دریا...

دریا...

دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره پایین رفت

تا دریا را به من نشان بدهد

بالاخره از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همین طور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...


رسول یونان*
دیدگاه ها (۱)

آخرین برگ!روی تخت دراز کشیده امپنجره اتاققاب رنج است و خزان ...

متن دعای ربانی در ترجمه فارسی قدیم بر اساس انجیل متی چنین اس...

+ میتونم بپرسم چه مرگته؟-دوستت دارم و تو نمی فهمی!مرگ از این...

چـرا هیـــچ فصـــلیتـو را برای مــن نمی آوَرَد ؟!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط