نور ملایم صبح از پنجرهٔ بیمارستان می‌تابید. پرستارها رفت‌

نور ملایم صبح از پنجرهٔ بیمارستان می‌تابید. پرستارها رفت‌وآمد می‌کردن.
سوآ روی تخت نشسته بود، با پتو روی پاهاش، و عینکِ شکسته توی دستش. هنوز چشم‌هاش خوب نمی‌دیدن.

صدای در بلند شد.
شوگا وارد شد. یه پاکت کاغذی توی دستش بود و همون اخم همیشگی روی صورتش.

شوگا: «بپوش. می‌ریم.»

سوآ: «کجا؟»

شوگا: «مرخص شدی. و چون نمی‌تونی ببینی، اول می‌ریم عینک بخریم.»

صدای شوگا مثل همیشه خشک بود. نه نرمی، نه صبر.
ولی از صبح زود تا حالا بیرون رفته بود که لباس و وسایل سوآ رو بیاره.

سوآ بلند شد. لباس‌ها رو پوشید. هنوز سرش کمی گیج می‌رفت، اما نمی‌خواست چیزی بگه.

هوا بیرون گرم بود. باد ضعیفی می‌وزید.
سوآ کنار شوگا راه می‌رفت، اما چون درست نمی‌دید، گاهی قدم‌هاش ناپایدار می‌شد.
شوگا، بدون این‌که نگاهش کنه، یه قدم آهسته‌تر راه می‌رفت تا سوآ عقب نمونه.

رسیدن به مغازهٔ عینک‌فروشی.
وارد شدن. دَر با صدای زنگ کوچکی بسته شد.

فروشنده با لبخند جلو اومد، ولی با دیدن قیافهٔ شوگا، کمی جدی‌تر شد.

فروشنده: «چطور کمکتون کنم؟»

شوگا (خشک): «عینکش شکسته. یکی مثل قبلیش می‌خوایم.»

سوآ کنار قفسه‌ها ایستاد. فرم‌ها رو درست نمی‌دید. دستش رو روی یکی از مدل‌ها کشید.

سوآ: «اگه شیشه‌هاش نازک باشه، بهتره… چشمم خسته‌ست.»

شوگا چیزی نگفت. فقط به فروشنده اشاره کرد که اون کارو انجام بده.

نیم ساعت بعد، با یه جعبه عینک جدید از مغازه بیرون اومدن.

سوآ قاب عینک رو برداشت. آروم گذاشت روی صورتش.

تصویرها واضح شد. آدم‌ها، خیابون، مغازه‌ها… و صورت بی‌احساس شوگا که داشت به موبایلش نگاه می‌کرد.

شوگا: «ببین… اگه دوباره نمره‌هات افت کنه، منم کاری نمی‌تونم بکنم. حواستو جمع کن.»

سوآ آروم گفت: «باشه.»

سکوتی بین‌شون افتاد.
ولی توی همون سکوت، باد خنکی وزید، و برای اولین بار بعد از چند روز، چشم‌های سوآ از پشت شیشه‌ها… واضح دید.
دیدگاه ها (۰)

خونه هنوز همون‌قدر سرد و بی‌روح بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود جز...

تعطیلات یه‌هفته‌ای تموم شد.هفته‌ای که هر روزش ساکت بود.نه کس...

سوآ توی تخت نیم‌خیز شده بود. نورِ مهتابیِ بالای سرش چشم‌هاش ...

چند دقیقه بعد، صدای زنگ در اومد.شوگا در رو باز کرد، دکتر با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط