### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)

دو روز از اون شبِ تراس گذشته بود. جونگ‌کوک حالا دیگه چیزی رو از من پنهان نمی‌کرد، اما این شفافیتِ ترسناک، از زندان بودن هم سخت‌تر بود. اون من رو با دنیایِ واقعی‌اش روبرو کرده بود.

غروبِ یک روزِ بارونی، جونگ‌کوک من رو به اتاقِ کارش فراخواند. وقتی وارد شدم، اون پشتِ میزِ عظیمِ چوبیش نشسته بود. فضایِ اتاق سنگین بود، بویِ چوبِ سوخته و عطرِ تندِ مردانه‌اش در هوا پیچیده بود. برعکسِ همیشه، هیچ اسلحه یا مدرکی روی میز نبود؛ فقط یک پرونده‌یِ نازکِ زرشکی.

به سمتم اشاره کرد که نزدیک بشم. «بنشین، ماریا.»

صندلیِ روبروش رو عقب کشیدم و نشستم. چشم‌هایِ نافذش برایِ لحظه‌ای از پرونده جدا شد و رویِ صورتِ من قفل شد. نگاهش سرد نبود، ولی چیزی درش بود که نفسم رو حبس می‌کرد: «انتظار.»

پرونده رو با احتیاط باز کردم. عکس‌هایِ مردی بود که چند هفته پیش، وقتی داشتم از خونه برمی‌گشتم، سعی کرده بود من رو تعقیب کنه و بعد توسطِ محافظ‌هایِ جونگ‌کوک دستگیر شده بود. اون مرد، یه جاسوسِ خرده‌پا از رقبایِ جونگ‌کوک بود که سعی داشت از طریقِ من، اطلاعاتی درباره‌یِ معاملاتِ او به دست بیاره.

جونگ‌کوک با صدایِ آرومش، که تویِ سکوتِ اتاق طنین می‌انداخت، گفت: «اون می‌خواست تو رو گروگان بگیره تا من رو به زانو دربیاره. اما قبل از اینکه حتی بهت دست بزنه، پیداش کردیم. حالا تویِ زیرزمینه.»

دستم لرزید. «چرا بهم نشون میدی؟»

جونگ‌کوک از جاش بلند شد، دورِ میز قدم زد و دقیقاً پشتِ صندلیِ من ایستاد. دست‌هاش رو رویِ پشتیِ صندلی گذاشت و بهم نزدیک شد، اون‌قدر که گرمایِ بدنش رو حس می‌کردم. «چون تو دیگه یک غریبه نیستی، ماریا. تو بخشی از این عمارت، بخشی از این بازی، و مهم‌تر از همه، *بخشِ مهمی از زندگیِ منی.*»

مکث کرد و لحنش جدی‌تر شد: «آزمونِ اعتماد، یعنی اینکه بدونی من چی‌کار می‌کنم و چرا انجامش میدم. اون مرد... سرنوشتش دستِ توئه. می‌تونی بگی آزادش کنم، می‌تونی بگی نابودش کنم. من می‌خوام ببینم... آیا می‌تونی درک کنی که تویِ این دنیایِ تاریک، برایِ محافظت از چیزی که برام عزیزه، چه بهایی باید پرداخت بشه؟»

سکوتِ وحشتناکی اتاق رو فرا گرفت. قلبم به شدت می‌تپید. این یه آزمایشِ اخلاقی بود. اگر می‌گفتم «آزادش کن»، جونگ‌کوک فکر می‌کرد من ضعیفم و دنیاش رو درک نمی‌کنم. اگر می‌گفتم «نابودش کن»، خودم رو برای همیشه به تاریکیِ اون می‌سپردم.

بهش نگاه کردم. اون داشت با نگاهِ سیاهش، روحم رو اسکن می‌کرد. فهمیدم که او نمی‌خواد من رو بترسونه؛ اون می‌خواست بدونه که آیا من می‌تونم کنارش، به عنوانِ ملکه‌یِ این قلمرو بایستم یا نه .
دیدگاه ها (۱)

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

### پارت ۴: رنگِ سرخ رویِ دستانِ سرد نصفه‌شب بود و سکوتِ عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط