#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_32
·
·
·
ساعت 3 ظهر به وقت کره ، رسیدیم سئول..

از آخرین‌باری که اینجا بودم خاطرات خوبی ندارم.!

شاید بهترین بخشش ، آشنا شدن با سوک‌هون بود!
اون آدمیه که از ته قلبش منو دوست داره..

با سوک‌هون به سمت عمارت بابام حرکت کردیم ؛ هنوز نمی‌دونستم چطور با جونگ‌کوک روبه‌رو بشم..

همینجوری توی افکارم غرق بودم که سوک‌هون صدام کرد.. : " ات حواست کجاست رسیدیم "

در حیاط باز شد و رفتیم داخل .

رو به در ورودی عمارت بودیم..

استرس شدیدی داشتم که دست‌هایی رو شونه‌هام حس کردم...

سوک‌هون : " نگران نباش.! با وجود من ، جونگ‌کوک نمیتونه کاری کنه.. یعنی من نمی‌زارم کاری کنه! "

[ سوک‌هون!! به نظرم زیاد از حدت نگذر چون تو کاملاً اضافی هستی بین این‌دو..!! ]

وارد عمارت شدیم .

وقتی در باز شد ، چهرهٔ کاترین و پدرم از پشت در نمایان شد..

پدر ا/ت ، کاترین : " خیلی خوش اومدید..! "
[ هیچ‌کس نمیدونست ا/ت و سوک‌هون نامزد هستن . ]

پدر ا/ت : " سوک‌هون! تو اینجا چیکار می‌کنی..؟؟! "

سوک‌هون : " امم راستش من و ا/ت باهم نامزد کردیم.. من نامزد دخترتونم "

پدر ا/ت : " واقعاً..؟! به به چه دامادی داره گیرم میاد!! خوش اومدی.. چند ساله باهم نامزدین؟ "

سوک‌هون : " 9 سال پدرجان.. "

پدر ا/ت : " اوه پس مدت طولانی‌ایه که باهم نامزدید! "

ا/ت : " راستی جونگ‌کوک خونه نیست؟! "

کاترین : " جونگ‌کوک خونهٔ خودش میمونه ، ولی بعضی وقتا میاد اینجا "

نفس راحتی کشیدم که اینجا نیست..
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
دیدگاه ها (۴)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_31···پدر ا/ت : " دخترم..زنگ زدم بگم که...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_30···باخودم گفتم : " ای وای نکنه اون ک...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_13···ا/ت رو بیدار کردم..رفتیم داخل عما...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط