بارون اون شب به وحشیانه ترین صورت ممکن میبارید،لوسیفر با
بارون اون شب به وحشیانه ترین صورت ممکن میبارید،لوسیفر با لباس هایی خیس توی خیابون قدم میزد،بی هدف سمت جایی حرکت میکرد که خودشم نمیدونست کجاست
سمت دکه ای حرکت کرد،ی پاکت سیگار خرید و پولشو پرداخت کرد
زیر سایه بون همون دکه ایستاد و شروع کرد به کشیدن،به الستور فکر کرد،فکر کرد شاید همش واقعی بوده شاید ساختگی
با این حال بازم نمیخواست قبول کنه ال تو این مدت اصلا احساسی بهش داشته
گوشیش و از جیبش در اورد،و به الستور ی پیامک زد:الان میام خونه تا اون قرارداد لعنتی و فسخ کنیم
از اون طرف گوشی الستور لرزید وقتی پیام و خوند انگار دنیا روی سرش خراب شد
لوسیفر،وقتی میخواست از خیابون رد بشه سرش کاملا پایین بود
همون موقع ماشینی با سرعت از اونجا رد میشد،لوسیفر ی لحظه سرشو برگردوند ولی تا به خودش اومد دید پرت شده روی زمین
مردم همه دورش جمع شده بودن،یکی زنگ میزد امبولانس یکی دعا میخوند
و اونجا بود که دنیا برای لوسیفر تیره و تاربپ شد
الستور توی خونش مدام درحال سرزنش کردن خودش بود،گوشیش جلوش و شماره لوسیفر رو صفحه بود در همین حال گوشیش زنگ خورد ولی شماره ناشناس بود،جواب داد
-اقای الستور؟
+بله خودمم
-شما نسبتی با لوسیفر مورنینگ استار دارید؟
الستور با شنیدن این حرف خشک شد
-بله من همسرش ایشونم
+لطف کنین بیاید بیمارستان ........ ایشون تصادف کردن
ال گوشی از دستش پرت شد زمین،فوری کتشو روی لباسش پوشید و از خونه زد بیرون
وقتی رسید بیمارستان در به در دنبال اتاق لوسیفر میگشت تا بلاخره پیداش کرد
+لوسیفر...
اینو اروم زمزمه کرد کنار تختش زانو زد و دستشو محکم گرفت
وقتی سر بانداژ شده لوسیفر و دید از خود بیخود شد
اشک های الستور روی تخت میچکیدن،بی وقفه و بدون توقف
الستور با تمام وجودش دعا میکرد،دست لوسی و فشار میداد و باهاش حرف میزد
+تو حق نداری منو تنها بزاری،تو هنوز قرارداد و فسخ نکردی نمیتونی بری
و دیگه انگار نای حرف زدن هم نداشت،سرشو روی دست لوسیفر گذاشت و با تمام وجود گریه کرد
چند ثانیه بعد صدایی آشنا شنید
-الستور
ال سرشو بالا برد و در کمال ناباوری لوسیفر بلاخره به هوش اومده بود،دوتاشون چند ثانیه بهم خیره شدن و بعدش با گریه همو بغل کردن
+داشتی سکتم میدادی لعنتیی
و اونجا لوسیفر از کشو کنار تختش ی جعبه بیرون اورد،توش دوتا حلقه با الماس های سفید بود
یکیشو خودش دستش کرد و اون یکی و داد به الستور
-وای بابایی یعنی همش همین بود؟
+اره چارلی کوچولوی من همش همین بود
-دوباره تعریف کننن
+نه دیگه برای امشب بسه
همون موقع آلستور وارد خونه شد
چارلی_باباییی اومدی بلاخرهه
الستور_سلام دختر نازم بیا ببینم
لوسیفر_اهم،امشب قرار نبود بریم بیرون؟
چارلی_چرااا بریم پارککک
الستور_خیلی خب میریم پارک
پارت ۵
سمت دکه ای حرکت کرد،ی پاکت سیگار خرید و پولشو پرداخت کرد
زیر سایه بون همون دکه ایستاد و شروع کرد به کشیدن،به الستور فکر کرد،فکر کرد شاید همش واقعی بوده شاید ساختگی
با این حال بازم نمیخواست قبول کنه ال تو این مدت اصلا احساسی بهش داشته
گوشیش و از جیبش در اورد،و به الستور ی پیامک زد:الان میام خونه تا اون قرارداد لعنتی و فسخ کنیم
از اون طرف گوشی الستور لرزید وقتی پیام و خوند انگار دنیا روی سرش خراب شد
لوسیفر،وقتی میخواست از خیابون رد بشه سرش کاملا پایین بود
همون موقع ماشینی با سرعت از اونجا رد میشد،لوسیفر ی لحظه سرشو برگردوند ولی تا به خودش اومد دید پرت شده روی زمین
مردم همه دورش جمع شده بودن،یکی زنگ میزد امبولانس یکی دعا میخوند
و اونجا بود که دنیا برای لوسیفر تیره و تاربپ شد
الستور توی خونش مدام درحال سرزنش کردن خودش بود،گوشیش جلوش و شماره لوسیفر رو صفحه بود در همین حال گوشیش زنگ خورد ولی شماره ناشناس بود،جواب داد
-اقای الستور؟
+بله خودمم
-شما نسبتی با لوسیفر مورنینگ استار دارید؟
الستور با شنیدن این حرف خشک شد
-بله من همسرش ایشونم
+لطف کنین بیاید بیمارستان ........ ایشون تصادف کردن
ال گوشی از دستش پرت شد زمین،فوری کتشو روی لباسش پوشید و از خونه زد بیرون
وقتی رسید بیمارستان در به در دنبال اتاق لوسیفر میگشت تا بلاخره پیداش کرد
+لوسیفر...
اینو اروم زمزمه کرد کنار تختش زانو زد و دستشو محکم گرفت
وقتی سر بانداژ شده لوسیفر و دید از خود بیخود شد
اشک های الستور روی تخت میچکیدن،بی وقفه و بدون توقف
الستور با تمام وجودش دعا میکرد،دست لوسی و فشار میداد و باهاش حرف میزد
+تو حق نداری منو تنها بزاری،تو هنوز قرارداد و فسخ نکردی نمیتونی بری
و دیگه انگار نای حرف زدن هم نداشت،سرشو روی دست لوسیفر گذاشت و با تمام وجود گریه کرد
چند ثانیه بعد صدایی آشنا شنید
-الستور
ال سرشو بالا برد و در کمال ناباوری لوسیفر بلاخره به هوش اومده بود،دوتاشون چند ثانیه بهم خیره شدن و بعدش با گریه همو بغل کردن
+داشتی سکتم میدادی لعنتیی
و اونجا لوسیفر از کشو کنار تختش ی جعبه بیرون اورد،توش دوتا حلقه با الماس های سفید بود
یکیشو خودش دستش کرد و اون یکی و داد به الستور
-وای بابایی یعنی همش همین بود؟
+اره چارلی کوچولوی من همش همین بود
-دوباره تعریف کننن
+نه دیگه برای امشب بسه
همون موقع آلستور وارد خونه شد
چارلی_باباییی اومدی بلاخرهه
الستور_سلام دختر نازم بیا ببینم
لوسیفر_اهم،امشب قرار نبود بریم بیرون؟
چارلی_چرااا بریم پارککک
الستور_خیلی خب میریم پارک
پارت ۵
- ۱.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط