*پارت شیشم خرگـــ🐰ــوشِمافیا*
*پارت شیشم خرگـــ🐰ــوشِمافیا*
*ویو کوک:
تصمیم گرفتم امشب که ا.ت میره کافه تعقیبش کنم،ساعت ۵:۲۳ دقیقه هست بهتره که راه بیفتم...
ساعت ۵:۴۴ ویو ا.ت در کافه:
علامت مدیر کافه=∆
(آقای مینگ)
علامت ا.ت= -
∆اوه ا.ت سلام!
-سلامسلام...آقای مینگ؛
∆طبق معمول همیشه به موقع میرسی...!ببینم چیزی شده نفسنفس میزنی؟!
-نه...یزره دویدم..چیزی...چیزی نیست
∆باشه،میخوایی برو یه لیوان آب بخور بعد لباستو عوض کن.
-باشه...مرسی.
*ویو ا.ت:
آقای مینگ مردی حدود ۴۰ ساله بود،مدیر این کافه بود.
همیشه با من مهربون بود؛در واقع کلا مرد مهربون و خوشرویی هست.
امروز یکم بیشتر دویدم،برای همین یه خورده نفسم گرفت و آقای مینگ هم که طبق معمول حواسش بهم بود.
یه لیوان آب خوردم،لباس کارمُ پوشیدمُ مشغول کار شدم...🐌
*ویو کوک:
نمیخواستم خیلی جلب توجه کنم پس بادیگارد همراه خودم نبردم،یکی از ماشین های مشکیمو برداشتمو راه افتادم.
٭۱۰ دقیقه بعد...٭
طبق چیزی که جیونگ گفته بود کافش باید اینجا باشه....آها بله اینجاس؛
برای اینکه متوجه نشه من دنبالشم عقب تر پارک میکنم،اینجا دید خوبی دارم.
*ساعت ۷:۵۲...*
*ویو ا.ت:
تا الان حدود ۲ ساعت داخل کافه بودم،فعلا که کارم خوب بود البته تا اینکه چشمم به اون ماشین مشکیای که یکم دور تر از ورودی کافه پارک شده بود،خورد...
از همون اولم که اومدن دیدشم،یکم حس بدی گرفتم ولی خب سعی کردم اهمیت ندم؛شیشه های ماشینم که دودی بود،نمیشد دید کی داخلش هست.
*ویو کوک:
تا الان مدت زیادیه که اینجام،فکر کنم ا.ت یه لحظه چشمش بهم خورد؛ولی نشناخت...؟!
شاید اگه برم تو اتفاق بدی نیوفته،فقط باید سعی کنم ضایع بازی در نیارمممممم.
هوفففففف
کوک یه نفس عمیق بکشششش
یکککک
دوووو
سهههه
بسم الله رحمان رحیممم(کوک مسلمون شد🗿💔)
*ویو ا.ت:
دیدم در اون ماشینی که دور تر از کافه بود باز شد؛یه آقایی از توش پیاده شد که...شبیه اون مردی بود که توی بار دیدم؛
عرررررر
این اینجا چی میخوادددد
صبر کن....اگه این همونی باشه که توی بار دیدم،یعنی این...این جئونجونگکوک هستتتت؟؟!!!(خانومم تازه فهمیدیییی؟🎀)
همون مافیاعععع؟؟؟!!
بزار به آقای مینگ بگممم،نه ولش کن مگه از جونم سیر شدمممممم
*این پارت هم تموم شدددد🐌🌸
امید وارم دوستش داشته باشیدددد
ببخشید کم بود یا اگه بدتون اومد،حمایت فراموش نشه هاااا💋🖇✨*
*ویو کوک:
تصمیم گرفتم امشب که ا.ت میره کافه تعقیبش کنم،ساعت ۵:۲۳ دقیقه هست بهتره که راه بیفتم...
ساعت ۵:۴۴ ویو ا.ت در کافه:
علامت مدیر کافه=∆
(آقای مینگ)
علامت ا.ت= -
∆اوه ا.ت سلام!
-سلامسلام...آقای مینگ؛
∆طبق معمول همیشه به موقع میرسی...!ببینم چیزی شده نفسنفس میزنی؟!
-نه...یزره دویدم..چیزی...چیزی نیست
∆باشه،میخوایی برو یه لیوان آب بخور بعد لباستو عوض کن.
-باشه...مرسی.
*ویو ا.ت:
آقای مینگ مردی حدود ۴۰ ساله بود،مدیر این کافه بود.
همیشه با من مهربون بود؛در واقع کلا مرد مهربون و خوشرویی هست.
امروز یکم بیشتر دویدم،برای همین یه خورده نفسم گرفت و آقای مینگ هم که طبق معمول حواسش بهم بود.
یه لیوان آب خوردم،لباس کارمُ پوشیدمُ مشغول کار شدم...🐌
*ویو کوک:
نمیخواستم خیلی جلب توجه کنم پس بادیگارد همراه خودم نبردم،یکی از ماشین های مشکیمو برداشتمو راه افتادم.
٭۱۰ دقیقه بعد...٭
طبق چیزی که جیونگ گفته بود کافش باید اینجا باشه....آها بله اینجاس؛
برای اینکه متوجه نشه من دنبالشم عقب تر پارک میکنم،اینجا دید خوبی دارم.
*ساعت ۷:۵۲...*
*ویو ا.ت:
تا الان حدود ۲ ساعت داخل کافه بودم،فعلا که کارم خوب بود البته تا اینکه چشمم به اون ماشین مشکیای که یکم دور تر از ورودی کافه پارک شده بود،خورد...
از همون اولم که اومدن دیدشم،یکم حس بدی گرفتم ولی خب سعی کردم اهمیت ندم؛شیشه های ماشینم که دودی بود،نمیشد دید کی داخلش هست.
*ویو کوک:
تا الان مدت زیادیه که اینجام،فکر کنم ا.ت یه لحظه چشمش بهم خورد؛ولی نشناخت...؟!
شاید اگه برم تو اتفاق بدی نیوفته،فقط باید سعی کنم ضایع بازی در نیارمممممم.
هوفففففف
کوک یه نفس عمیق بکشششش
یکککک
دوووو
سهههه
بسم الله رحمان رحیممم(کوک مسلمون شد🗿💔)
*ویو ا.ت:
دیدم در اون ماشینی که دور تر از کافه بود باز شد؛یه آقایی از توش پیاده شد که...شبیه اون مردی بود که توی بار دیدم؛
عرررررر
این اینجا چی میخوادددد
صبر کن....اگه این همونی باشه که توی بار دیدم،یعنی این...این جئونجونگکوک هستتتت؟؟!!!(خانومم تازه فهمیدیییی؟🎀)
همون مافیاعععع؟؟؟!!
بزار به آقای مینگ بگممم،نه ولش کن مگه از جونم سیر شدمممممم
*این پارت هم تموم شدددد🐌🌸
امید وارم دوستش داشته باشیدددد
ببخشید کم بود یا اگه بدتون اومد،حمایت فراموش نشه هاااا💋🖇✨*
- ۱۰۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط