پارت دوازدهم ( اخر )
پارت دوازدهم ( اخر )
نور صبح، نرم از پ*شت پر*دهی نازک افتاده بود روی ت*خت.
لبا*سها هنوز ک*ف زمین بودن.
و بین اون شلوغیِ ساکت،
دو بد*ن،
در هم گره* خورده، زی*ر پتوی سفید خو*ابیده بودن.
نیلا اول از همه بیدار شد.
چشماش آروم باز شدن،
و اولین چیزی که دید، صورت جیمین بود.
آروم، بیدفاع،
با موهای بههمریخته و ن*فسهای سنگین خواب.
برای اولین بار،
اون چهرهی خطرناک و پرابهت،
شبیه یه پسر کوچولوی گمشده شده بود.
نیلا دس*تش رو آروم برد سمت صو*رتش.
انگ*شتاش رو روی خط ف*کش کشید.
ل*بهاش خشک بودن، پو*ستش د*اغ.
اما احساسش…
آرومتر از همیشه.
لبخند کوچیکی نشست روی ل*بهای نیلا.
اما همزمان… یه ترس هم توی دلش نشست.
"من عاشقش شدم… ولی اگه فردا دیگه منو نخواد چی؟ اگه من فقط یه لحظهی ضعف براش بودم چی؟"
صدای خشدار جیمین باعث شد از فکرش بیرون بیاد:
– «داری به چی فکر میکنی اونم اینقدر جدی؟»
نیلا نف*سشو بیرون داد.
– «به اینکه… وقتی چشمتو باز کنی، نگی دی*شب اشتباه بود.»
جیمین با همون چشمای خوابآلود،
کمی بلند شد و بازو*شو انداخت د*ورش.
– «نیلا… تو تنها چیزی هستی که هیچوقت نمیخوام ازش جدا شم.»
بو*سهی آرومی روی پ*یشونیش زد.
انگار مهر تأیید میزد روی حرفاش.
– «اگه بدونی دی*شب برام چی بود… نه فقط اون ل*حظهها، نه فقط پو*ستت…
بلکه چشمات.
حرفات.
اعتماد لعنتیت.
چیزی که منو له کرد،
اما نجاتم داد.»
نیلا آروم س*رش رو روی س*ینهی جیمین گذاشت.
ن*فسش رو ح*س میکرد.
قلبش هنوز تند میزد.
– «تو خطرناکی، جیمین. هنوزم ازت میترسم.
اما بدتر از اون، اینه که
دارم یاد میگیرم با این ترس زندگی کنم… فقط واسه اینکه کنار تو باشم.»
جیمین ساکت موند.
دس*تاش آروم روی ک*مر نیلا کشیده شدن.
بد*نش کمی لر*زید.
– «من از اینکه عاشق شدم، نمیترسم…
من از اینکه یکی مثل تو، با این همه تاریکی،
واقعاً منو بخواد،
اون میترسونمه.
چون دیگه راه برگشتی نمیمونه.»
نیلا بالا رو نگاه کرد.
چشماش توی چشمای جیمین گره خورد.
– «پس برنگرد.
بمون.
همینجا.
تو این ت*خت،
تو این ع*شق،
تو این لعنتیترین چیزی که بینمون ساختیم…
ولی واقعیه.»
جیمین بدون هیچ حرف دیگهای،
دوباره بو*سه زد.
آه*ستهتر.
ع*میقتر.
نه برای شروع را*بطه دوباره،
بلکه برای ق*سم خوردن.
"این دختر دیگه فقط یه ع*شق نیست…
این دختر،
خانوادهی جدیده منه."
پایان
چطور بود پدرم دراومد سر این درخواستی اما خب دونسنگ خوشگلم گفته بود براش نوشتم امیدوارم دوسش داشته باش😅
نور صبح، نرم از پ*شت پر*دهی نازک افتاده بود روی ت*خت.
لبا*سها هنوز ک*ف زمین بودن.
و بین اون شلوغیِ ساکت،
دو بد*ن،
در هم گره* خورده، زی*ر پتوی سفید خو*ابیده بودن.
نیلا اول از همه بیدار شد.
چشماش آروم باز شدن،
و اولین چیزی که دید، صورت جیمین بود.
آروم، بیدفاع،
با موهای بههمریخته و ن*فسهای سنگین خواب.
برای اولین بار،
اون چهرهی خطرناک و پرابهت،
شبیه یه پسر کوچولوی گمشده شده بود.
نیلا دس*تش رو آروم برد سمت صو*رتش.
انگ*شتاش رو روی خط ف*کش کشید.
ل*بهاش خشک بودن، پو*ستش د*اغ.
اما احساسش…
آرومتر از همیشه.
لبخند کوچیکی نشست روی ل*بهای نیلا.
اما همزمان… یه ترس هم توی دلش نشست.
"من عاشقش شدم… ولی اگه فردا دیگه منو نخواد چی؟ اگه من فقط یه لحظهی ضعف براش بودم چی؟"
صدای خشدار جیمین باعث شد از فکرش بیرون بیاد:
– «داری به چی فکر میکنی اونم اینقدر جدی؟»
نیلا نف*سشو بیرون داد.
– «به اینکه… وقتی چشمتو باز کنی، نگی دی*شب اشتباه بود.»
جیمین با همون چشمای خوابآلود،
کمی بلند شد و بازو*شو انداخت د*ورش.
– «نیلا… تو تنها چیزی هستی که هیچوقت نمیخوام ازش جدا شم.»
بو*سهی آرومی روی پ*یشونیش زد.
انگار مهر تأیید میزد روی حرفاش.
– «اگه بدونی دی*شب برام چی بود… نه فقط اون ل*حظهها، نه فقط پو*ستت…
بلکه چشمات.
حرفات.
اعتماد لعنتیت.
چیزی که منو له کرد،
اما نجاتم داد.»
نیلا آروم س*رش رو روی س*ینهی جیمین گذاشت.
ن*فسش رو ح*س میکرد.
قلبش هنوز تند میزد.
– «تو خطرناکی، جیمین. هنوزم ازت میترسم.
اما بدتر از اون، اینه که
دارم یاد میگیرم با این ترس زندگی کنم… فقط واسه اینکه کنار تو باشم.»
جیمین ساکت موند.
دس*تاش آروم روی ک*مر نیلا کشیده شدن.
بد*نش کمی لر*زید.
– «من از اینکه عاشق شدم، نمیترسم…
من از اینکه یکی مثل تو، با این همه تاریکی،
واقعاً منو بخواد،
اون میترسونمه.
چون دیگه راه برگشتی نمیمونه.»
نیلا بالا رو نگاه کرد.
چشماش توی چشمای جیمین گره خورد.
– «پس برنگرد.
بمون.
همینجا.
تو این ت*خت،
تو این ع*شق،
تو این لعنتیترین چیزی که بینمون ساختیم…
ولی واقعیه.»
جیمین بدون هیچ حرف دیگهای،
دوباره بو*سه زد.
آه*ستهتر.
ع*میقتر.
نه برای شروع را*بطه دوباره،
بلکه برای ق*سم خوردن.
"این دختر دیگه فقط یه ع*شق نیست…
این دختر،
خانوادهی جدیده منه."
پایان
چطور بود پدرم دراومد سر این درخواستی اما خب دونسنگ خوشگلم گفته بود براش نوشتم امیدوارم دوسش داشته باش😅
- ۱۶.۶k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط