#کرامات_شهدا

#کرامات_شهدا
.

شفای زهرا...
.

تنهافرزندم زهرا و تنها یادگار حاج مهدی در تب می سوخت و تلاش هایم برای پایین آوردن دمای بدنش اثری نداشت. نگران بودم. اگر بلایی سرش می آمد، خودم را نمی بخشیدم
.

بالای سرش نشستم و قدری قرآن خواندم. در همین حال قسمتی از پارچه ای که روی جنازه ی همسرم انداخته بودند و چند نفر با خواست خدا به وسیله ی تبرک جستن به آن پارچه شفا یافته بودند، افتادم. پارچه را آوردم و کنار زهرا خوابم برد. در عالم رؤیا دیدم حاج مهدی در کنار بستر زهرا نشسته و او را بغل گرفته است. او مرا از خواب بیدار کرد و با لبخندی گفت: «چرا این قدر ناراحت هستی؟» گفتم: «زهرا تبش پایین نمی آید، می ترسم بلایی سرش بیاید.» حاج مهدی گفت: «ناراحت نباش. زهرا شفا پیدا کرده و دیگر تب ندارد.» از خواب بیدار شدم. به اطرافم نگاه کردم. کسی نبود. دست بر پیشانی زهرا گذاشتم، تب نداشت. آری او شفا یافته بود
. 
راوی : همسرشهیدحاج مهدی طیاری
. 
هدیہ به روح مطهرش صلواتـــــ .
#اللهم_صل_علی_محمد_و_ال_محمد_وعجل_فرجهم 
#شهید_حاج_مهدی_طیاری 
#شهید_دفاع_مقدس 
#اللهم_الرزقنا_شهادة_فی_سبیلڪ 
#شهادت_روزیتون 
#اللهـم_عجــل_الولیکـــ_الفــرج 🌹
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۹ | «حقیقتِ نزدیک» 🖤صبح رو...

p10

contact 🍷#contract𝑃𝑇12ویو هویج:صدای آب، سکوت حموم رو پر کرده...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌98بی‌اختیار به سمت جیمین خم شد.جیمین قبل...

«رایحه پنهان»تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.بدون اینک...

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط