و من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشم

وَ من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشَم,
باری رویِ شانه‌هایَش نباشم,
که نداند با من چه کند
و کجایِ دلش بگذارد که نه من بشکنَم,
و هم او ثابت بماند,
وَ من به یکباره یاد گرفتم همه‌یِ اعتمادَم را در کوله پُشتی‌ام پنهان کنم تا دستِ هیچ احَد الناسی بهش نرسد,
تا بشوَد اسباب بازیِ کودکی‌هایِ نداشته‌اش....
و مَن به یکباره اینچنین قَد کشیدم ...
بزرگ شدم....
دیدگاه ها (۱)

روی یه کاغذ بی خطحرفای خسته به نوبتتوی سرزمین نامت،حرف"ت"کرد...

مدتی ستدست و پا چُلُفتی شده امحواسم پرت استبا خودکارِ بدون ج...

ازاینجا سخت بیزارم و دلگیر از صداهای نحیف قلب بیمارم که بامن...

نشون میداد یه گروه محقق یه سری لاشه مرغ رو داخل یه توری گذاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط