باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۴۳ ✦
سه روز از بسته شدن پرونده گذشته بود.
برای اولین بار، هیچ تماس ناشناسی نیامد.
هیچ صدای عجیبی در مدرسه شنیده نشد.
همهچیز بالاخره آرام شده بود.
---
غروب جمعه...
بورا، جیمین و یونگی جلوی خانهی جونگکوک ایستاده بودند.
جیمین زنگ را زد.
چند ثانیه بعد در باز شد.
جونگکوک با پیشبند آشپزی و لبخند جلوی در ایستاده بود.
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «باورم نمیشه... خودت آشپزی کردی؟»
جونگکوک : «اگه دوست نداری، میتونی برگردی.»
همه خندیدند.
---
داخل خانه، میز شام با سلیقه چیده شده بود.( عکسش توی هایلایت هاست )
غذاها هنوز داغ بودند.
بورا با لبخند گفت:
بورا : «همهی اینا رو خودت درست کردی؟»
جونگکوک کمی خجالت کشید.
جونگکوک : «آره... خواستم ازتون تشکر کنم.»
---
چهار نفر دور میز نشستند.
بعد از مدتها، صدای خنده جای ترس را گرفته بود.
جیمین مثل همیشه شوخی میکرد.
یونگی هم برخلاف گذشته، بیشتر از همیشه لبخند میزد بهش خیره بود .
بورا با دیدن آنها احساس کرد بالاخره خانوادهی کوچکش را پیدا کرده است.
---
بعد از شام...
جونگ کوک و بورا مشغول جمع کردن میز بودن و جیمین و یونگی روی کاناپه نشسته بودن.
جونگکوک رو به بورا گفت:
جونگکوک : «میشه چند دقیقه بیای بیرون؟»
بورا آرام سرش را تکان داد.
هر دو به حیاط رفتند.
نسیم خنکی میان درختها میوزید.
---
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک : «من هیچوقت تو گفتن احساساتم خوب نبودم...»
بورا با لبخند گفت:
بورا : «میدونم.»
جونگکوک نگاهش را به چشمان بورا دوخت.
جونگکوک : «از همون روزی که عضو باشگاه شدی...»
«هر بار که خطری تهدیدت میکرد، فقط یه فکر تو سرم بود...»
«اینکه نذارم اتفاقی برات بیفته.»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد آرام نفس عمیق کشید و نسیم خنک رو وارد ریه هایش کرد و چشمانش را بست و بعد ارام باز کرد و گفت:
جونگکوک : «بورا... دوستت دارم.»
بورا لبخند زد.
اشک آرامی روی گونهاش لغزید که از چشم جونگ کوک دور نموند .
بورا : «فکر میکردم فقط خودم این حسو دارم...»
یک قدم جلو رفت.
بورا : «منم دوستت دارم، جونگکوک... خیلی وقته.»
جونگکوک لبخند زد.
این بار دیگر چیزی نگفت.
فقط آرام بورا را در آغوش گرفت.
بورا هم دستهایش را دور او حلقه کرد و سرش را روی شانهی او گذاشت.
بعد از تمام آن روزهای ترس...
بالاخره آرامش را پیدا کرده بودند.
بعد از اینکه از هم جدا شدن. جونگ کوک خنده ریزی کرد و فاصله نداشته اشون رو به صفر رسوند و لباش رو روی لبای بورا فرود اورد.
بوسش*ون بعد از اون همه اتفاق ارامش عجیبی داشت. داغ ولی دلنشین.
جونگ کوک خیلی ارام ل*ب های نرم بورا رو مmی مک*ید.
جونگ کوک بورا رو به خودش فشورد . بورا دستاش رو دور گردن جونگ کوک حلقه کرد.
بعد از اینکه به نفس زدن افتادن از هم جدا شدن و پیشونی هایشان را به هم چسبوندن.
هر دو می خندیدن.
---
پشت پنجره...
جیمین با ذوق پرده را کنار زد.
جیمین : «بالاخره اعتراف کرد!»
یونگی خندید.
یونگی : «گفته بودم آخرش خودش میگه.»
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : «فکر کنم دیگه اینجا جای ما نیست.»
---
هر دو آرام از خانه بیرون آمدند.
خیابان خلوت بود.
چراغهای زرد رنگ، پیادهرو را روشن کرده بودند.
چند دقیقه در سکوت کنار هم راه رفتند.
---
جیمین ناگهان ایستاد.
یونگی هم برگشت.
یونگی : «چی شد؟»
جیمین لب پایینش را گاز گرفت.
برای اولین بار، خبری از شوخی همیشگیاش نبود.
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین : «یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بگم...»
یونگی با آرامش منتظر ماند و چند قدم جلو رفت و نزدیک جیمین شد .
جیمین لبخند کمرنگی زد.
جیمین : «دوستت دارم، یونگی...»
چند ثانیه سکوت...نه تعجب نه شگفت زده فقط لبخندی از روی اگاه بودن.
بعد یونگی آرام جلو رفت و فاصله خیلی کمی با جیمین داشت .
لبخند گرمی روی لبش نشست.
یونگی : «فکر کنم دیر گفتی...»
«چون من خیلی وقته عاشقتم.»
جیمین بیاختیار خندید.
لحظهی بعد...
بعد جیمین بوسه ای رو از عشق و ارامشی که بعد از اون همه اتفاق افتاده رو اغاز کرد.
شاید این پایان یک پرونده بود...
اما شروع دو عشق ماندگار.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۴۳ ✦
سه روز از بسته شدن پرونده گذشته بود.
برای اولین بار، هیچ تماس ناشناسی نیامد.
هیچ صدای عجیبی در مدرسه شنیده نشد.
همهچیز بالاخره آرام شده بود.
---
غروب جمعه...
بورا، جیمین و یونگی جلوی خانهی جونگکوک ایستاده بودند.
جیمین زنگ را زد.
چند ثانیه بعد در باز شد.
جونگکوک با پیشبند آشپزی و لبخند جلوی در ایستاده بود.
جیمین با خنده گفت:
جیمین : «باورم نمیشه... خودت آشپزی کردی؟»
جونگکوک : «اگه دوست نداری، میتونی برگردی.»
همه خندیدند.
---
داخل خانه، میز شام با سلیقه چیده شده بود.( عکسش توی هایلایت هاست )
غذاها هنوز داغ بودند.
بورا با لبخند گفت:
بورا : «همهی اینا رو خودت درست کردی؟»
جونگکوک کمی خجالت کشید.
جونگکوک : «آره... خواستم ازتون تشکر کنم.»
---
چهار نفر دور میز نشستند.
بعد از مدتها، صدای خنده جای ترس را گرفته بود.
جیمین مثل همیشه شوخی میکرد.
یونگی هم برخلاف گذشته، بیشتر از همیشه لبخند میزد بهش خیره بود .
بورا با دیدن آنها احساس کرد بالاخره خانوادهی کوچکش را پیدا کرده است.
---
بعد از شام...
جونگ کوک و بورا مشغول جمع کردن میز بودن و جیمین و یونگی روی کاناپه نشسته بودن.
جونگکوک رو به بورا گفت:
جونگکوک : «میشه چند دقیقه بیای بیرون؟»
بورا آرام سرش را تکان داد.
هر دو به حیاط رفتند.
نسیم خنکی میان درختها میوزید.
---
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک : «من هیچوقت تو گفتن احساساتم خوب نبودم...»
بورا با لبخند گفت:
بورا : «میدونم.»
جونگکوک نگاهش را به چشمان بورا دوخت.
جونگکوک : «از همون روزی که عضو باشگاه شدی...»
«هر بار که خطری تهدیدت میکرد، فقط یه فکر تو سرم بود...»
«اینکه نذارم اتفاقی برات بیفته.»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد آرام نفس عمیق کشید و نسیم خنک رو وارد ریه هایش کرد و چشمانش را بست و بعد ارام باز کرد و گفت:
جونگکوک : «بورا... دوستت دارم.»
بورا لبخند زد.
اشک آرامی روی گونهاش لغزید که از چشم جونگ کوک دور نموند .
بورا : «فکر میکردم فقط خودم این حسو دارم...»
یک قدم جلو رفت.
بورا : «منم دوستت دارم، جونگکوک... خیلی وقته.»
جونگکوک لبخند زد.
این بار دیگر چیزی نگفت.
فقط آرام بورا را در آغوش گرفت.
بورا هم دستهایش را دور او حلقه کرد و سرش را روی شانهی او گذاشت.
بعد از تمام آن روزهای ترس...
بالاخره آرامش را پیدا کرده بودند.
بعد از اینکه از هم جدا شدن. جونگ کوک خنده ریزی کرد و فاصله نداشته اشون رو به صفر رسوند و لباش رو روی لبای بورا فرود اورد.
بوسش*ون بعد از اون همه اتفاق ارامش عجیبی داشت. داغ ولی دلنشین.
جونگ کوک خیلی ارام ل*ب های نرم بورا رو مmی مک*ید.
جونگ کوک بورا رو به خودش فشورد . بورا دستاش رو دور گردن جونگ کوک حلقه کرد.
بعد از اینکه به نفس زدن افتادن از هم جدا شدن و پیشونی هایشان را به هم چسبوندن.
هر دو می خندیدن.
---
پشت پنجره...
جیمین با ذوق پرده را کنار زد.
جیمین : «بالاخره اعتراف کرد!»
یونگی خندید.
یونگی : «گفته بودم آخرش خودش میگه.»
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : «فکر کنم دیگه اینجا جای ما نیست.»
---
هر دو آرام از خانه بیرون آمدند.
خیابان خلوت بود.
چراغهای زرد رنگ، پیادهرو را روشن کرده بودند.
چند دقیقه در سکوت کنار هم راه رفتند.
---
جیمین ناگهان ایستاد.
یونگی هم برگشت.
یونگی : «چی شد؟»
جیمین لب پایینش را گاز گرفت.
برای اولین بار، خبری از شوخی همیشگیاش نبود.
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین : «یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بگم...»
یونگی با آرامش منتظر ماند و چند قدم جلو رفت و نزدیک جیمین شد .
جیمین لبخند کمرنگی زد.
جیمین : «دوستت دارم، یونگی...»
چند ثانیه سکوت...نه تعجب نه شگفت زده فقط لبخندی از روی اگاه بودن.
بعد یونگی آرام جلو رفت و فاصله خیلی کمی با جیمین داشت .
لبخند گرمی روی لبش نشست.
یونگی : «فکر کنم دیر گفتی...»
«چون من خیلی وقته عاشقتم.»
جیمین بیاختیار خندید.
لحظهی بعد...
بعد جیمین بوسه ای رو از عشق و ارامشی که بعد از اون همه اتفاق افتاده رو اغاز کرد.
شاید این پایان یک پرونده بود...
اما شروع دو عشق ماندگار.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۰۶
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط