش....
و خلاصه....
آسامی : مامان بابا من دو تا نوچه پیدا کردم
دامیان: وای خدای من آسامی این چه حرفیه😂
آنیا: چی ؟؟؟ نه نه آسامی اینکار بدیه
آسامی: این چه بدی داره ؟ به من میگن ارباب آسامی .... خیلی خوبه حتی پترا رو هم منو اینجوری صدا نمیزنهه
دامیان: هی .... یاد جوونیام افتادم...
آنیا میزننه به شونه دامیان: خب آسامی نهم نیست ولی باهاشون خوب رفتار کن اوکی ؟
آسامی: من خیلی دوستشون دارم... همه میخوان باهام دوست شن ولی معلومه فقط یه مگس دور اسم دزموند ان(سرش رو انداخته پایین و اینو میگه)
آنیا: (: عزیزم.. سخت نگیر
دامیان که رفته تو دوران خودش ..
آنیا دستش رو رو شونه دامیان میزاره: جناب دزموند . دخترت نمونه کوچیک خودته... میدونی که.
دامیان میخنده(خیلی کم) : اوم اره. آسامی به نظرم بهتره بری داخل سالن
اسم نوچه های آسامی
لیلی و جاناست
(فلش بک به تو کلاس وقتی تازه رفتن)
آسامی میشینه میز بالا
لیلی: سلام آسامی جان. من خیلی دوست دارم از نزدیک پیش شما باشم
اسامی؛ خب میتونی
لیلی: ممنون ارباب آسامی
اسامی،: ارباب؟
لیلی: اره . ارباب شما از ارباب هم با ارزش ترین به هرحال دزموند هستید.
جانا: سلام ارباب من خواهر لیلی هستم
آسامی: سلام.....
(خلاصه اینطوری آشنا شدن)
«ویو زمان حال»
دامیان آه میکشه
دامیان: عزیزم بهتره بریم.
آنیا: اره منم کار دارم.
- ۳.۵k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط